۱۳۹۶ فروردین ۲۰, یکشنبه

یک صادق به هدایت بدهکاریم






علی محمد اسکندری­جو

این نوشتار به یاد آن منتقد برجسته فرهنگ ایران نگاشته می شود که در تهران چشم به ایران گشود و در پاریس چشم از ایران بست. هدایت دیر زمانی در "پرلاشز" پاریس آرمیده است. آرامگاهی که میدان ستیز جنگاوران اهریمن و اهورای فرانسه است. پرلاشز که صادق ایران را هم در سینه دارد، هزاران جان باخته حماسه کمون پاریس در خاکش خفته اند تا همه نسل ها و همه ملت ها به یاد آورند که آنچه امروز به نام "دولت رفاه" نامیده می شود در واقع از دولت آن "هفته خونین" است که هزاران رنجبر بر سر آرمان جان باختند. دیریست آفریننده "بوف کور" نیز کنار آن حماسه سازان جنبش چپ فرانسه در خاک است.

مردن و چشم از ایران بستن گرچه عمومیست اما برای صادق هدایت منحصر به فرد می شود چرا که به زعم خویش مرگ به سراغ او نمی آید و حتی گاهی وی را پس می زند. پیام آور هولناک مرگ به سراغ بسیاری در پشت درهای بسته می رود اما برای او این درگاه همواره باز است. اگر نخواهیم مرگ تدریجی صادق را همانند مرگ سقراط دراماتیزه کنیم، پس نخواهیم آن را بی اهمیت و سطحی نیز ببینیم. به این سیاق چرا نباید تصویر صادق را در صبوی لبریز از شوکران سقراط دید؟ مگر نه اینکه صادق و سقراط می میمیرند تا شاید مرگشان مرهمی باشد بر زخم دو فرهنگ شکسته؟ به بیانی، به باور صادق و سقراط در یک فرهنگ منحط این زندگی­ست که بیمار می شود و مرگ است مرهم و درمان آن زندگی.

فرهنگی که بیمار می شود متولیانش سقراط می کشند تا خدایان آرام گیرند. آیا تنها صادق ایران نیز نباید جان دهد تا متولیان فرهنگ ایران آرام شوند؟ افزون بر این، نباید مرگ این دو منتقد فرهنگی را تنها در "بوف کور" و صبوی شوکران جست بلکه باید در ضمیر ناآگاه جمعی آن فرهنگ وُلگاریزه و زبان ویرانی جست که با "لوگوس" همان اندازه بیگانه است که با اروس. در ایران صادق، ولگاریزه شدن فرهنگ و کاربرد ناهنگام آن مفهوم باعث شده است که هدایت در پژوهش ها و آثارش نشان دهد سیاسی ساختن فرهنگ، مانند دین و پیوند آن با اهرم قدرت (ایدئولوژی) نتیجه شومی در پی دارد که هم قدرت را غیرعقلانی می سازد و هم فرهنگ را ولگاریزه می کند.

صادق هدایت نیک می داند که تعریف و تفسیر مکانیکی از فرهنگ دادن، بیشتر به کار هنر می آید تا به فرهنگ؛ او در واقع با "سه قطره خون" خویش به ستیز با فرهنگ فرومایگان بر می خیزد. او می داند که در شوره زار زبان است که فرهنگ رجاله ها بارور می شود و زیستن در این فرهنگ رجاله ها آنقدر دشوار و توانفرساست که او به پاریس می گریزد تا سرانجام در پرلاشز خاموش شود. دکترین صادق هدایت به مثابه یک روشنگر ایرانی بر این محور استوار است که حافظه تاریخی این ملت سرشار از "دین" شده است به گونه ای که در این سرزمین فضای لازم برای رشد و بالندگی آگاهی تاریخی ممکن نیست. اینک رسالت او به عنوان روشنگر آن است که به سوی تاریخ رود و بویژه از تاریخ باستان بنویسد تا به زعم خویش فرهنگ فربه از حافظه (دین) را فربه از تاریخ (آگاهی) کند.

هدایت آن چنان از گستره دین در فرهنگ ایران حیرت زده است که پنداری دین را پاره ای از فرهنگ نمی شناسد که بر محور آن می چرخد بلکه فرهنگ را آن پاره ای می بیند که گشتاورش دین است.

در اندیشه و آثار هدایت مرگ اغلب حضوری سنگین دارد؛ اشارات او به مرگ کم نیستند. برای نمونه "زنده به گور" که همین نزدیکی به حیات صادق خیره شده، مرگیست نشسته بر بام بوف؛ بوفی که گویی در سفر هند نیز همراه اوست. به باورم صادق در هند هدایت می شود. حکمت هندو چنان نفوذی دارد که حس مرگ در طبیعت را در ضمیر ناخودآگاه او بازتاب می دهد. هزاران ایرانی به هند رفتند و شاید هیچ نیاوردند اما هدایت در بازگشت از هند حس مرگ را پیچیده در حکمت هندو به ایران می آورد.
 صادق در "زنده به گور" همواره مرگ را قلم فرساست: "بی اختیار رفتم در قبرستان...اسم برخی از مرده ها را می خوانم. با خود فکر می کردم اینها چقدر خوشبختند. به نظرم می آمد که مرگ یک خوشبختی و یک نعمتی است که به آسانی به کسی نمی دهند...مثل این بود که مردگان به من نزدیکتر از زندگان هستند...چقدر هولناک است وقتی که مرگ انسان را نمی خواهد و پس می زند! ...نه کسی تصمیم به خودکشی نمی گیرد، خودکشی با بعضی ها هست، در خمیره و سرشت آنهاست و نمی توانند از آن بگریزند..."

آیا هیچ نویسنده ایرانی هست که به اندازه صادق هدایت درباره مفهوم رازآمیز مرگ آگاهی (Amor Fati) چنین جذاب و سیال نوشته باشد؟ در این وانفسای فرهنگی گویی صادق از مرگ آن سان می نویسد تا تلنگری باشد بر ذهن ما که در زمینه و زمانه او متولیان فرهنگ قربانی می طلبند تا آرام شوند. پنداری صادق می میرد تا پس از مرگ یک استعاره شود؛ استعاره مرگی که در لایه زیرین ذهن ما آشیان کرده است و در تلاطم فرهنگی، از دهلیز ضمیر بیرون می زند تا فرجام تراژیک فرهنگ ما را صادقانه هشدار دهد.

