۱۳۹۱ خرداد ۲۸, یکشنبه

نان نیچه خوردن و منت مارکس کشیدن!






علی محمد اسکندری ­جو


پاسخی به واکنش ها به یادداشت  « درنگی بر چپ ایران و عارضه روسوفیلی»  

برتولت برشت آلمانی از ضمیر گالیله می آورد: کسی که حقیقت را نمی­داند، ابله است اما آن که می­داند و کتمان می­کند تبهکار است. حال حیرانم در پاسخ به رفقا و مبتلایان به عارضه روسوفیلیسم آیا قلم در "قلیا" زنم تا غلظت ترهات حزب توده را اندکی خنثی کنم و یا به شیوه دبیران "راه توده" من نیز حقیقت را کتمان کنم و مانند تبهکاران از فلاخُن ذهن، سنگی اسیدی به سوی پان­روسهای وطنی پرتاب کنم. کسری از حزب توده یا همان پان­روس­هایی که به باورم سالهاست "روسی" می اندیشند و در توهم خویش، ایرانیان را نیز روسی می خواهند. پان­روسهایی که شبها بر قبله مسکو می خوابند و خواب­های چپ می­بینند و روزها در خلسه ی کرملین فرو می­روند و از شوق فنای فی راسپوتین گاهی طامات هم می­بافند. روسوفیل­هایی که جیره "خشکه" هفتگی را همزمان در ایران و افغانستان و روسیه و آلمان منتشر می کنند و در این میان از چپ افغان نیز بهره می برند. رفقا گویی زنّار محمود را بر میان جبهه "پایداری" هم بسته­اند که می­کوشند یاران "احمدی" را به تمکین با کرملین کشند تا "نژاد" روسوفیل را تکثیر نمایند.

چندی پیش در جرس مقاله ­ای نوشتم با عنوان "درنگی بر چپ ایران" و با طرح سه موضوع از سه قاره کوشیدم به اختصار نشان دهم که پاره­ای از هواداران دکترین سوسیالیستی در داخل و خارج کشور، بیش­از اندازه بر گرد "کرملین" می­چرخند که در تحلیل حوادث دچار سرگیجه می­شوند. به بیانی دیگر، این رفقا به راستی در این باورند که برای فهم آنچه در جهان می گذرد همان تحلیل­های مسکو که سرشار از عقلانیت و حکمت سیاسی است کافی به نظر می­رسد و دبیران راه توده فقط "ترجمان" و شارحان بینش سیاسی مسکو باشند و بس. به باور این بخش از حزب توده اگر ما در پیوند با فجایع سه قاره غیر از تحلیل کرملین که از طریق کانال یک تلوزیون شبکه سراسری روسیه شبانه روز "پروپاگاند" می­شود، بخواهیم تحلیلی متفاوت ارائه دهیم پس بهتر است (به بیان ادیبانه رفقا خجالت نکشیم) اعلام کنیم که می خواهیم به امریکا بپیوندیم!

در شگفتم از این همه نبوغ روسی که راه توده نشان می­دهد بویژه اینکه پاسخ اسیدی­ اش به مقاله من را به گونه ­ا ی جابجا می­نویسد تا واژه "خجالت" جرس و پلیدی پیوستن به "امریکا" در عنوان مقاله بسیار برجسته شود. حال آنکه "جرس" به روشنی در پایان مقالات با عبارت "نظرات وارده در یادداشت­ها لزوماً دیدگاه جرس نیست" این نکته را به مخاطب نشان می­دهد.

در پاسخ به جستار من، از سوی رفقا مقاله ­ای در "راه توده" آمده با عنوان "این جرس به منزل نمی رسد" که در آن با قلمی اسیدی مرا به جناح سلطنت طلب و یا راست مذهبی و یا آمریکایی و انگلوفیلی منتسب ساختند و مقاله ­ام را نیز مبتذل و سطح پایین و بی‌انسجام دانستند. تا اینجای پاسخ آنها، به درستی که ملالی نیست جز انصاف هیئت دبیران اما در حیرتم که برپایه یک فرض اشتباه (یا پنهان ساختن حقیقت) رفقای حزب توده در پاسخ به ایده­های من به یک حکم و نتیجه غیر عقلانی و غیر اخلاقی رسیدند.

آیا بهتر نبود که آنان لینک مقاله را در پانویس یا در میانه مطلب خویش می آوردند تا خواننده را به گونه عمدی یا سهوی فریب ندهند؟ در شگفتم که رفقا در یورشی شتاب­زده مقاله مرامبتذل و ناشی از عدم آگاهی و اشراف من به عارضه روسوفیلی می دانند، حال اینکه در همان صفحه از سایت جرس و در ستون چپ همان مقاله، برخی از عناوین جستارهای پیشین من در اشاره به "پوتینیسم" و شکست فرآیند تخمیر فرهنگی برای مطالعه بیشتر خوانندگان آورده شده است.

از سوی دیگر راه توده چگونه به این نتیجه رسید که در مقاله­ای که در پیوند با روسیه و کرملین و راسپوتین نگاشته شده است، عبارت "تحریم‌ها در رهند" یعنی اینکه تحریم‌ها علیه ایران در رهند؟! آیا به نظر آنان تاکنون که ایران چنین هولناک در گرداب تحریم­های غرب غرق­شده است کافی نیست؟ آیا راه توده پاسخ می دهد که چه تحریم­های بیشتری علیه ایران باید اِعمال شود تا حزب توده خشنود گردد؟ اگر چنین نیست و آنان بیش از این راضی به محنت ایرانیان نیستند، پس چرا در برداشتی ساده­لوحانه پنداشته­اند که اسکندری­جو هشدار می­دهد اگر ایران وارد تنش بین اوکراین و روسیه شود پس بی­دریغ تحریم می شود؟!

بیهوده نیست که همواره در مقالات می نویسم که تاریخ و سیاست را چگونه از راست بنویسم که برخی رفقا از چپ نخوانند. اگر این نوع برداشت از قلم من، نشانه چپ­خوانی و چپ­فهمی راه توده نیست پس نشانه چیست؟ رفقای توده­ای را صادقانه دعوت می کنم که همان اندازه که در چپ­خوانی (روسی) مهارت دارند در راست­خوانی نیز به مهارت رسند. افزون بر این، پیشنهاد می کنم راه توده به منظور دوری از دخمه­ کرملین و آشنایی و تمرین راست­بینی در تاریخ معاصر ایران، آخرین مقاله مرا در جرس با عنوان "مصدق را از چپ نخوانیم" مطالعه کنند.

راه توده در نیمه دوم پاسخ به مقاله ­ام پنداری در جاده مانیفست سیاسی قلم­فرسایی می­کند و برخلاف نظر من می­کوشد از سرهنگ قذافی به عنوان متحد ایران و روسیه دفاع کند. حال آنکه در آن مقاله اشاره­ای ساده به لیبی از قاره آفریقا داشتم که ایران را با سرهنگ عجیب­الخلقه­ای به نام قذافی چه کار؟ موجود مالیخولیایی که به تقلید از ساده­زیستی گاندی (که با بزغاله وارد لندن شد) او با چندین شتر وارد پاریس می­شود که مثلاً او هم شیر عربی بدوشد تا شیر بیگانه ننوشد. جناب سرهنگ با چهل محافظ زن عرب، بلغاری، اوکراینی و روسی از هواپیما پیاده می­شود و در وسط یک پارک در پاریس با شترهایش خیمه می­زند و پسر مجنون­تر از پدر نیز در هتل­های لوکس پاریس با خدمه بینوا (مونث و مذکر) آن می­کند که جناب سرهنگ چون به خلوت می­رود با محافظ نگونبخت اوکراینی آن کار می­کند.