صادق در بازگشت از هند در نخستین گام، تکلیف خویش با دین و فرهنگ و طبیعت را روشن می سازد. بی گمان در تاریخ معاصر ایران تخمیر فرهنگی بارها شکسته می شود. یکی از علل ناکامی این شکست فرآیند فرهنگی هم نقش و جایگاه این مفاهیم سه گانه (دین، طبیعت، فرهنگ) است که همواره جا به جا می شوند. زمانی گستره فرهنگ فراخ می شود که دین و گیتی را در سایه می نشاند. گاهی شعاع دین آن چنان گسترده شده که فرهنگ و طبیعت را به درون دایره می کشد؛ اما نوبت به طبیعت که می رسد هرگز این گیتی فراختر از دین و فرهنگ نمی شود تا دکترین صادق به سرانجام رسد.
آثار هدایت در پیوند با مرگ، نقشی سازنده دارند و با هنر صادق و قلم اوست که می توان پرسشی پرسید یا احساسی را بیان کرد و با مرگ اوست که استعاره "مرگ" در ادبیات معاصر زاده می شود. به باورم در نقد و آسیب شناسی فرهنگ، ناآشنایی با آثار هدایت، نیچه، کامو و کافکا یعنی به سوی تعریف سنتی و ساسانی از فرهنگ شتافتن. در آن صورت بااین شتاب در همان "دیالوگ" فرهنگی درجا زده، هرگز به آستانه "گفتمان" فرهنگی صعود نخواهیم کرد چه رسد آنکه فرهنگ سرزمین آن "مسکوب" را بخواهیم "زرین کوب" کنیم.

در دهه 1330 خورشیدی و در سراشیبی انحطاط فرهنگ، صادق حتی با مرگ خویش می کوشد که نیروی پوینده در برابر این زوال فرهنگی باشد. مرگ برای او آن نیرویی است که گویی فراسوی فرهنگ می نشیند و تنها به این وسیله است که صادق مرگ را "سوبلیمه" می کند. به این سبب اصرار دارم که مرگ این منتقد برجسته فرهنگ را باید از این منظر (مرگ سوبلیم) تماشا کرد و نه خودکشی یک نویسنده فرو رفته در باتلاق رسنتمان.

هدایت نه تنها با مرگ هماغوش می شود بلکه وی از هیبت سنگین و سترگ آن در حیرت است که این لحظه بهت آور و همزمان استتیک رویارویی با مرگ را اصطلاحا سوبلیم "Sublime" می نامند.  چاره چیست جز آنکه برای درک صحیح مرگ سوبلیم باید به سراغ بوف کور او رفت که شاهکار ادبیات معاصر است.

همانطور که فرهنگ یونان با سقراط آن کرد که هر نسل نو، یک سقراط به سقراط بدهکار است ما ایرانیان نیز با این منتقد فرهنگ آن کردیم که هر نسل ما یک صادق به هدایت بدهکار است. در پایان اینکه عظمت کمون پاریس و قتل عام پرلاشز در 1871 میلادی آنقدر تراژیک است که قلم می پرسد: هر آنکه در آن گورستان خفته است بدون آنکه از پرلاشز خبر داشته باشد آیا بیهوده نمرده است؟


۱۳۹۵ اسفند ۲۹, یکشنبه

یادی از جاودان حماسه ایران



علی­محمد اسکندری­جو

ستار آذربایجان برای من همانقدر سردار استقلال میهن است که مصدق سالار اسفند ایران است؛ این یاداشت کوچک نیز هشداری است به هم ­میهنان که نسیان (بی­اعتنایی) تاریخی می تواند هویت جمعی ما ایرانیان را خدشه دار و بی­ارزش کند. شگفتا! برخی قلم بر چهره مصدق می کشند و او را حتی "پوپولیست" و فرصت طلب می خوانند.

بی­گمان دکتر مصدق هیچ گونه "مصونیت" تاریخی ندارد یا به عبارتی او نیز مانند هر نام آور ایرانی هاله ای از عصمت ندارد که در ماه اسفند مصون از آفت و لغزش باشد و پندار و کردار سیاسی او نیز باید نقد تاریخی شوند. بااین حال کوشش در کاهش جایگاه ملی او و بیان چنین تعبیرهای سطحی و خنُک از گذشته­ی آن زنده یاد (به زعم این که از او اسطوره­ زدایی شود) به باورم، هیچ از مقام و منزلت وی نمی کاهد.
مهر میهن در نهاد هر ایرانی به شعاع چند کیلومتری شهر و روستای او نیست بلکه وطن، شعاعی به گستره ایران در دورترین نقطه مرزی دارد. من نگاه فرانتس کافکا به میهن را نه می پسندم و نه می پذیرم و با این تعریف طایفه­ای این نویسنده چک از وطن مشکل جدی دارم. میهن اما به بیان "هرمان هسه" آلمانی را پذیرایم که همان حیات دمنده است و در نهاد انسان جاریست. در ایران که به دلیل ضعف روشنگری (اینتلی­گنتسیا) و شاید هم نسیان روشنگران کشور، حافظه تاریخی ما در این روزها گوی سبقت را از "آگاهی تاریخی" ما ربوده است، یادآوری حماسه اسفند یا ملی شدن صنعت نفت شاید اهمیتی به عظمت هویت ملی دارد.

در پایان سال جاری که دیگر صدها میلیارد دلار درآمد نفتی خبری نیست و بعید می دانم در آینده نیز این میوه ملی در سفره ما سهمی شیرین داشته باشد، آیا نباید اسفند را همچنان ماه مصدق بدانیم و یا اینکه مصدق را جلوه ماه اسفند بشناسیم؟ این روزها که با تثبیت بهای نفت در کانال پنجاه دلار، دولت ایران برای تامین بودجه به تدریج متوجه اخذ "مالیات" از شهروندان شده آیا می داند که شاخص مالیاتی رابطه­ای مستقیم با شاخص میهن دوستی و قانون مداری در ایران دارد؟ به بیانی، آن دولتی که می خواهد از بخش های سیاحتی و زیارتی و تعاونی هم مالیات دریافت کند آیا می تواند و یا می خواهد در روند سیاست داخلی و خارجی پاسخگوی مالیات دهندگان باشد؟ مگر دولت پیشین که از صندوق نفت صدها میلیارد دلار برداشت کرد نیازی به پاسخگویی به شهروندان داشت؟

من دو "پیر" در ایران می شناسم که تجلی عظمت و استقلال این سرزمین­اند که یکی زمانی دور در ستیغ الوند جان می بازد و دیگری هم زمانی نزدیک و در دامنه حصر جان می سپارد. به عبارتی، یکی شخصیت اسطوره ای دارد که همواره در حافظه­ی جمعی ما ایرانیان می­نشیند و دیگری نیز در همین نزدیکی بر کرسی آگاهی تاریخی ما نشسته است. این دو شخصیت پاره­ای از هویت مشترک ایرانیان هستند. بی­گمان در آسمان این مرز و بوم پیرهای برجسته دیگری نیز می درخشند؛ من هم برخی از این آزادگان را در تاریخ خوانده­ام و بتدریج درباره آنها خواهم نوشت ولی هرگز مانند نواده مرحوم آیت­الله کاشانی نمی کوشم که برای خوش­آیند این و آن، مصدق را یک تاجر میوه و فردی "عادی" جلوه دهم که جایگاه برجسته­ای در تاریخ و در دل هم­میهنان ندارد.

من که نواده معمولی یک روستایی در حاشیه تهران هستم و در گذشته هم بر سفره­ای نشسته­ام که طعام آن نتیجه رنج کارگری زحمتکش و از عرق جبین و عِرق ملی او بود، بااین­حال نقش دکتر محمد مصدق آن اشراف ­زاده میهن­ دوست که بر سفره بورژوازی می نشست را ستایش می کنم. برخلاف نواده آیت­الله کاشانی، من به بهانه پژوهش و روشنگری ملت ایران هرگز در پستوی تاریخ به دنبال این سند نیستم که مصدق در جوانی تاجر بوده و از قفقاز به استانبول صادرات میوه و سبزی داشته است. من مصدق را در همان بُرش تاریخ­ساز سه ساله و ملی شدن صنعت نفت و سپس در کودتای آبادان می خوانم و می بینم و بس. این پاره از حیات مصدق است که ارزش ملی دارد و او را شخصیت برجسته تاریخ معاصر ایران می سازد. ما را با جوانی مصدق چه کار؟ مگر آن افتخار ایران "ستار خان" در جوانی چه می کرد؟ بنابراین حال که خواهی نخواهی صنعت ملی نفت پاره­ای از هویت ملی ما شده است، چرا نباید از پیر ایران تجلیل کنیم؟ مگر اسفند بی مصدق هم سزاست؟ فراموش نشود این حماسه اسفند و آن کودتای آبادان است که از مصدق یک "اسطوره" می سازد و نه اشراف ­زادگی و میوه فروشی او در جوانی. از این نوع میوه فروشان و تجار ایرانی هزاران آمدند و رفتند و چه بسا شرافت­ مندانه هم کسب و تجارت داشتند که لزوماً نمی توانند پروای ملی ما شوند و هویت جمعی ما را پایدار سازند. بنابراین شایسته است از این پس نوه کهنسال آیت الله کاشانی در دهلیز تاریخ ایران به دنبال سند های ایران پسند بگردند.

چنانچه به فرآیند دولت/ملت سازی در تاریخ معاصر آلمان و نقش "بیسمارک" صدراعظم در این فرآیند ملی/میهنی نظری بیاندازیم، در خواهیم یافت که دکتر مصدق و یارانش نیز در اسفند ماه ایران حماسه ­ای از سنخ "اراده ملی" صدراعظم آلمان آفریدند. به بیانی رساتر مصدق و بیسمارک به لحاظ تجلی این اراده ملی در پروسه عظیم دولت – ملت سازی با یکدیگر برابرند و در جایگاه برجسته تاریخ ایران و آلمان ایستاده اند. پس از ملی شدن نفت نه­تنها آن انگلیسی فرتوت (وینستون چرچیل) دیگر نتوانست به آسانی پای سفره ایران بنشیند و تنها 16 درصد بهای هر بشکه نفت را به دولت بدهد بلکه مصدق به جوامع عشیره­ای/قبیله­ای خاورمیانه هم نشان داد تا بکوشند از آن پس دیگر بومی و قومی و عشیره ای نیاندیشند بلکه ملی و حماسی هم بیاندیشند. مگر جمال عبدالناصر مصری که آن نام ننگین را بر خلیخ فارس سکه زد، به پیروی از مصدق ایران کانال سوئز را ملی نساخت؟ نخست وزیر ایران از ما می خواهد که سرمایه ملی را به اندازه سرمایه محلی (مناسبات طایفه­ای و قومی قبیله ای) اهمیت و ارزش دهیم و اندک اندک تعریف کافکایی از را رها کنیم. به باورم این پیام میهنی مصدق است که نقش او را به اندازه اهمیت ملی کردن صنعت نفت می تواند برجسته سازد و نه میوه فروشی او.

این روزهای پر تلاطم  که ساختارهای شکننده دولت/ملت یکی پس از دیگری در خاورمیانه فرو می ریزند و علائق و همدلی فرقه­ای به پیکار و چالش با منافع ملی و میهنی برخاسته­اند، ما ایرانیان در این برزخ تاریخی به حماسه اسفند مصدق بیش­از پیش آگاه می شویم. کیست نداند آنچه امروز در این منطقه می گذرد، نتیجه­ی نادیده گرفتن پیام آرمانی دکتر مصدق در فرآیند دولت/ملت سازی است. حال بازگشت این منطقه به همان ذهنیت کافکایی و تعیین وسعت وطن که شعاع آن در همان محدوده بیست کیلومتری خانه­ من باشد آیا به میهن­دوستی و فضیلت شهروندی اهالی ایران و خاورمیانه کمکی می کند؟

آن زمان همان دکتر مصدق فئودال ­زاده و با خُلق و خوی بورژوایی به نیکی دریافت سراسر منطقه و کل سرمایه نفتی آن در گروگان بریتانیاست و اوست که نخستین جنبش فرا قبیله­ای و فرا طایفه­ ای و فرا عشیره ای را به روش ملی و میهنی باید آغاز کند. اوست که باید به نمایندگان پارلمان هشدار دهد که منافع ایران و درآمد نفتی را فدای ذهنیت و منافع بومی نکنند. آنگاه جمال عبدالناصر مصر از نخست وزیر ایران می آموزد که چگونه کانال سوئز را ملی اعلام کند. رئیس جمهور "پان عربیست" مصر اما آن زمان بجای قدر شناسی از دکتر محمد مصدق ایرانی و الگوی حماسه اسفند، بذر کینه بین همسایگان می پاشد و ازآن پس نه تنها نام جاوید خلیج فارس بلکه امنیت آن را نیز به مخاطره می اندازد. به عبارتی مصدق ایران و ناصر مصر بلحاظ آنچه امروز در خاورمیانه می گذرد هیچ تشابهی و تقارنی با هم ندارند.

 به راستی آیا امروز هم خاورمیانه به همان سودای "نوستالژیک" دچار نگشته که در همسایگی ایران برخی هم­چنان شیفته نظام عشیرتی و امارتی شده و برای نابودی هر چه ملی و میهنی است به ستیز برخاسته اند؟ در زمان مصدق آیا همسایگان ما علی­رغم نفت فراوان باز به همین سیاق سنّتی اداره نمی شدند؟ دکتر محمد مصدق نخستین سیاست مدار خاورمیانه است که با ملی کردن صنعت نفت به آنان آموخت که یک کشور باید با یک رویکرد ملی و میهنی اداره شود و نه با ذهنیت قبیله­ای و قومی و امیرنشینی. بنابراین چندان گزاف هم ننوشته­ام چنانچه - بلحاظ تاریخی - بخواهم نخست وزیر فقید ایران را در در ردیف نام­آوران جهان از شمار بیسمارک صدراعظم مقتدر آلمان قرار دهم. آن آلمانی مقتدر که به جهان آموخت چگونه یک کشور مدرن را بر پایه مدل دولت/ملت می سازند و اداره می کنند. میراث ملی بیسمارک هنوز در آلمان رنگ نباخته است و کسی جسارت اهانت "پوپولیست" را به بیسمارک ندارد؛ اما شاهدیم برخی در میهن ما با میراث مصدق چه می کنند جز اینکه او را یک بازاری میوه فروش نشان دهند!

این که دکتر مصدق نیز همانند بیسمارک نشان می دهد دولت و نظام باید حافظ منافع کشور باشند و نه ویرانگر و غارتگر آن؛ اینکه دولت به معنای یک "شرکت سهامی تاراج" نیست که هر مقام ریز و درشت دولتی تا به استخدام درآمد، آشکار و پنهان بر منابع کشور چنگ زند، اینکه تمام آحاد ملت به تدریج باید از قالب و "ذهنیت" بومی و طایفه­ای و عشیره ای خارج شوند و دگردیسی کنند و در قامت یک "شهروند" ایرانی نمایان شوند تا شوق و پروای میهن و تعهد ملی داشته باشند و نه صرفاً در قامت یک "مقیم" ایران ظاهر شوند که چندان غم وطن ندارند و مهر میهن ندارند، آیا از دولت مصدق نیست؟

من در مطالعه تاریخ معاصر کشورم همواره ستار را در محاصره تیربارهایی می بینم که تبریز را گلوله باران می کنند تا با نادیده گرفتن استقلال ایران، مسیر حاکمیت این کشور را به مدار روسیه منحرف سازند. اراده و عِرق ملی ستار همیشه افتخار من است.

 حال که مهر ایران در نهاد ماست

 کیست ستار را دوست (به) دارد آنگاه که مصدق خفته است؟

در ایران کیست مصدق را دوست دارد آنگاه که عشق مرده است؟




۱۳۹۵ اسفند ۱۲, پنجشنبه

Igelkottens Dilemma: Iran mellan Dugin och Putin


تا کنون درکدام گوشه از تاریخ  دیده شده, فیلسوفی خود خوانده, سلاح دست بگیرد؟!

دربرزخ خار پشت, ایران  میان دوگین و پوتین.







Igelkottens Dilemma: Iran mellan Dugin och Putin



Ali Eskandari Joo


Av historien lär vi oss att vi inget lär av historien; den tyske filosofen ”Hegel” förmodligen hade rätt åtminstone när det gäller konservativa iraniers lära av historien. Under februari 2016 när Dugin och hans kortege inbjuds till Iran för att delta i 37 års minne av islamiska revolutionen, blir det helt uppmärksammat massmedialt företeelse. Dugin och hans gamle mentor, Alexander Prochanov tillsammans med den unge sociologen Leonid Savin (förmodligen Dugins efterföljare) anländer till Teherans flygplats och välkomnas hjärtligt där.
Alexander Dugin i en rad persiska betydelsefulla tankesmedjor, universitet, högskolor, TV och radio genast börjar prisa Irans revolution och talar om sin metafysiska kamp mot USA samt en strategisk allians mellan den rättfärdiga versionen av Islam, alltså iransk Shiismen och den rysk Eurasiens rörelse; en helig och stark allians mot det så kallad amerikansk islam d v s Saudi Arabiens Wahhabism (fundamental Islam präglad också i Tjetjenien och Kaukasien), egyptisk Salafism och turkisk muslimska Bröderskap; En kamp mellan de goda och de onda.
Den ryske ideologens besök var den tredje under fyra år; i det första besöket tilldelades Dugin guldmedalj i Teherans universitet för sina geopolitiska teorier. Det verkar så att den ryske radikala rörelsen ”Eurasien” hade haft nära kontakt med Iranska konservativa krafter strax efter att Ahmadi Nejad blev islamiska republikens president. Under år 2006 presidentens närmaste man, Rahim Mashaie, inbjuder amerikansk Ku Klux Klan ledare David Duk tillsammans med Alexander Dugin till ett antisionistiskt seminarium i Teheran; sedan dess har han varit i en ständig kontakt med iranska ultra ortodoxa krafter inom Ahmadi Nejads innersta cirkeln. Dugin själv har personligen träffat iransk f d president i ett par tillfälle båda i Moskva och i Teheran.
Det verkar så att Iran sakta men säkert fallit i eurasiska fällan. Detta trots att den mjuke prästen; Hassan Rohani, valdes till president med ett mandat att bedriva en mer moderat utrikespolitik mot EU länder och USA. Men Dugins satsning på Ahmadi Nejad och konservativa kretsar verkar gett goda resultat för att driva en extrem ideologi i Iran också. Radikala medier i landet räknar Dugin som en av de tio största levande filosofer i världen.  Iransk Stats-TV ger den ryska traditionalisten överdriven berömmelse och betraktar honom som största geni i Ryssland och flera gånger bjuder honom med en fri soffa i bästa sändningstid under februari.
Hur är det möjligt att Sverige och Iran som två granländer till Ryssland, i ena betraktas Alexander Dugin som en visionär med radikala idéer och ibland även som en fascist, medan i andra landet ses han som en filolog, filosof och frälsare? Alexander Dugin har inte officiellt status inom rysk regering; han har heller aldrig haft det. Den militanta traditionalisten är inte heller medlem i Obshestvenja Palata (ryska medborgare rådets kammare) men ändå har nära kontakter inom stats duma och Vladimir Putins innersta cirkelar.
Iran fortfarande uppfattas som ett TV-land där den magiska lådan spelar stor roll i politik och i medborgarnas tankesätt; ultra ortodoxa krafter har, bland annat, monopol över all nyheter, intervjuer och kommentarer. Alexander Dugin visas på den här statliga lådan upprepade gånger och på så sätt tolkas han som Kremls inofficiella talesman.
En ortodox kristen ryss som utropar den evangeliska apokalypsen om imam Mahdis återkomst i iransk TV; strax efter det, för första gången, tio tusen tals shia muslimer samlas ihop i stora torget i Tehran och bönfaller, med utsträckta händer, den försvunne Imam Mahdis återuppdykning efter 1150 år i ockultation. Det är väl den här heliga gestalten Imam Mahdi som Alexander Dugin satsar mest på för att bilda en långsiktig och helig allians med shia-Iran; med Mahdavism ideologi försöker Dugin inbilla iranier att tolfte imamens återuppdykande i närmaste tiden är bästa garant för alliansen. Dess värre Dugins fräckheten att inbilla persiska folket att (i krig mot USA) Ryssland blir en säker garant för Iran är absurt. I Dugins politiska teologi skulle termen ”eschaton” uppfattas som avslutliga och avgörande kampen (Armageddon) mellan två gigantiska krafter- den Atlantiska med USA i spetsen som hamnat på fel sidan av historien och Eurasien med Kremls ledning som står på rätt sidan.
Efter en rad frälsningar och intervjuer i Tehran reser Dugin vidare till staden Qom (Shiitiska Vatikanen) och där träffar han en hög uppsatt Ayatollah – den 91 årige Noori Hamedani- med millioner shia anhängare i Mellan Östern och även i USA och i Europa.

I religiösa staden Qom deltar ryska sociologen i ett seminarium på Islamiska akademin och träffar ännu en betydelseful präst, Ayatollah Mir Bakeri som har alltså yttersta ansvaret för hur all läroböcker i Iran ska anpassas med sharia lagen. Dugin som förmodligen hamnat på rätt plats vid rätt tidpunkt I staden Qom, talar om en gemensam fiende som han själv kallar det ”antikrist”. Gestalten antikrist manifesterar sig, i ryske sociologens metaforiska tolkning, i Amerikas förenta stater.
Trots att Dugin står högt på amerikansk sanktions lista och regelmässigt nekas visum till USA, men eurasiska förespråkare reser fritt utomlands och Irans konsulat i Moskva ställer upp med visumstämpeln i hans pass. Hur extremt konservative Dugin som förspråkar krig och instabilitet, reser fritt i regionen utan även att mottagande länder varnas för det.
Historiskt sätt är iranier duktiga med kollektiva ”oblivion” och förmodligen ville inte minnas att från strategisk synpunkt hur illa Ryssland har behandlat Iran under 200 år. Dessvärre att gestalter som Donald Trump, Ahmadi Nejad och Alexander Dugin dyker upp på politikiska arenan med sina förödande handlingar. De här tre visionäre i själva verket är inte ”odjur” utan de är produkter av ett kritiskt läge i tre utmattade länder; där okunniga politiker själva med sina egna händer skapar såna odjur. Ni minns väl ”Jokern” i filmen Nattens riddare som säger: ”Jag är inte odjur; jag bara är en kritisk situation… vet du varför jag har sådana sår i mitt ansikte? ”
Jag inser att såna melankoliska typer som Alexander Dugin inte är bara en fara för historien utan en fara för kulturen. Desutom hans Euroasiska ”fatalism” får inte glömmas bort i Iran; det får inte göras i Sverige heller. Vi ska också komma ihåg att mellan Putin och Dugin sitter en igelkotte!


Ali Eskandari Joo är författare och kultur analytiker.












۱۳۹۵ دی ۱۲, یکشنبه

در سودای استتیک














 
در سده ی نوزدهم اروپا، سورن کرکه گارد از شمار آن فیلسوفانی ست که خارج از آکادمی می اندیشند، می خوانند و می نویسند. این اگزیستانسیالیست شوریده سر با تکیه بر ارث پدری، نه غم نان دارد و نه غم جان؛ سورن دانمارکی همانند شوپنهاور آلمانی ( که او نیز غم نان و جان ندارد!) گاهی به برلین می رود و در کلاس درس هگل با پرداخت چند مارک، ساعتی پای سخن این پیر «اتاتیسم» آلمانی می نشیند.

کرگه گارد سه مرحله از زندگی را برای انسان ها پیش بینی می کند:
نخستین فاز همان حیات «استتیک» است که انسان استقلال ندارد و یا نمی خواهد داشته باشد و نمی خواهد سوبژکتیو و اندیویجوال باشد که سورن او را انسان «دوجینی» می نامد؛ نزدیکترین ترجمه به این اصطلاح که کرگه گارد اشاره می کند شاید همان «انسان گله ای» و توده ای باشد که زیست جمعی دارد و عاری از فردیت است و خالی از کنترل است و زندگی را در «حال» خوش است و گذشته را می فراموشد و به فردا نیز نمی اندیشد.

بهترین نمونه چنین انسانی به نظر او ولفگانگ آمادئوس موتزارت آهنگساز مشهور اتریشی است، همان دُن ژوانی که می گویند بر اثر توطئه آنتونیو ویوالدی آهنگساز ایتالیائی درگذشت.

نیچه این انسان های دوجینی را «چاندلا» یا پست ترین طبقه می نامد. طبقه ای که اصلا در ساختار کاستی هندوستان طبقه نیست. صادق هدایت اما این انسانها را «فرومایه گان» می شمارد. این انسان چاندلایی نه دیروز دارد  و نه فردا. ذهن او از تاریخ تهی است اما لبریز از حافظه تاریخی است و هویت او هم تاریخی نیست بلکه خاطره ای است. از این نوع انسانها در هند و آسیا و روسیه فراوان یافت می شود. نیچه  فیلولوگ  برجسته آلمان چنین انسانهایی را در طبقه بی طبقه چاندلای هندی سرازیر می کند تا در "خلسه" جمعی شناور شوند و حیات آنهانیز با آمه استتیک ترسیم شود.

از دی که گذشت هرچه گویی خوش نیست
خوش باش و ز دی مگو که امروز خوش است

بی سبب نیست که نیچه همواره در حسرت استتیک این حیات چاندلایی می سوزد. او در پژوهش فیلولولوژیک فرهنگ یونان  در دوره باستانی پیش سقراطی به این فرهنگ استتیکی نظر دارد که یک خدایش دیونیزوس است و خدای دیگرش  آپولون. اوشیفته و شیدای دیونیزوس است و بیزار از آپولون. کرکه گارد هم که در سودای اگزیستانس به سوی آپولون می رود. صادق هدایت  در این میان، بسیار از فرهنگ چاندلای وطنی رنجیده و بیزار است. او حیات استتیک ایران معاصر را باور ندارد و آن را دروغین و تراژیک می شناسد. رسنتمان هدایت از فرهنگی که نه گوهر استتیک دیونیزویسی دارد و نه اسانس منطقی آپولونی به ناچار او را به سوی مرگ خودخوانده و خودخواسته می کشد تا شاید مرگ  (بجای زندگی) استتیک شود.

سورن و صادق و نیچه گرچه نویسنده اند اما پیش از آن و بیش از آن، منتقد آن حیات و فرهنگی هستند که  ازغلظت استتیک تهی گشته است . حیاتی که از سنّت, فرسنگها دورگشته و در خائوس مدرنیته سرگردان است.

 



۱۳۹۵ مرداد ۱۲, سه‌شنبه

به بهانه واپسین شب فریدریش نیچه





فریدریش نیچه کشیش زاده پروتستان چهارده ساله است که در زنگ انشای کلاس می نویسد "... زیستن بدون موسیقی ممکن نیست" و شگفتا! این نوجوان شوریده می پندارد خدا هم در عرش موسیقی می شنود و تنها هنر و بویژه موسیقی می تواند زندگی را شایسته زیستن کند خواه در آسمان باشد خواه در زمین. شایدهم این شیزوئید بی فروغ آن پیامبر ایرانی (زرتشت) را در سَحر و سِحر موسیقی بازآفریده باشد. بی سبب نیست که در واپسین شب حیات این فیلولوگ خاموش، خواهرش الیزابت در جمع جوانان آلمانی همگی سرود زرتشت سر می دهند تا برادر در خلسه­ی دیدار دو اسطوره ایرانی و یونانی (زرتشت و دیونیزوس) شناور شود تا سحر موسیقی دیونیزوس را با "استعاره" زرتشت ایرانی درهم آمیزد که مبادا ما ایرانیان روزی بپنداریم که زرتشت نیچه همان زرتشت ماست!

در فرهنگی که بیمار است و در شیب نیستی گرفتار آمده، برای درمانش باید قربانی طلب کرد، پس آیا در فرهنگ بیمار غرب چه کسی شایسته قربانی شود بجز نیچه آن فیلولوگ دیوانه؟ در تاریخ معاصر غرب هیچ فیلسوفی یا فیلولوگی که ضد غربی­تر از نیچه باشد آیا یافت می شود؟ من آن عارف و سنّت­گرای مشهور فرانسوی (رِنه گِنون که در ایران به شیخ یحیی هم شهره است) با میلیونها صوفی هواداراش که نسلی پس از نسلی بازتولید می شوند را نه فیلولوگ می شناسم و نه فیلسوف. حیرت آنجاست که عارفان و صوفیان حامی سنّت را که زیر بیرق ضدغرب حلقه زدند را بی محابا فیلسوف و فیلوگ می شناسیم!

پنداری نیچه در واپسین ساعات خاموش حیاتش پیام می دهد که برای فیلسوف یا فیلولوگ ضدغرب شدن، نخست باید فیلولوگی یونانی یا لاتین خواند سپس باید به سوی فلسفه آمد و سرانجام زیر هجوم هولناک "رسنتمان" فرهنگی باید خاموش (مجنون!) شد تا قربانی شد و اینک من در ایران کسی نمی شناسم که نیچه­وار شود و نیچه­خوان شود که پیش یا بیش از او "فیلولولوژی" هم خوانده باشد تا سپس فلسفی (ارسطویی) هم اندیشیده باشد که سرانجام مدرن شود و ضدغرب شود تا دیگر برای ستیز با فرهنگ چاندلایی غرب به سلاح "سنّت" مسلح نشود خواه در دین باشد خواه در عرفان و خواه در الحاد وایدئولوژی.

در آغاز ماه اوت 2016 این پاره از کتاب "نیچه­ی زرتشت" را تقدیم می کنم به آن اسطوره ضدغرب آلمانی که نه فیلسوف بود و نه عارف بود و نه سنّت­گرا بلکه یک فیلولوگ برجسته بود که غول های فلسفه مدرن از شمار مارتین هایدگر پیش از آنکه به دنبال فلسفه (نیچه!) بدوند در پی آموختن دانش فیلولوژی بودند تا بتوانند "رسنتمان" حاصل از فرهنگ غرب را در دهلیز مخوف سوسیال ناسیونالیسم رایش سوم تخلیه کنند. به باورم هیچ رنجی برای نیچه و هایدگر (از رویارویی با بیماری مهلک فرهنگ غرب) به اندازه زهر رسنتمان چاندلایی این فرهنگ کشنده تر نبود. آیا اینکه امروز این فرهنگ می تواند به نقد خویش خیزد را نباید از دولت نیچه دانست؟ مگر فاشیسم و نازیسم پیش از آنکه یک جنبش سیاسی نظامی ویرانگر باشند، برآیند رسنتمان برآمده از رویکرد نیچه به فرهنگ نیستند؟ به عبارت دیگر، ظهور جنبش ناسیونال سوسیالیسم آلمان و فاشیسم در ایتالیا (بااندکی تفاوت) درآغاز آیا یک خیزش فرهنگی خروشیده علیه ارزش های غربی که از رسنتمان نیچه­ای سرچشمه گرفته است نبود؟ بنابراین اگر چنین نباشد یا ما فیلولوژی نخوانده ایم و فلسفه سیاسی نمی دانیم یا نقش و جایگاه فرهنگ و تفاوت آن با تمدن را درک نکرده­ایم و یا همچنان (به زعم خویش!) در گرداب غرب­شناسی گرفتاریم و همانند "دُنکیشوت" علیه فرهنگ منحط غرب (!) رجزخوانی می کنیم و این فرهنگ یا تمدن ضاله را سراسر نفی می کنیم و همواره دشنام می دهیم بدون آنکه حداقل بدانیم این "رسنتمان" نیچه علیه این فرهنگ مبتذل غربی (!) چیست و چه مختصات سیاسی، تاریخی، فیلولوژیکی دارد. آیا این ابتذال مدرن همان شتری نیست که روزی هم پشت دیوار فرهنگ هیبریدی ما خواهد خوابید تا با تنها سلاحی که می شناسیم (سنّت) سر او را جدا کنیم؟

این نیچه که در چهارده سالگی، هنر و بویژه ناب هنر موسیقی را می ستاید و مانند هر آلمانی در فرهنگ این سرزمین از موسیقی تاج می سازد بر پیکر تنومند هنر و در خاموشی اوت، در سحر موسیقی دیونیزوس، در خلسه ی دیدار زرتشت، رها گشته از عقوبت رسنتمان سرانجام اندک اندک می میرد آیا او هنر را و تنها هنر را زیباترین بهانه ی انتولوژیک در هستی و نیستی انسان نمی شناسد؟ آیا نیچه یک هنرمند است و این هنر است که فرهنگ را می بلعد یا فرهنگ است که این هنر برجسته را درآغوش کشیده است؟ تنها درمان این رنج نیچه به مثابه­ی یک قربانی فرهنگی که بیمار گشته است همانا دیونیزوس و موسیقی و...است که حافظ­ گونه می شود پس از مرگش. نیچه بارها متولد می شود و گویی شیدایی او به موسیقی این تاج هنر صدای او را از ورای تاریخ گهگاه به دیونیزوس می کشاند که:

بر سر تربت من با می ومطرب بنشین

تا به بویت ز لحد رقص کنان برخیزم
استکهلم، ماه نیچه

۱۳۹۵ اردیبهشت ۵, یکشنبه

در سوگ سقراط





کیست که سقراط را دوست دارد آنگاه که "عشق" مرده است؟

کیست خدایان را نفرین کند، آنگاه که سقراط مُرده است؟

فرهنگی که بیمار است متولیان آن سقراط می کُشند تا خدایان آرام گیرند...

خروس هُشیار از فراز اُلمپ بانگ برداشت که سقراط مُرده است...

آنگاه این خروس سیمین بر بام "باستیل" نشست و بانگ آزادی زد که انقلاب (فرانسه) چه بس کبیر است!

تاریخ سقراط شکل ماهرانه­ ای از حافظه است؛ به بیانی تاریخ آن حافظه ای است که استادانه ساخته می شود. حافظه ای که از گذشته های دور...

 در فلسفه تاریخ، هگل آلمان سه بار به سوی خدا می رود؛ به عبارتی او سه بار به سوی تاریخ سقراطی می رود و سرانجام می نویسد: "خدا خودش مُرده است" و حال در حیرتم که برخی از ایرانیان همچنان به تأسی از نیچه می پندارند که "خدا مرده است" حال اینکه هگل پیش از وی چنین گفت هگل!

به باورم فرهنگ یونان یک سقراط به سقراط بدهکار است و فرهنگ ایران نیز یک....

در میهن ما بازگشت به تاریخ و جدایی آن از فراتاریخ، نخستین گام سترگی است که باید برداشت.

برگرفته از پشت جلد کتاب "ماورای تاریخ تا ماورای سیاست" نگارش علی محمد اسکندری جو


۱۳۹۴ اسفند ۲۱, جمعه

درنگی بر مصدق اسفند



                                                                     





علی­محمد اسکندری­جو

بی­گمان مهر میهن در نهاد هر ایرانی به شعاع بیست کیلومتری منزل او نیست بلکه وطن، شعاعی به گستره ایران در دورترین روستای مرزی دارد. من نگاه کافکا به میهن را نه می پسندم و نه می پذیرم و با این تعریف طایفه­ای فرانتس کافکا از وطن مشکل جدی دارم. میهن اما به بیان "هرمان هسه" را پذیرایم که همان حیات دمنده است و در سینه­ی انسان بالا و پایین می رود. در ایران که به دلیل ضعف روشنگری (اینتلی­گنتسیا) و شاید هم نسیان روشنگران کشور، حافظه تاریخی ما در این روزها گوی سبقت را از آگاهی تاریخی ما ربوده و میدان را بر آن بسیار تنگ ساخته است، یادآوری حماسه اسفند یا ملی شدن صنعت نفت شاید اهمیتی به عظمت هویت ملی ما دارد.

در پایان سال جاری که از صدها میلیارد دلار درآمد نفتی دیگر خبری نیست و بعید می دانم در آینده نیز این میوه ملی در سفره ما سهمی شیرین داشته باشد، آیا نباید اسفند را همچنان ماه مصدق بدانیم و یا اینکه مصدق را جلوه ماه اسفند بدانیم؟ این روزها که با کاهش شدید بهای نفت، دولت به تدریج متوجه اخذ "مالیات" شده آیا می داند که شاخص مالیاتی رابطه­ای مستقیم با شاخص میهن دوستی و قانون مداری در ایران دارد؟ به بیانی دیگر، آن دولتی که می خواهد از بخش های سیاحتی و زیارتی و تعاونی هم مالیات دریافت کند آیا می تواند و یا می خواهد در روند سیاست داخلی و خارجی پاسخگوی مالیات دهندگان باشد؟ مگر دولت پیشین که از صندوق نفت صدها میلیارد دلار تغذیه کرد نیازی به پاسخگویی به شهروندان داشت؟

من دو "پیر" در ایران می شناسم که تجلی عظمت و استقلال این سرزمین­اند که یکی زمانی دور در ستیغ الوند جان می بازد و دیگری هم زمانی نزدیک و در دامنه حصر جان می سپارد. به عبارتی، یکی شخصیت افسانه­ای دارد که همواره در حافظه­ی جمعی ما می­نشیند و دیگری نیز وجود ابژکتیو دارد و بر کرسی آگاهی تاریخی ما نشسته است. این دو شخصیت پاره­ای از هویت مشترک ایرانیان هستند. بی­گمان در آسمان این مرز و بوم پیرهای برجسته دیگری نیز می درخشند؛ من هم برخی از این آزادگان را در تاریخ خوانده­ام و بتدریج درباره آنها خواهم نوشت ولی هرگز مانند نواده مرحوم آیت­الله کاشانی نمی کوشم که برای خوش­آیند این و آن، مصدق را یک میوه فروش و فرد "عادی" جلوه دهم که جایگاه برجسته­ای در تاریخ و در دل هم­میهنان ندارد.

من که نواده معمولی یک روستایی عادی اطراف تهران هستم و در گذشته هم بر سفره­ای نشسته­ام که طعام آن نتیجه رنج کارگری زحمتکش و از عرق جبین و عِرق ملی او بود، بااین­حال نقش دکتر محمد مصدق آن اشراف ­زاده میهن­ دوست که بر سفره بورژوازی می نشست را ستایش می کنم. برخلاف نواده آیت­الله کاشانی، من به بهانه پژوهش و روشنگری هرگز در پستوی تاریخ به دنبال این سند نیستم که مصدق در جوانی میوه فروش بوده و از قفقاز به استانبول صادرات میوه و سبزی داشته است. من مصدق را در همان بُرش تاریخ­ساز سه ساله و ملی شدن صنعت نفت و سپس در کودتای آبادان می خوانم و می بینم و بس. بنابراین حال که خواهی نخواهی صنعت ملی نفت پاره­ای از هویت ملی ما شده است، چرا نباید از پیر ایران تجلیل کنیم؟ فراموش نشود این حماسه اسفند و آن کودتای آبادان است که از مصدق یک "اسطوره" می سازد و نه اشراف ­زادگی و تجارت میوه او در دوره جوانی. از این نوع میوه فروشان و تجار ایرانی هزاران آمدند و رفتند و چه بسا شرافت­ مندانه هم کسب و تجارت داشتند که لزوماً نمی توانند پروای ملی ما شوند و هویت جمعی ما را پایدار سازند.

بی­گمان دکتر مصدق هیچ گونه "مصونیت" تاریخی ندارد یا به عبارتی او نیز مانند هر نام آور ایرانی هاله ای از عصمت ندارد که مصون از آفت و لغزش باشد و پندار و کردار سیاسی او نیز باید نقد تاریخی شوند. بااین حال کوشش در کاهش جایگاه ملی او و بیان چنین تعبیرهای سطحی و خنُک از گذشته­ی آن زنده یاد (به زعم این که از او اسطوره­ زدایی شود) به باورم، هیچ از مقام و منزلت وی نمی کاهد.

چنانچه به فرآیند دولت/ملت سازی در تاریخ معاصر آلمان و نقش "بیسمارک" صدراعظم در این فرآیند ملی/میهنی نظری بیاندازیم، در خواهیم یافت که دکتر مصدق و یارانش نیز در اسفند ماه ایران حماسه ­ای از سنخ "اراده ملی" صدراعظم آلمان آفریدند. به بیانی رساتر مصدق و بیسمارک به لحاظ تجلی این اراده ملی در پروسه عظیم دولت – ملت سازی با یکدیگر برابرند. پس از ملی شدن نفت نه­تنها چرچیل فرتوت، دیگر نتوانست به آسانی پای سفره ایران بنشیند بلکه مصدق به جوامع عشیره­ای/قبیله­ای خاورمیانه هم نشان داد تا بکوشند از آن پس دیگر بومی و محلی و عشیره ای نیاندیشند بلکه ملی و حماسی نیز بیاندیشند. دکتر مصدق از ما می خواهد که سرمایه ملی را به اندازه سرمایه محلی (مناسبات طایفه­ای و قبیله ای) اهمیت و ارزش دهیم. این پیام میهنی مصدق است که به باورم نقش او را به اندازه اهمیت ملی کردن صنعت نفت می تواند برجسته ساز د و نه میوه فروشی او.

این روزها که ساختارهای شکننده دولت/ملت یکی پس از دیگری در خاورمیانه فرو می ریزند و علائق و همدلی فرقه­ای به پیکار و چالش با منافع ملی و میهنی برخاسته­اند، ما ایرانیان در این برزخ تاریخی به حماسه اسفند مصدق بیش­از پیش آگاه می شویم. کیست نداند آنچه امروز در این منطقه متلاطم می گذرد، نتیجه­ی نادیده گرفتن پیام آرمانی دکتر مصدق در فرآیند دولت/ملت سازی است. حال بازگشت این منطقه به همان ذهنیت کافکایی و تعیین وسعت وطن که شعاع آن در همان محدوده بیست کیلومتری خانه­ باشد آیا به میهن­دوستی و فضیلت شهروندی اهالی خاورمیانه کمکی می کند؟

آن زمان همان دکتر مصدق فئودال ­زاده و با خُلق و خوی بورژوایی به نیکی دریافت سراسر منطقه و کل سرمایه نفتی آن در گروگان بریتانیاست و اوست که نخستین جنبش فرا قبیله­ای و فرا طایفه­ای و فرا عشیره ای را به روش ملی و میهنی باید آغاز کند. اوست که باید به نمایندگان پارلمان هشدار دهد که منافع ایران و درآمد نفتی را فدای ذهنیت و منافع بومی نکنند. آنگاه جمال عبدالناصر مصر از نخست وزیر ایران می آموزد که چگونه کانال سوئز را ملی اعلام کند. رئیس جمهور "پان عربیست" مصر اما آن زمان بجای قدر شناسی از دکتر محمد مصدق ایرانی و الگوی حماسه اسفند، بذر کینه بین همسایگان پاشید و ازآن پس نه تنها نام جاوید خلیج فارس بلکه امنیت آن را نیز به مخاطره انداخت. به عبارتی مصدق ایران و ناصر مصر بلحاظ آنچه امروز در خاورمیانه می گذرد هیچ تشابهی و تقارنی با هم ندارند. بااین حال در این روزهای سخت مصر، من هم­چنان با مصریان همدلم و تلاش ملی/میهنی آزادگان آن سرزمین را می ستایم.

 به راستی آیا امروز هم خاورمیانه به همان سودای "نوستالژیک" دچار نگشته که در همسایگی ایران برخی هم­چنان شیفته نظام عشیرتی و امارتی شده و برای نابودی هر چه ملی و میهنی است جنگ می کنند؟ در زمان مصدق آیا همسایگان ما علی­رغم نفت فراوان باز به همین سیاق سنّتی اداره نمی شدند؟ دکتر محمد مصدق نخستین سیاست مدار خاورمیانه است که با ملی کردن صنعت نفت به آنان آموخت که یک کشور باید با یک رویکرد ملی و میهنی اداره شود و نه با ذهنیت قبیله­ای و امیرنشینی. بنابراین چندان گزاف هم ننوشته­ام چنانچه - بلحاظ تاریخی - بخواهم نخست وزیر نامی ایران را در در ردیف نام­آوران جهان از شمار بیسمارک صدراعظم ملی مقتدر آلمان قرار دهم که به جهان آموخت چگونه یک کشور مدرن را بر پایه مدل دولت/ملت می سازند و اداره می کنند. میراث ملی بیسمارک هنوز در آلمان رنگ نباخته است و برخی کینه توزان با میراث مصدق چه می کنند جز اینکه او را میوه فروش بازاری نشان دهند!

این که دکتر مصدق نیز همانند بیسمارک نشان می دهد دولت و نظام باید حافظ منافع کشور باشند و نه ویرانگر و غارتگر آن؛ اینکه تمام آحاد ملت به تدریج باید از قالب و "ذهنیت" بومی و طایفه­ای و عشیره ای بیرون آیند و دگردیسی کنند و در قامت "شهروند" ایرانی نمایان شوند تا شوق و پروای میهن داشته باشند و نه در قامت "مقیم" ایران ظاهر شوند که چندان غم ایران ندارند، آیا از دولت مصدق نیست؟
در پایان این که ستار آذربایجان برای من همانقدر سردار استقلال میهن است که مصدق سردار اسفند ایران است و این یاداشت کوچک نیز هشداری است به هم ­میهنان که نسیان (بی­اعتنایی) تاریخی می تواند هویت جمعی ما ایرانیان را خدشه دار سازد و بی­ارزش کند. شگفتا! برخی قلم بر چهره مصدق می کشند و او را حتی "پوپولیست" و فرصت طلب می خوانند. من هرگز در مطالعه تاریخ معاصر کشورم به دنبال این نیستم که ستار ایران در جوانی چه شغلی داشت بلکه همواره او را در محاصره تیربارهایی می بینم که تبریز را گلوله باران می کنند تا با نادیده گرفتن استقلال ایران، مسیر حاکمیت این کشور را به مدار بیگانگان منحرف سازند. اراده و عرق ملی ستار همیشه افتخار هم­ میهنان ایرانی اوست. حال که مهر ایران در نهاد ماست، کیست ستار را دوست (به) دارد آنگاه که مصدق خفته است. کیست مصدق را دوست دارد آنگاه که عشق مرده است.



nicheye_zartosht@yahoo.com