سرهنگی که در کتاب سبز مشهورش کوشید با تقلید از کتاب قرمز "مائو" رهبر چین، از هر آنچه بین زمین و آسمان است بنویسد: از جراحی مغز و اعصاب گرفته تا هندسه اقلیدوسی! از آن گذشته، امام موسی صدر را هم بیش از سی سال گروگان گرفت و در مبارزه با امپریالیسم امریکا هم هواپیمای مسافربری را در آسمان لاکربی منفجر کرد و پس از بیست سال پنهان­کاری سرانجام از صندوق بی­حساب و کتاب بیت­المال یک میلیارد دلار به غرب جهانخوار خسارت پرداخت. آنگاه خلق لیبی در بهار عربی به پا می خیزد و سرهنگ (با رضایت همان کرملین که رفقا آن را سرشار از عقلانیت ژئوپولتیکی می شناسند) با توپ و تانک و موشک و زره­پوش و جنگنده بمب­افکن‌های مدرن، در شهر و دشت به شکار همان خلق عشیره­ای لیبی می­رود تا مبادا اتحاد لیبی با ایران یا روسیه خدشه­دار شود! رفقا فراموش می­کنند که به دستور کرملین همان سناریو هم­اکنون در اوکراین پیاده می­شود که همانا بی­ثباتی سیاسی و امنیتی این سرزمین و انداختن اوکراین نگون­بخت به گرداب یک جنگ داخلی "فرسایشی" و نابودی زیرساخت‌های اقتصادی و آوارگی میلیون­ها شهروند است.

حال راه توده که مبانی ژئوپولتیک را از چپ خوانده است از پاسخ به همان پرسش ساده من در آن مقاله طفره می­رود و برای ایران، نسخه همبستگی آن هم نه با خلق لیبی بلکه با دولت قذافی می پیچد و همانند راسپوتین و پوتین در سوگ سرهنگ می­گرید و او را قهرمان خلق عرب می پندارد و لحن (ادبیات!) مقاله مرا نیز به سُخره می­گیرد تا به زعم خویش پاسخ را در راه توده "نمکین" نشان دهد.

جالب است که قذافی با جنگنده ­هایش به آسانی بر سر خلق لیبی بمب می­ریخت و پوتین به سفارش راسپوتین، سکوت می­کرد ولی آنگاه که نوبت به پروشنکو رئیس جمهور اوکراین می­رسد که جنگنده­ها را در شرق کشور برای بمباران جدائی­طلبان بفرستد، این جنگنده­ها هنوز به آسمان شهر نرسیده توسط سیستم رادار روسی ردیابی شده و نابود می­شوند و باز هم پوتین به سفارش آن مرد نامرئی در کرملین هم­چنان سکوت می­کند! البته در آن مقاله­ هشدار دادم که ولادیمیر پوتین در تسخیر راسپوتین دوم یا همان مرد پنهان "ژئوپولتیک" در اتاق فکر کرملین است. همان چهره­ مالیخولیایی که ترهات او را رفقای راه توده همچو "سرمه" می­کشند بر چشم؛ همان راسپوتین دوم که سالها پیش احمدی نژاد را در مسکو ملاقات کرد و دل رفقا از این دیدار غنج می­زد.

پس از ممالک محروسه تزاری و ممالک محروسه شوروی، کیست که نداند کرملین اینک به دنبال ممالک محروسه پوتینی است؟ آیا اتاق فکر کرملین پس از تشکیل "جمهوری روسی اوکراین" در پی صدور این مدل جمهوری روسی به قفقاز، آسیای میانه و جای دیگر نیست؟ آیا به اتفاق رفقای توده­ای در اینجا و آنجا بزودی شاهد جمهوری­های ریز و درشت "روسی" نخواهیم شد که همه به گونه­ای در مدار همان ممالک محروسه پوتین خواهند چرخید؟ آنگاه آیا در سایه ممالک محروسه مفاهیمی از شمار آزادی، استقلال، میهن دوستی و منافع ملی محلی از اعراب خواهد داشت؟ کیست نداند که گشتاور سیاست و فرهنگ در روسیه همانا "اقتدار مطلق" پوتین است و بس؟ سازه قدرت در روسیه آنقدر مقدس و کاریزماتیک است که حتی مشروطه روسی هم نتوانست اندکی از این "قداست" در ساختار سیاسی را بکاهد که اگر می­کاست، پس چرا استالین و پوتین از این میراث "استتیک" همواره کامیاب شدند.

بی ­گمان همین اندک آگاهی از فرهنگ و تاریخ و سیاست روسیه را اخیراً از طریق فیلم­های هالیوودی که در استکهلم نمایش می­دهند کسب نکرده ­ام که ناگهان منتقد ایوان مخوف و راسپوتین دوم و پوتین اول شوم. افزون بر این، هفت سال پیش در ستایش هنر و ادبیات کلاسیک روسی، در دیباچه نخستین کتابم (نیچه­ی زرتشت) آن اثر را به سه "الکساندر" روسی (پوشکین، گریبایدوف، هرتسن) هدیه دادم تا نشان دهم که چرا و چگونه به لحاظ فرهنگی، فردای ایران دیروز روسیه خواهد شد. مطالعه این کتاب را که در آنجا به "کشکول نیچه" مشهور گشته را به رفقای توده­ای داخل و خارج بویژه دبیران راه توده سفارش می­کنم تا قلم قلیایی نگارنده این پاسخ را مبتذل نبینند.

جهت اطلاع دبیران راه توده که به بهانه نقد و اعتراض، شیطنت کرده و نیمی از مقاله درنگی بر چپ ایران را به گونه ناقص دست­چین کردند می نویسم که بارها در جستارهای گوناگون آورده ­ام که روسیه به لحاظ وسعت جغرافیایی یعنی مسکو، سنت پیترزبرگ و دیگر هیچ، اما روسیه به لحاظ سیاسی یعنی پوتین و الیگارشی صد نفره و دیگر هیچ. اقتدار مطلق و فراقانونی پوتین همان آفتی است که مدودُف نخست­وزیر را سرگردان و کمتر از یک ماشین امضا ساخته است حتی اگر دوباره رئیس جمهور شود. حزب توده به جامعه مدنی، انتخابات آزاد، نظام پارلمانی و نهادهای مردم­گرا همواره نیش­خند و ریش­خند می­زند و بجای نگاه و نقد به درون (فساد اداری، رشوه، فحشا، بیکاری، اعتیاد به الکل و مواد مخدر در روسیه) نگاه و نقد به بیرون دارد. دبیران راه توده که پیوسته افاضات سخیف آن مرد نامرئی کرملین را در جیره هفتگی پخش می­کند، آیا بی­خبر از آنند که چرا بجای آنالیز این فلاکت­ سیاسی و اجتماعی در روسیه، رفقا برپایه یک بخش­نامه دولتی که گویی از مسکو صادر می­شود همیشه باید در ستیز و پیکار با اتحادیه اروپا، امریکای جهانخوار و صهیونیسم بین­الملل قلم­فرسایی کنند و نه در نقد این اوهام راسپوتین؟!

آیا به راستی رفقا پنداشته ­اند که روسیه پوتینی به بهانه ایجاد تشکیلات "اروسیایی" و جهان دو قطبی، در اتحاد با قرقیزها و ازبک­ها و افغانها و تاتارها به آسانی فتح­الفتوح خواهد کرد و به لحاظ عیار دموکراسی و آزادی و اعتبار بین­المللی عنقریب کمر اتحادیه اروپا را هم خواهد شکست؟ مگر چین از نظر اقتصادی موتور محرّکه "گلوبالیسم" نیست؟ پس آیا اتحاد پکن و مسکو را مانند رفقای توده­ای باید این گونه برداشت کنیم که در آینده نزدیک این اتحاد مشترک می­­تواند گلوبالیسم (به مثابه عصاره امپریالیسم) را به زمین زند و یا اینکه همین چین که لوکوموتیو امپریالیسم است علیه خودش قیام می کند تا روسیه و حزب توده را خشنود کند؟

در پایان به سبب قدمت و جایگاه تاریخی کهن­ترین و سازمان­ یافته ­ترین حزب سیاسی ایران و نیز به پاس احترام به سلحشوران این تشکیلات سیاسی به روان آزادگان و جان­باختگان حزب توده در ایران و "پرلاشز" درود می­فرستم و بار دیگر اعلام می دارم که حتی مرد همیشه تنهای ادب ایران "صادق هدایت" که با حزب توده مماس گشته، اگر هنگام اقامت در پاریس از جایگاه پرلاشز در ضمیر ستم­دیدگان تاریخ بی­خبر بود پس تنها بیهوده مرده است.




هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر