ه‍.ش. ۱۳۹۵ مرداد ۱۲, سه‌شنبه

به بهانه واپسین شب فریدریش نیچه





فریدریش نیچه کشیش زاده پروتستان چهارده ساله است که در زنگ انشای کلاس می نویسد "... زیستن بدون موسیقی ممکن نیست" و شگفتا! این نوجوان شوریده می پندارد خدا هم در عرش موسیقی می شنود و تنها هنر و بویژه موسیقی می تواند زندگی را شایسته زیستن کند خواه در آسمان باشد خواه در زمین. شایدهم این شیزوئید بی فروغ آن پیامبر ایرانی (زرتشت) را در سَحر و سِحر موسیقی بازآفریده باشد. بی سبب نیست که در واپسین شب حیات این فیلولوگ خاموش، خواهرش الیزابت در جمع جوانان آلمانی همگی سرود زرتشت سر می دهند تا برادر در خلسه­ی دیدار دو اسطوره ایرانی و یونانی (زرتشت و دیونیزوس) شناور شود تا سحر موسیقی دیونیزوس را با "استعاره" زرتشت ایرانی درهم آمیزد که مبادا ما ایرانیان روزی بپنداریم که زرتشت نیچه همان زرتشت ماست!

در فرهنگی که بیمار است و در شیب نیستی گرفتار آمده، برای درمانش باید قربانی طلب کرد، پس آیا در فرهنگ بیمار غرب چه کسی شایسته قربانی شود بجز نیچه آن فیلولوگ دیوانه؟ در تاریخ معاصر غرب هیچ فیلسوفی یا فیلولوگی که ضد غربی­تر از نیچه باشد آیا یافت می شود؟ من آن عارف و سنّت­گرای مشهور فرانسوی (رِنه گِنون که در ایران به شیخ یحیی هم شهره است) با میلیونها صوفی هواداراش که نسلی پس از نسلی بازتولید می شوند را نه فیلولوگ می شناسم و نه فیلسوف. حیرت آنجاست که عارفان و صوفیان حامی سنّت را که زیر بیرق ضدغرب حلقه زدند را بی محابا فیلسوف و فیلوگ می شناسیم!

پنداری نیچه در واپسین ساعات خاموش حیاتش پیام می دهد که برای فیلسوف یا فیلولوگ ضدغرب شدن، نخست باید فیلولوگی یونانی یا لاتین خواند سپس باید به سوی فلسفه آمد و سرانجام زیر هجوم هولناک "رسنتمان" فرهنگی باید خاموش (مجنون!) شد تا قربانی شد و اینک من در ایران کسی نمی شناسم که نیچه­وار شود و نیچه­خوان شود که پیش یا بیش از او "فیلولولوژی" هم خوانده باشد تا سپس فلسفی (ارسطویی) هم اندیشیده باشد که سرانجام مدرن شود و ضدغرب شود تا دیگر برای ستیز با فرهنگ چاندلایی غرب به سلاح "سنّت" مسلح نشود خواه در دین باشد خواه در عرفان و خواه در الحاد وایدئولوژی.

در آغاز ماه اوت 2016 این پاره از کتاب "نیچه­ی زرتشت" را تقدیم می کنم به آن اسطوره ضدغرب آلمانی که نه فیلسوف بود و نه عارف بود و نه سنّت­گرا بلکه یک فیلولوگ برجسته بود که غول های فلسفه مدرن از شمار مارتین هایدگر پیش از آنکه به دنبال فلسفه (نیچه!) بدوند در پی آموختن دانش فیلولوژی بودند تا بتوانند "رسنتمان" حاصل از فرهنگ غرب را در دهلیز مخوف سوسیال ناسیونالیسم رایش سوم تخلیه کنند. به باورم هیچ رنجی برای نیچه و هایدگر (از رویارویی با بیماری مهلک فرهنگ غرب) به اندازه زهر رسنتمان چاندلایی این فرهنگ کشنده تر نبود. آیا اینکه امروز این فرهنگ می تواند به نقد خویش خیزد را نباید از دولت نیچه دانست؟ مگر فاشیسم و نازیسم پیش از آنکه یک جنبش سیاسی نظامی ویرانگر باشند، برآیند رسنتمان برآمده از رویکرد نیچه به فرهنگ نیستند؟ به عبارت دیگر، ظهور جنبش ناسیونال سوسیالیسم آلمان و فاشیسم در ایتالیا (بااندکی تفاوت) درآغاز آیا یک خیزش فرهنگی خروشیده علیه ارزش های غربی که از رسنتمان نیچه­ای سرچشمه گرفته است نبود؟ بنابراین اگر چنین نباشد یا ما فیلولوژی نخوانده ایم و فلسفه سیاسی نمی دانیم یا نقش و جایگاه فرهنگ و تفاوت آن با تمدن را درک نکرده­ایم و یا همچنان (به زعم خویش!) در گرداب غرب­شناسی گرفتاریم و همانند "دُنکیشوت" علیه فرهنگ منحط غرب (!) رجزخوانی می کنیم و این فرهنگ یا تمدن ضاله را سراسر نفی می کنیم و همواره دشنام می دهیم بدون آنکه حداقل بدانیم این "رسنتمان" نیچه علیه این فرهنگ مبتذل غربی (!) چیست و چه مختصات سیاسی، تاریخی، فیلولوژیکی دارد. آیا این ابتذال مدرن همان شتری نیست که روزی هم پشت دیوار فرهنگ هیبریدی ما خواهد خوابید تا با تنها سلاحی که می شناسیم (سنّت) سر او را جدا کنیم؟

این نیچه که در چهارده سالگی، هنر و بویژه ناب هنر موسیقی را می ستاید و مانند هر آلمانی در فرهنگ این سرزمین از موسیقی تاج می سازد بر پیکر تنومند هنر و در خاموشی اوت، در سحر موسیقی دیونیزوس، در خلسه ی دیدار زرتشت، رها گشته از عقوبت رسنتمان سرانجام اندک اندک می میرد آیا او هنر را و تنها هنر را زیباترین بهانه ی انتولوژیک در هستی و نیستی انسان نمی شناسد؟ آیا نیچه یک هنرمند است و این هنر است که فرهنگ را می بلعد یا فرهنگ است که این هنر برجسته را درآغوش کشیده است؟ تنها درمان این رنج نیچه به مثابه­ی یک قربانی فرهنگی که بیمار گشته است همانا دیونیزوس و موسیقی و...است که حافظ­ گونه می شود پس از مرگش. نیچه بارها متولد می شود و گویی شیدایی او به موسیقی این تاج هنر صدای او را از ورای تاریخ گهگاه به دیونیزوس می کشاند که:

بر سر تربت من با می ومطرب بنشین

تا به بویت ز لحد رقص کنان برخیزم
استکهلم، ماه نیچه

ه‍.ش. ۱۳۹۵ اردیبهشت ۵, یکشنبه

در سوگ سقراط





کیست که سقراط را دوست دارد آنگاه که "عشق" مرده است؟

کیست خدایان را نفرین کند، آنگاه که سقراط مُرده است؟

فرهنگی که بیمار است متولیان آن سقراط می کُشند تا خدایان آرام گیرند...

خروس هُشیار از فراز اُلمپ بانگ برداشت که سقراط مُرده است...

آنگاه این خروس سیمین بر بام "باستیل" نشست و بانگ آزادی زد که انقلاب (فرانسه) چه بس کبیر است!

تاریخ سقراط شکل ماهرانه­ ای از حافظه است؛ به بیانی تاریخ آن حافظه ای است که استادانه ساخته می شود. حافظه ای که از گذشته های دور...

 در فلسفه تاریخ، هگل آلمان سه بار به سوی خدا می رود؛ به عبارتی او سه بار به سوی تاریخ سقراطی می رود و سرانجام می نویسد: "خدا خودش مُرده است" و حال در حیرتم که برخی از ایرانیان همچنان به تأسی از نیچه می پندارند که "خدا مرده است" حال اینکه هگل پیش از وی چنین گفت هگل!

به باورم فرهنگ یونان یک سقراط به سقراط بدهکار است و فرهنگ ایران نیز یک....

در میهن ما بازگشت به تاریخ و جدایی آن از فراتاریخ، نخستین گام سترگی است که باید برداشت.

برگرفته از پشت جلد کتاب "ماورای تاریخ تا ماورای سیاست" نگارش علی محمد اسکندری جو


ه‍.ش. ۱۳۹۴ اسفند ۲۱, جمعه

درنگی بر مصدق اسفند



                                                                     





علی­محمد اسکندری­جو

بی­گمان مهر میهن در نهاد هر ایرانی به شعاع بیست کیلومتری منزل او نیست بلکه وطن، شعاعی به گستره ایران در دورترین روستای مرزی دارد. من نگاه کافکا به میهن را نه می پسندم و نه می پذیرم و با این تعریف طایفه­ای فرانتس کافکا از وطن مشکل جدی دارم. میهن اما به بیان "هرمان هسه" را پذیرایم که همان حیات دمنده است و در سینه­ی انسان بالا و پایین می رود. در ایران که به دلیل ضعف روشنگری (اینتلی­گنتسیا) و شاید هم نسیان روشنگران کشور، حافظه تاریخی ما در این روزها گوی سبقت را از آگاهی تاریخی ما ربوده و میدان را بر آن بسیار تنگ ساخته است، یادآوری حماسه اسفند یا ملی شدن صنعت نفت شاید اهمیتی به عظمت هویت ملی ما دارد.

در پایان سال جاری که از صدها میلیارد دلار درآمد نفتی دیگر خبری نیست و بعید می دانم در آینده نیز این میوه ملی در سفره ما سهمی شیرین داشته باشد، آیا نباید اسفند را همچنان ماه مصدق بدانیم و یا اینکه مصدق را جلوه ماه اسفند بدانیم؟ این روزها که با کاهش شدید بهای نفت، دولت به تدریج متوجه اخذ "مالیات" شده آیا می داند که شاخص مالیاتی رابطه­ای مستقیم با شاخص میهن دوستی و قانون مداری در ایران دارد؟ به بیانی دیگر، آن دولتی که می خواهد از بخش های سیاحتی و زیارتی و تعاونی هم مالیات دریافت کند آیا می تواند و یا می خواهد در روند سیاست داخلی و خارجی پاسخگوی مالیات دهندگان باشد؟ مگر دولت پیشین که از صندوق نفت صدها میلیارد دلار تغذیه کرد نیازی به پاسخگویی به شهروندان داشت؟

من دو "پیر" در ایران می شناسم که تجلی عظمت و استقلال این سرزمین­اند که یکی زمانی دور در ستیغ الوند جان می بازد و دیگری هم زمانی نزدیک و در دامنه حصر جان می سپارد. به عبارتی، یکی شخصیت افسانه­ای دارد که همواره در حافظه­ی جمعی ما می­نشیند و دیگری نیز وجود ابژکتیو دارد و بر کرسی آگاهی تاریخی ما نشسته است. این دو شخصیت پاره­ای از هویت مشترک ایرانیان هستند. بی­گمان در آسمان این مرز و بوم پیرهای برجسته دیگری نیز می درخشند؛ من هم برخی از این آزادگان را در تاریخ خوانده­ام و بتدریج درباره آنها خواهم نوشت ولی هرگز مانند نواده مرحوم آیت­الله کاشانی نمی کوشم که برای خوش­آیند این و آن، مصدق را یک میوه فروش و فرد "عادی" جلوه دهم که جایگاه برجسته­ای در تاریخ و در دل هم­میهنان ندارد.

من که نواده معمولی یک روستایی عادی اطراف تهران هستم و در گذشته هم بر سفره­ای نشسته­ام که طعام آن نتیجه رنج کارگری زحمتکش و از عرق جبین و عِرق ملی او بود، بااین­حال نقش دکتر محمد مصدق آن اشراف ­زاده میهن­ دوست که بر سفره بورژوازی می نشست را ستایش می کنم. برخلاف نواده آیت­الله کاشانی، من به بهانه پژوهش و روشنگری هرگز در پستوی تاریخ به دنبال این سند نیستم که مصدق در جوانی میوه فروش بوده و از قفقاز به استانبول صادرات میوه و سبزی داشته است. من مصدق را در همان بُرش تاریخ­ساز سه ساله و ملی شدن صنعت نفت و سپس در کودتای آبادان می خوانم و می بینم و بس. بنابراین حال که خواهی نخواهی صنعت ملی نفت پاره­ای از هویت ملی ما شده است، چرا نباید از پیر ایران تجلیل کنیم؟ فراموش نشود این حماسه اسفند و آن کودتای آبادان است که از مصدق یک "اسطوره" می سازد و نه اشراف ­زادگی و تجارت میوه او در دوره جوانی. از این نوع میوه فروشان و تجار ایرانی هزاران آمدند و رفتند و چه بسا شرافت­ مندانه هم کسب و تجارت داشتند که لزوماً نمی توانند پروای ملی ما شوند و هویت جمعی ما را پایدار سازند.

بی­گمان دکتر مصدق هیچ گونه "مصونیت" تاریخی ندارد یا به عبارتی او نیز مانند هر نام آور ایرانی هاله ای از عصمت ندارد که مصون از آفت و لغزش باشد و پندار و کردار سیاسی او نیز باید نقد تاریخی شوند. بااین حال کوشش در کاهش جایگاه ملی او و بیان چنین تعبیرهای سطحی و خنُک از گذشته­ی آن زنده یاد (به زعم این که از او اسطوره­ زدایی شود) به باورم، هیچ از مقام و منزلت وی نمی کاهد.

چنانچه به فرآیند دولت/ملت سازی در تاریخ معاصر آلمان و نقش "بیسمارک" صدراعظم در این فرآیند ملی/میهنی نظری بیاندازیم، در خواهیم یافت که دکتر مصدق و یارانش نیز در اسفند ماه ایران حماسه ­ای از سنخ "اراده ملی" صدراعظم آلمان آفریدند. به بیانی رساتر مصدق و بیسمارک به لحاظ تجلی این اراده ملی در پروسه عظیم دولت – ملت سازی با یکدیگر برابرند. پس از ملی شدن نفت نه­تنها چرچیل فرتوت، دیگر نتوانست به آسانی پای سفره ایران بنشیند بلکه مصدق به جوامع عشیره­ای/قبیله­ای خاورمیانه هم نشان داد تا بکوشند از آن پس دیگر بومی و محلی و عشیره ای نیاندیشند بلکه ملی و حماسی نیز بیاندیشند. دکتر مصدق از ما می خواهد که سرمایه ملی را به اندازه سرمایه محلی (مناسبات طایفه­ای و قبیله ای) اهمیت و ارزش دهیم. این پیام میهنی مصدق است که به باورم نقش او را به اندازه اهمیت ملی کردن صنعت نفت می تواند برجسته ساز د و نه میوه فروشی او.

این روزها که ساختارهای شکننده دولت/ملت یکی پس از دیگری در خاورمیانه فرو می ریزند و علائق و همدلی فرقه­ای به پیکار و چالش با منافع ملی و میهنی برخاسته­اند، ما ایرانیان در این برزخ تاریخی به حماسه اسفند مصدق بیش­از پیش آگاه می شویم. کیست نداند آنچه امروز در این منطقه متلاطم می گذرد، نتیجه­ی نادیده گرفتن پیام آرمانی دکتر مصدق در فرآیند دولت/ملت سازی است. حال بازگشت این منطقه به همان ذهنیت کافکایی و تعیین وسعت وطن که شعاع آن در همان محدوده بیست کیلومتری خانه­ باشد آیا به میهن­دوستی و فضیلت شهروندی اهالی خاورمیانه کمکی می کند؟

آن زمان همان دکتر مصدق فئودال ­زاده و با خُلق و خوی بورژوایی به نیکی دریافت سراسر منطقه و کل سرمایه نفتی آن در گروگان بریتانیاست و اوست که نخستین جنبش فرا قبیله­ای و فرا طایفه­ای و فرا عشیره ای را به روش ملی و میهنی باید آغاز کند. اوست که باید به نمایندگان پارلمان هشدار دهد که منافع ایران و درآمد نفتی را فدای ذهنیت و منافع بومی نکنند. آنگاه جمال عبدالناصر مصر از نخست وزیر ایران می آموزد که چگونه کانال سوئز را ملی اعلام کند. رئیس جمهور "پان عربیست" مصر اما آن زمان بجای قدر شناسی از دکتر محمد مصدق ایرانی و الگوی حماسه اسفند، بذر کینه بین همسایگان پاشید و ازآن پس نه تنها نام جاوید خلیج فارس بلکه امنیت آن را نیز به مخاطره انداخت. به عبارتی مصدق ایران و ناصر مصر بلحاظ آنچه امروز در خاورمیانه می گذرد هیچ تشابهی و تقارنی با هم ندارند. بااین حال در این روزهای سخت مصر، من هم­چنان با مصریان همدلم و تلاش ملی/میهنی آزادگان آن سرزمین را می ستایم.

 به راستی آیا امروز هم خاورمیانه به همان سودای "نوستالژیک" دچار نگشته که در همسایگی ایران برخی هم­چنان شیفته نظام عشیرتی و امارتی شده و برای نابودی هر چه ملی و میهنی است جنگ می کنند؟ در زمان مصدق آیا همسایگان ما علی­رغم نفت فراوان باز به همین سیاق سنّتی اداره نمی شدند؟ دکتر محمد مصدق نخستین سیاست مدار خاورمیانه است که با ملی کردن صنعت نفت به آنان آموخت که یک کشور باید با یک رویکرد ملی و میهنی اداره شود و نه با ذهنیت قبیله­ای و امیرنشینی. بنابراین چندان گزاف هم ننوشته­ام چنانچه - بلحاظ تاریخی - بخواهم نخست وزیر نامی ایران را در در ردیف نام­آوران جهان از شمار بیسمارک صدراعظم ملی مقتدر آلمان قرار دهم که به جهان آموخت چگونه یک کشور مدرن را بر پایه مدل دولت/ملت می سازند و اداره می کنند. میراث ملی بیسمارک هنوز در آلمان رنگ نباخته است و برخی کینه توزان با میراث مصدق چه می کنند جز اینکه او را میوه فروش بازاری نشان دهند!

این که دکتر مصدق نیز همانند بیسمارک نشان می دهد دولت و نظام باید حافظ منافع کشور باشند و نه ویرانگر و غارتگر آن؛ اینکه تمام آحاد ملت به تدریج باید از قالب و "ذهنیت" بومی و طایفه­ای و عشیره ای بیرون آیند و دگردیسی کنند و در قامت "شهروند" ایرانی نمایان شوند تا شوق و پروای میهن داشته باشند و نه در قامت "مقیم" ایران ظاهر شوند که چندان غم ایران ندارند، آیا از دولت مصدق نیست؟
در پایان این که ستار آذربایجان برای من همانقدر سردار استقلال میهن است که مصدق سردار اسفند ایران است و این یاداشت کوچک نیز هشداری است به هم ­میهنان که نسیان (بی­اعتنایی) تاریخی می تواند هویت جمعی ما ایرانیان را خدشه دار سازد و بی­ارزش کند. شگفتا! برخی قلم بر چهره مصدق می کشند و او را حتی "پوپولیست" و فرصت طلب می خوانند. من هرگز در مطالعه تاریخ معاصر کشورم به دنبال این نیستم که ستار ایران در جوانی چه شغلی داشت بلکه همواره او را در محاصره تیربارهایی می بینم که تبریز را گلوله باران می کنند تا با نادیده گرفتن استقلال ایران، مسیر حاکمیت این کشور را به مدار بیگانگان منحرف سازند. اراده و عرق ملی ستار همیشه افتخار هم­ میهنان ایرانی اوست. حال که مهر ایران در نهاد ماست، کیست ستار را دوست (به) دارد آنگاه که مصدق خفته است. کیست مصدق را دوست دارد آنگاه که عشق مرده است.



nicheye_zartosht@yahoo.com
                                                    

ه‍.ش. ۱۳۹۴ بهمن ۱۹, دوشنبه

کیمیاگر حلقه اِرانوس

                            Alchemist of Eranos Circle        

















                               








علی­محمد اسکندری­جو در بهار 1338 از تهران چشم به ایران گشود و اینک مقیم استکهلم است. این پژوهشگر فرهنگ درباره فردریش نیچه فیلسوف شوریده آلمانی دو کتاب به نام های "نیچه زرتشت، درآمدی بر گفتمان پارادُکسال فلسفه غرب در ایران" و نیز "دو نیچه در ایران" نگاشته است اسکندری­جو یک کتاب دیگر به نام "از ماورای تاریخ تا ماورای سیاست" منتشر ساخته و اثر دیگری نیز با عنوان "درنگ های بی درنگ" در انتظار انتشار دارد. در این جستار جدید که در برخی نشریات از شمار باران منتشر شده، وی به بهانه­ی بررسی زمینه و زمانه توشیهیکو ایزوتسو و جنبش سنت­گرایی در ایران، نخست به سنت و سنت­گرایی می پردازد سپس به ایزوتسو و در این میان هم اشارتی به سنت­گرای مشهور ایرانی سیدحسین نصر دارد.


ایمانوئل کانت دو هستی و دو سنّت و دو فرهنگ را از یکدیگر متمایز می­کند: آن هستی و سنّت و فرهنگی که از عقل می آیند و آن هستی و فرهنگ و سنتی که از "وحی" می آیند. حال در این جستار نمی خواهم به چیستی هستی و یا به تبارشناسی سنت­ و فرهنگ بپردازم؛ فرهنگ یا سنّتی که یک فرآیند اجتماعی است و  در ذهن و ضمیر سنت­گرایان یک معنای معنوی و متعالی (Transcendental) دارد؛ این فرهنگ که بسیار نیز گرم و پویا و باارزش است آنگاه که از دنیای سنّت به عالم "مدرن" می رسد بسیار سرد و مکانیکی و بی روح می شود و چاره چیست جز آنکه  "تمدن" نامیده شود. به بیان دیگر، تمدن را می توانیم تنها پیکر بی­جان فرهنگ نامیم یا اینکه ادعا کنیم تمدن به لایه­های سرد و سطحی و مکانیکی حیات بشری نظر دارد حال آنکه فرهنگ به لایه های زیرین، عمقی و معنایی حیات ما نظر دارد. بنابراین در اینجا باید از خلط مفهومی دور گشت و در برهوت توّهم مفهومی سرگردان نشد. توهمی که از مشروطه تا هنوز فرهنگ و سنت و تجدد ایران را گرفتار ساخته است. لاجرم ایران و آلمان را به مثابه دو فرهنگ گوناگون می­آورم تا نشان دهم خلط مفهومی چه آثار هولناکی بر فرهنگ ما داشته است؛ در فرهنگ سنّتی/ایرانی هر انسانی حیات خویش و حتی مرگ خویش را درون آن سنت و فرهنگ معنا می کند و هویت می بخشد. در آلمان اما برخلاف ایران، این خلط مفهومی بین مفاهیم پویای فرهنگ، سنت، تمدن رخ نداده است؛ در این زبان برای فرهنگ دو واژه وجود دارد که یکی از لاتین آمده و با زبان­های غربی مشترک است که کولتور (Kultur) نامیده می شود و استعاره­ای است که دلالت بر کشت و کار رعیتی هم دارد و هیچ سنخیتی نیز با فرهنگ ندارد. واژه­ای دیگر که اما تقریباً معادل سنّت و سنت­گرایی آمده و بیلدونگ "Bildung" نامیده می شود که دلالت بر فرهنگ و انسان تحصیل­کرده و متعهد به فضیلت شهروندی دارد. در کشور ما اما خلط مفهومی سه واژه بیلدونگ، کولتور و تمدن فاجعه آفریده است که هر سه را همچنان یکسان برداشت می کنیم!

بی­گمان امروز سنت­گرایی به این معنا نیست که می خواهیم به گذشته بازگردیم بلکه به این معناست که درک کنیم که با طی کردن دوره مدرن و شرائط پست مدرن اصولاً راه را اشتباه رفته­ایم. تاریخ دروازه بازگشت به گذشته را برای همیشه به سوی ما بسته است و چاره نداریم که هگلی بیاندیشیم و سیر تاریخ را خطی و رو به جلو پنداریم و آن را همواره با پیشرفت و توسعه متعین سازیم. حال که سنت گرایان غربی راه خویش را یافته­اند آیا ایزوتسو و ذن بودیسم او در حلقه ارانوس راه­گشای آنان بودند؟[1]

بهانه من هم از اشاره به این مفاهیم سترگ در واقع پرداختن به "توشی­هیکو ایزوتسو" فیلولوژیست برجسته ژاپن است و از فیلسوف آلمانی ایمانوئل کانت هم دیگر اشارتی نخواهم آورد. به باورم نیمه شرقی سیّاره زمین کمتر فیلولوگی[2] به فرزانگی یا حکمت توشی­هیکو ایزوتسو دیده است. کیمیاگری که گوهر استعاره "کلمه" را با نیروانا می آمیزد تا سرانجام همنشین بودا شود که پنداری: "کلمه بودا است و بودا هم کلمه است آن­گونه که در دیباچه انجیل یوحنّا آمده است که در آغاز کلمه بود و کلمه هم خدا بود."[3] بی­تردید در این نوشتار توشی­هیکو ایزوتسو را تنها در پیوند با اسطوره بودا و یا فرقه "ذن بودیسم" نخواهم دید بلکه نگاهی هم به پژوهش عرفان­محور او بویژه حلقه سنت­گرای "ارانوس" در سوئیس دارم تا شاید مخاطب این جستار کوچک با این کیمیاگر کلمه و حلقه ارانوس اندکی آشنا شود. حلقه ارانوس در آغاز با حضور اندیشمندان منتقد غرب از شمار مارتین هایدگر، ارنست کاسیرر، رودولف اتو، کارل گوستاو یونگ، لوئی ماسینیون و هانری کربن تشکیل می­شود. لازم به اشاره است که بلحاظ تاریخی محفل ارانوس دو پاره شده است. پاره ای ایده­آلیستی و معنوی مشهور به عصر جدید (New Age) دارد که در سال 1377 خورشیدی به پایان می رسد و پاره ای دیگر که ماتریالیستی و مکانیکی است و تا هنوز ادامه دارد که جایی در این نوشتار ندارد. به باور ایزوتسو در سال 1988 میلادی روح عصر جدید یا همان پاره سنت­گرایی از حلقه ارانوس خارج می شود و از آن پس تنها پیکر این حلقه باقی می ماند؛ در اینجا البته کنایه او به پایان جلسات با محوریت عرفان و سنت است.[4]
پاره نخست از حلقه ارانوس را می توان به مثابه آخرین تلاش عارفان و فیلسوفان در نزدیک ساختن نگرش­ها و باورهای گوناگون دینی و فرهنگی در جهان دانست، چرا که به سبب کوچک­شدن جغرافیای جهان و انفجار دانش و اطلاعات و آگاهی همگانی از نحله های مختلف دین، عرفان و فلسفه از این پس دیگر حقیقت به تنهایی نزد یک دین و مذهب نیست و اثبات حقانیت تنها یک باور اعتقادی (بودیسم، هندوئیسم، شمنیسم، ادیان ابراهیمی...) دیگر در جهان مدرن وجود ندارد یا آنکه به آسانی امکان­پذیر نیست. به این سبب است که حلقه ارانوس و نقش آن در پیدایش جنبش گاهی پیدا، گاهی پنهان سنت­گرایی در ایران و جهان را باید بهتر شناخت. افزون بر این، تلاش عارفان و فیلسوفان پیشین بویژه لویی ماسینیون،[5] ژرژ گورویچ و یونگ که در این حلقه کوشیدند بذرهای یک "دیالوگ بین فرهنگی" و شاید هم بذر گفتگوی بین ادیانی در جهان بپاشند را باید ارج نهاد. آن زمان به باور آنان جهان به لحاظ روشنگری و روشنفکری در حال نزول است و به لحاظ معنوی و روحانی نیز به سوی انحطاط می رود. بااین حال آنچه امروز در جهان می گذرد نشان می دهد که ارانوس در این میدان پیروز نگشت



در شگفتم که چرا واژه یونانی ارانوس – تحت­اللفظی به معنای ولیمه و جشن – در ایران همنام سیاره اورانوس در منظومه شمسی ترجمه و برداشت می­شود که هیچ تقارن و تجانس با ارانوس حلقه سنت­گرایان سوئیس ندارد! رودولف اتو عارف سنت­گرای آلمانی در سال 1933 که آدولف هیتلر رهبر رایش سوم به قدرت رسید این نام را برای حلقه سوئیسی انتخاب می­کند و هانری کربن، میرچا الیاده، لوئی ماسینیون، توشی­هیکو ایزوتسو و از همه مهمتر کارل گوستاو یونگ روانکاو برجسته از اعضای مطرح آن محفل می شوند. مهم نیست که کلیسای کاتولیک با ارانوس چندان میانه ندارد و حتی آن را حلقه­ی کافران و ملحدان (!) می نامد و باز مهم نیست که اعضای بنیاد ارانوس سالی یک بار در نشست ده روزه در منطقه ییلاق نشین "آسکونا" به دور هم جمع می­شوند بلکه مهم آن­است که اعضای بنیاد در طول سال بارها در سمینارها و مکاتبات گوناگون با یکدیگر تبادل ایده دارند و حلقه سنت­گرایی ارانوس بر مدار یک باور مشترک از "انسان کامل" و نزدیک ساختن دین و عرفان را می­چرخد.

مفهوم پیچیده "سنت­گرایی" بسیار احساس برانگیز است؛ بااین حال این واژه بیش از اینکه دلالت بر کمّیت و لایه سطحی و زبرین فرهنگ داشته باشد، دلالت بر کیفیت و لایه زیرین فرهنگ دارد. از سوی دیگر گرایش به سنت، پیوندی تنگاتنگ با دین و با ایدئولوژی دارد. سنت گرایی اگر ما را به ریشه فرهنگی و هویت دینی و تاریخی پیوند نمی دهد پس ما را به چه پیوند می دهد؟ امروز مدرنیته چنان در گیتی گسترده شده و به اصطلاح جهانی گشته است که دیگر به آسانی نمی توانیم مرز شرق و غرب را تشخیص دهیم. ما شرق و غرب جغرافیایی را می دانیم کجاست اما شرق و غرب مدرنیسم، تجدد و مدرنیته[1] را نمی دانیم کجاست و در کدام نقطه مرزی از یکدیگر جدا می شوند. در برابر این نگرش به سنت و سنت گرایی، برخی نیز به گونه ای دیگر به این دو مفهوم می نگرند و برآن باورند که سبک زیستن کهن و نظام ارزشی آن را باید رها کرد و اینکه سنت گرایی همه پاسخ ها به همه پرسش­های انسان مدرن را ندارد. بنابراین برای زیستن سکولار باید طرحی نو درانداخت؛ به بیانی دیگر باید به نوعی "دگردیسی" در فرهنگ معاصر روی آورد. این دگردیسی در هویت فرهنگی هنگام  گذار از سنت به مدرن رخ می­دهد. در این گذار است که انسان از شرائط زیستن با الگوی مقیمی (Residential) به شرائط زندگی به سبک شهروندی (Citizenship) دگردیسی می­کند و تغییر هویت اجتماعی و سیاسی می­دهد. اندک آشنایی با فیلولوژی (فقه­اللغه) زبان و فرهنگ عربی نشان می­دهد که واژه "عصبیت" و تعصب که از ریشه "عصب" است به معنای پیوستگی یا همبستگی قومی و یا هویت قبیله­ای در بین جوامع عربی است. تعصب و عصبیت[2] را حتی می توان به وجدان جمعی یک طایفه نیز تعبیر کرد که در علم جامعه­شناسی مدرن برای این عصبیت اصطلاح لاتین "Social Consciousness" را به معنای وجدان جمعی یا وجدان اجتماعی بکار می­برند. بنابراین قبیله و قومی که سنت­محور است و یکی از مولفه­های اساسی آن هم همین عصبیت است که هویت جمعی آن قوم را متعین می سازد آیا می تواند به آسانی فرآیند گذار از سنت به مدرن را بدون پرداختن بهای سنگین طی کند؟ بنابراین برای آن قوم و طایفه سنّت دیگر زیستن گذشته در زمان حال نمی شود بلکه زیستن در همان زمان گذشته است با همان عصبیت، هویت، باورها، ارزش های پیشین و مقیمی. این تفاوت در رویکرد به حیات انسان – که او باید مقیمی و خنثی باشد و به گفته فرانتس کافکا وطن را در همان شعاع بیست کیلومتری خانه و طایفه خویش ببیند و یا شهروند باشد و وطن را سراسر سرزمین مادری ببیند - است که چالش سنت و مدرن را متعین می سازد. در اینجا من بلحاظ جغرافیای سیاسی گذار از سنت به مدرن را همانند یک "دگردیسی" از مقیم ماندن به شهروند شدن می دانم و با تعریف کافکایی از وطن مشکل دارم. طرفه اینکه سنت­گرایی بویژه در میان ساده اندیشان حتی تااندازه ای بار منفی هم یافته است و پنداری آنان که شجاعت دارند لزوماً سنت­گرا هم هستند! حال گذشته از این تلاطم دیدگاه ها، مفهوم سنت یک محتوای ویژه هم دارد؛ این محتوای معنوی یا "ایمان" همان معنا و ارزشی است که در سده های گذشته منادیان دین و فرهنگ برآمده از آن دین بر دوش کشیده اند. ایمان و ارزشی که فرهنگ (در اینجا به تعبیر چگونه زیستن و چگونه مردن) را بر پایه دین استوار ساخته است. حلقه سنت گرایان که از "هژمونی" فرهنگ سکولار و عقل­محور غرب بیزارند، به سوی الگوی حیات سنتی می روند؛ آنان در تقابل فرهنگ هژمونیک غرب و پدیده های ضد اخلاقی موجود در الگوی مکانیکی جامعه شهروندی، می کوشند تا در برابر این پدیده شوم ذهن و ضمیر خویش را به نوعی "واکسینه" کنند تا از آسیب در امان مانند.

سنت گرایی که دارای طیف گسترده­ای از نگرش­ها و گرایش­های چپ، میانه و راست است را می توان در نحله های گوناگون ایدئولوژیک و یا حتی درون سبک­های هنری و ادبی نیز یافت. البته سرعت تغییر و تحول در جهان (Globalization[3]) آنچنان شتابان است که نحله های گوناگون گرایش سنتی نمی توانند با همان شتاب در برابر این فرآیند ویرانگر ایستادگی کنند. بی­گمان چنین سنت گرایی را می توان "محافظه کاری" نیز نامید به شرطی که لزوماً این محافظه کاری را فقط در حوزه سیاست و بویژه در یک ترم سیاسی (بنیادگرایی) خلاصه نکنیم. بلحاظ بار منفی واژه بنیادگرایی، امروز کمتر فرد و گروهی مایل است بنیادگرا خوانده شود بلکه ترجیح می دهد سنت گرا نامیده شود. سنت گرایی برای بسیاری بار ارزشی دارد: آنها که مدافع اخلاق، معنویت و فرهنگ نسل های پیشین هستند و با فرهنگ بیگانه سر ستیز دارند. در غرب اما سنت گرایان را معمولاً بازندگان تاریخ می شناسند: اقلیتی که همچنان به ارزش های فرهنگ دینی وفادارند. فرهنگی که گشتاورش دین است و نه فرهنگی که فراگشت آن "طبیعت" باشد. بنابراین در حالی که اکثریت جامعه دگردیس شده و به راهی دیگر رفته است آنان از این دوزیستی گریزانند. اقلیتی سنتی که همانند فریدریش نیچه فیلسوف شوریده آلمانی می پندارد فرهنگ غرب دچار "مالیخولیا" گشته و مسیر تاریخ هم به انحراف کشیده شده است. 

چاره چیست جز اینکه برخی از سنت گرایان به حیات خویش در گوشه عزلت ادامه می دهند اما برخی نیز می پندارند که بوعلی باید بر بالین آید تا این مالیخولیا درمان شود. فرهنگی که همه ارزش های متعالی و الگوی حیات سنتی در آن بتدریج رنگ می بازند. به این دلیل است که در میان سنت­گرایان در واقع یک "پارادایم" رخ می نماید یا به عبارتی سنت­گرایی به مثابه یک پارادایم جدید در فرهنگ مدرن ظاهر می­شود که بجای آنکه همانند تاریخ به آینده نظر کند اما شاهدیم که این پارادایم همانند "سنت" به گذشته نظر دارد. چالش مهم سنت­گرایان این است که چرا لزوماً باید پذیرای اصل پیشرفت و توسعه در تاریخ باشیم؟ چرا سنت­گرایان هم باید سیر تاریخ را پیش رونده و مترقی بدانند؟ آنگاه مولفه­ توسعه و پیشرفت چیست و در کدام فرهنگ یافت می­شود؟ آیا نابودی ارزش­ها به بهای توسعه یافتگی در تاریخ را می­توان عملی قابل توجیه دانست؟ افزون بر این بین دو گرایش سنت و مدرن یک پرسش بسیار جدی همچنان بی پاسخ مانده است: مالک جسم و روان انسان کیست؟ آیا حق مالکیت بر تن و بر روح یا روان برای انسان محفوظ است که با آن چه کند و یا در اختیار او نیست؟ آیا دین مالک تن و روان آدمیان است یا دولت چنین حقی دارد و یا هیچکدام؟ به بیانی دیگر آیا (پوشش) تن انسان نیز همانند ضمیر و اندیشه او باید مکانیکی و ماتریالیزه شود یا اینکه هر دو سنتی باقی بمانند تا چنین در شهر آشوب نشود؟

برای طرح چنین پرسش­ها و یافتن یک پارادایم جدید و نیز به چالش انداختن فرهنگ مدرن غرب است که در سومین دهه قرن بیستم (برهه مشهور به عصر جدید که ما ایرانیان عموماً با این عصر و مختصات آن بیگانه­ایم) دو جریان کوچک سنت­گرایی، موازی یکدیگر در اروپا و شمال افریقا شکل می­گیرد. تاآنجا که به ایران و عرفان اسلامی و حلقه سنت گرایی شاخه میهنی مربوط می­شود می توان از گئورگ گورویچ روسی (ژرژ گورویچ فرانسوی!) جولیوس اِوولا ایتالیایی، آننده کومرسوامی هند جنوبی، رنه گنون فرانسوی مشهور به شیخ عبدالوحید یحیی و شاگردش شون فریتهوف نویسنده و صوفی سوئیسی با نام اسلامی "شیخ عیسی نورالدین" و نیز جانشین وی دکتر سید حسین نصر از ایران را نام برد که آثار آنان به فارسی ترجمه و تفسیر شده­اند. جریان دیگر سنت گرایی – در کنار این گنون گرایی - در کشور سوئیس به تدریج نمایان می شود که به انجمن یا حلقه ارانوس مشهور است.[4] دانشمندان برجسته­ای از شمار لویی ماسینیون، کارل گوستاو یونگ سوئیسی، توشی­هیکو ایزوتسو، آنانده کومرسوامی (سریلانکا)، هانری کربن، میرچا الیاده (رومانی) و رودولف اتو (آلمان) از اعضای اصلی آن حلقه به شمار می روند. در این میان ایزوتسو با هر دو حلقه گنونی و ارانوسی همکاری می­کند ولی هانری کربن چندان اعتنایی به حلقه گنون و جولیوس اوولا ندارد و به انجمن ارانوس عنایت دارد.
در دو دهه چهل و پنجاه خورشیدی، سنت­گرایان مطرح ایرانی از جمله سید جلال­الدین آشتیانی، دکتر علی شریعتی و سید حسین نصر و دیگر اعضای "انجمن حکمت و فلسفه ایران" هیچ پیوندی با حلقه ارانوس در سوئیس نداشتند و به جلسات سالانه این انجمن دعوت نشدند حال آنکه در مدت پانزده سال همواره مقاله­های سه کیمیاگر برجسته سنت­گرا:


هانری کربن (اشراق) و توشی­هیکو ایزوتسو (ذن بودیسم) و لویی ماسینیون (حلاج) که از اعضای ثابت این حلقه بودند در کنفرانس ارانوس ارائه می شدند. شگفتا! اسلام شناس برجسته ژاپنی در این سال­های طولانی عضویت در ارانوس تمام مقالاتش درباره ذن بودیسم، تائوئیسم و تاریخچه آن است و او حتی یک مقاله تطبیقی درباره عرفان و قرآن و اشراق به این حلقه ارائه نداده است؟ حال که این دانشمند برجسته ژاپن در میان ما نیست تا از او پاسخ این پرسش را طلب کنیم، می توان چنین استنباط کرد که یکی از دلائل ایزوتسو در عدم پرداختن به جنبش عصر جدید یا همان شاخه سنت­گرای ایرانی را وجود هانری کربن در ایران دانست. افزون بر این، عرفان وحدت شهودی (Panentheism[1]) ابن­عربی مشهور به شیخ­الاکبر و نیز حضور محوری هانری کربن در جلسات ارانوس و اشراف این فرانسوی به اشراق "شیخ سرخ" یحیی سهروردی مانع از آن شد که ایزوتسو بودیست ژاپنی در برابر کربن کاتولیک فرانسوی چندان سخنی از تصوف اسلامی به میان آورد. در این میان روشن است که شاخه سنت­گرای ایرانی در زیر سایه سنگین کربن و ایزوتسو قرار گرفته و اعضای روحانی و مکلّای این انجمن توان حضور در حلقه ارانوس را ندارند.
مرغ زیرک به در خانقه اکنون نپرد
که نهاده­ست به هر مجلس وعظی دامی (رند شیراز)
رنه گنون فرانسوی به مثابه بنیان­گذار شاخه سنت­گرای افراطی و ضد غرب مشهور گشته است و نشریه او به نام مطالعات سنتی (Études traditionelles) تا سال­ها پس از مرگ او منتشر می­شود. پس از وی نوبت قطبی و شیخی به شوآن فریتهوف سوئیسی می­رسد و پس از او در اواخر دهه 1990 میلادی نوبت به جانشین وی سید حسین نصر در دکترین سنت گرایی "گنونی" می­رسد که در آثارش ارزش های کمّی و سکولار فرهنگ غرب را به حق به نقد می­کشد. البته عارفان این حلقه ایرانی همانند شخص رنه گنون تمایل ندارند که "سنت گرا" خوانده شوند بلکه بر این باورند که اصولاً گوهر دین دارای حقیقت مطلق و جهان شمول است و در هر برهه از تاریخ توسط اولیای حق و قدیسان تبلیغ می­شود. آنان این دکترین سنتی یا به عبارتی این جهان بینی صوفیانه را جاودان خرد یا حکمت خالده (Philosophia Perennis) می­نامند. بی­سبب نیست که در دهه 1350 خورشیدی نشریه رسمی انجمن سلطنتی فلسفه ایران نیز به نام "خرد جاودان" یا حکمت خالده نامیده می­شد؛ نشریه­ای که توسط حلقه ایرانی با همکاری توشی­هیکو ایزوتسو منتشر می­گشت. نام این نشریه به روشنی نشان می­دهد که حکمت خالده یا جاودان خرد بر سنت­گرایی تأکید دارد و لزوماً نمی تواند که تنها بر عرفان توحیدی (و نه تصوف بودیستی و شمنی) تکیه داشته باشد. بنا به نظر ایزوتسو بودیست اسلام شناس، در دهه 1350 دکتر حسین نصر یک دانشجوی جوان امریکایی به نام "ویلیام چیتیک" را (همراه هانری کربن از پاریس) به ایران دعوت می­کند تا ضمن آنکه این دانشجوی امریکایی شاگرد ایزوتسو در انجمن سلطنتی فلسفه می­شود، بتواند متون تخصصی در حوزه عرفان را که سید حسین نصر به انگلیسی می نویسد او ویراستاری کند. باز بنا به نظر ایزوتسو (آن گونه که از میان نامه های او آشکار می­شود) سید حسین نصر با آگاهی از اینکه هانری کربن بلحاظ مواضع افراطی که در دانشگاه پاریس داشته از کرسی استادی معزول شده است، وی را به ایران دعوت می­کند تا سال­ها در کنار سید محمد طباطبایی درباره عرفان و اشراق ایرانی پژوهش کند. ویلیام چیتیک بعدها از مطرح ترین سنت­گرایان امریکا شناخته شد؛ او تا کنون بر نگرش انتقادی نسبت به فرهنگ غرب استوار مانده و پیوند خویش با حلقه سنت­گرایان شاخه ایرانی در داخل و خارج از میهن را همچنان حفظ کرده است.[2]
در حالی که حلقه ارانوس در سوئیس به جنبه ظاهری (Exoteric) و یا به عبارتی به لایه بیرونی این دکترین حکمت خالده گرایش دارد که پروایش همان "علم النفس" و بحران هویت انسان مدرن و نگرش سکولار به فرهنگ است، حلقه سنت گرای گنونی در آسیا و افریقا اما به لایه عرفانی و باطنی (Esoteric) دکترین خرد جاودان یا حکمت خالده نظر دارد. این دو جریان ارانوسی و گنونی با شاخه های گوناگون در اینجا و آنجا کوشیدند در برابر انحراف تاریخ از سنت مقاومت کنند تا شاید در سایه پارادایم جدید بتوانند جوامع به شدت مکانیکی، سکولار، ماتریالیستی و گرفتار در دام هژمونی فرهنگی غرب را دوباره به سوی تعامل با دین و سنت و ارزش­های کولتوری (فرهنگ رعیتی) سوق دهند. آنها کوشیدند امکان "هم­گرایی" بین ادیان و فرهنگ های گوناگون را – بااین فرض که حق نزد همه هست و فقط نزد آنها و دین آنان نیست – را برقرار کنند. برای نمونه، لویی ماسینیون از طریق این دو حلقه سنت گرا توانست سرانجام کلیسای کاتولیک و پاپ اعظم را منعطف سازد که گامی به سوی تعامل و گفتگوی بین فرهنگی بردارد. واتیکان از قرون وسطا تا سال 1962 میلادی هیچ دین و آیینی و حتی اسلام را به رسمیت نمی شناخت و همه ادیان و جهان بینی­های گوناگون شرقی و غربی را مصداقی از زندقه (Heresy) و کفر و الحاد می­دانست.[3] به­سبب کوشش­های لوئی ماسینیون فرانسوی، پاپ اعظم واتیکان سرانجام اقدامی سترگ انجام داد و هویت اسلام را نخست به رسمیت شناخت سپس با اولیای این دین وارد دیالوگ شد. برای رسیدن به هدف نزدیکی جهان­بینی­های گوناگون در قرن بیستم بیشترین جاذبه در دین و عرفان اسلامی مشاهده شد که رنه گنون و شوان فریتهوف که هر دو نیز کاتولیک متعصب بودند، با تغییر دین به اسلام گرویدند در حالی که سه سنت گرای دیگر ماسینیون، ایزوتسو و کربن تا پایان حیات به کیش خویش باقی ماندند و مسلمان نشدند. در این میان توشی­هیکو ایزوتسو که قرآن را به ژاپنی ترجمه کرده است و آثار فراوانی هم در عرفان اسلامی دارد، در مدت پانزده سال شرکت در نشست های بنیاد ارانوس نشان داد که به کیش بودیسم و فرقه "ذن" وفادار خواهد ماند. در خلاصه­ای از مجموعه آثار وی که اخیراً به انگلیسی ترجمه و منتشر شده است این فیلولوگ برجسته ژاپنی تأکید دارد که عنایت و اشراف او به زبان عربی و ترجمه قرآن و نگارش دو اثر درباره فیلسوف متألهه ملاصدرای شیرازی و نیز شیخ و عارف وحدت شهودی "ابن عربی" نه از آن روی است که او نیز مسلمان شود یا روزی مسلمان خواهد شد بلکه صرفاً از آن روی است که رنگین کمانی از مکتب و فلسفه شرق را به غربی ها عرضه کند.
باور جمعی و غالب در حلقه ارانوس آن است که جامعه غربی از دین و سنت­های دینی دور افتاده و در نتیجه از درک ضرورت امر متعالی (Transcendence) در مناسبات اجتماعی عاجز گشته است. بنابراین این عدم درک ضرورت، همان آفت خطرناکی است که فرهنگ و تاریخ را از مسیر راستین منحرف می سازد. آنگاه آنان راه مقابله با این انحراف را به دو شکل ممکن می دانند:
الف- گرایش و یا ائتلاف به یک ایدئولوژی رادیکال و افراطی از نوع فاشیسم موسولینی[4] و نازیسم هیتلری (در مقیاسی کوچکتر گرایش به بلشویسم لنینی یا سوسیالیسم استالینی) برای کسب قدرت سیاسی و سرکوب همه مخالفین، تک صدا ساختن قدرت سیاسی، بی اعتنایی به هر نوع تعامل و تولرانس نسبت به دگراندیشان و باورها و ایده ها و نیز دوری از گفتمان درون فرهنگی.


 4 در اینجا باید توجه داشت که اصطلاح لاتینی برای "وحدت وجود" همان پانته­ایسم است که بسیار در بین پژوهشگران و نویسندگان حوزه عرفان و اشراق هم معمول است و پدر معنوی این جهان بینی و حلقه "پانته ایستی" نیز باروخ اسپینوزا فیلسوف پرتقالی در قرن هفدهم میلادی است، حال آنکه در اینجا من از اصطلاح وحدت شهود یا همان "پانن ته­ایسم" برای جهان بینی عرفانی ابن­عربی استفاده کردم و ترجمه آن را نیز "وحدت شهودی" آوردم تا در تقارن با وحدت وجودی باشد.
7 در اینجا شایسته است اشاره کنم که تا آنجا که امکان داشته از کاربرد اصطلاح "فیلسوف" برای برخی از سنت گرایان ابا داشتم و تنها هانری کربن را که در غرب به فیلسوف شهرت دارد من نیز از وی بااین عنوان یاد کرده ام حال آنکه در ایران بویژه در میان حلقه سنت گرایان درون مرزی اکثر اعضای پیشین و کنونی انجمن حکمت و فلسفه عموماً "فیلسوف" خطاب می شوند که بیشتر بار استتیک و رتوریک دارد تا ارزش علمی و بین­المللی.
8برای آشنایی بیشتر با ستیز واتیکان با دو دین توحیدی اسلام و یهودیت بویژه عرفان های برآمده از این دو دین به این کتاب مراجعه شود:
 Dan Cohn-Shebok, Kabbalah and Jewish Mysticism, An Introductory Anthology, Oneworld Publication Limited, Oxford, England, 2006.
9جولیوس اوولا تئوری پرداز فاشیسم ایتالیا به ائتلاف سنت­گرایان و محافظه کاران افراطی با حزب فاشیست موسولینی باور داشت و در این زمینه رساله­ای نیز نگاشته است. پس از جنگ بین­الملل دوم ایده های افراطی جولیوس اوولا در حلقه­ی سنت گرایان و محافظه کاران غربی به نام جنبش "راست نوین" بازخوانی شده و توسط فیلسوف فرانسوی "آلن دو بنوا" نظریه پرداز راست نوین در بین احزاب فاشیستی و تندرو اروپا رواج یافته است.


[1] Eranos: an Alternative Intellectual History of the twentieth century, Hans Thomas Hakl, translated by Christopher Mcintosh, P180, Equinox Publishing Ltd, London,2013.
 7 به باورم فاجعه آنگاه رخ می دهد که این واژه "عصبیت" را ولگاریزه کنیم و از آن یک برداشت عامیانه داشته باشیم که با یک ترجمه بازاری بخواهیم عصبیت را به معنای خشم و کینه ترجمه کنیم.
8 Brian Fay, Contemporary Philosophy of Social Science, p80, Blackwell publishers Inc, Malden Massachusetts, USA, 1999.
[4]



[1] In the Tracks of Buddhism, Frithjof Schuon, translated by Marco Pallis, P 18-23, Publised by Allen&Unwin, London, England 1969.
2- من در ایران با ترجمه صحیح واژه "فیلولوگی" مشکل دارم و آن را صرفاً به معنای "زبان شناسی" نمی شناسم چرا که آن یک رشته دیگر است و فیلولوگی هم به عنوان یک دیسیپلین، یک رشته مستقل است و در زیر مجموعه رشته زبان شناسی قرار نمی گیرد. واژه فیلولوگی را معادل "فقه اللغه" قرار دادم که درک آن به سبب پیشینه فرهنگی و سنتی این علم به ذهن ما ایرانیان آشناتر است.  
3- این عبارت را به تأسی از انجیل یوحنّا در اینجا آوردم و گویی که توشیهیکو ایزوتسو نیز به همین سیاق با دو استعاره بودا و "کلمه" همانند یوحنای حواری عیسای مریم رفتار کرده است.
[4] Toshihiko Izutsu and the Philosophy of the word: In Search of the Spiritual Orient, Eisuke Wakamatsu, Translated by Jean Connell Hoff, P225, LTCB International House of Japan, Keio University Press, 2014.
 4من نمی دانم دکتر شریعتی در رنج­نامه مشهور به "کویر" که بسیار هم رتوریک نگاشته و باران "استتیک" کویر او را سیراب ساخته است چرا اذعان دارد که ماسینیون را تقدیس می کند و گورویچ را هم تعظیم اما بی تردید می دانم که این تعظیم و آن تقدیس به سبب حضور این دو عارف مسیحی در حلقه ارانوس نبود بلکه از ذوق شهودی حلاج در کویر بود.



ه‍.ش. ۱۳۹۴ تیر ۲۷, شنبه

روحانی در برزخ عقاب و خرس


روحانی در برزخ عقاب و خرس
شگفتا! در هشت ساله احمدی ­نژاد چنان جنبش خزنده اروسیایی در ایران ریشه دوانده است که خروج روحانی از این برزخ را آسان نمی­ بینم

آن روز که رئیس جمهور پیشین بشارت ظهور آقا از آن سرهنگ بولیواری شنید و در سودای دین­داری و خدمت خلق، سوار بر کشتی "پوتینیسم" گشت و سکّان هدایت هم به هوگو چاوز سپرد تا شاید در اقیانوس خروشان "پوپولیسم" شبی ایران را به ساحل سبک­باران رساند، اما کجا دانست سقوط ثروت و ملت را در گردابی چنین حائل. اینک از این سرداران ثلاثه ­ی اعجاز سومین هزاره، یکی در سکوت ابدی آرمیده است و دیگری هم در سایه­ ی فراموشی به خلسه­ ی پوپولیسم افتاده و هم­چنان می­ چرخد. آیا او نمی داند سردار هوگو چاوز، هم رئیس دولت بود و هم رئیس نظام که ملت بولیوار را چنین مستأصل ساخت و رفت؟ حال نوبت سردار کرملین رسیده است؛ آن سلحشوری که این روزها اوکراین را از میان شکسته و دو نیمه ساخته است و علیه غرب رجز م ی­خواند تا بببینیم او با سرنوشت ملت روس چه باز ی­ها کند. آیا پوتین به ایران پیغام می ­دهد که به تأسی از کرملین، پاستور هم "بحرین" را بشکند و دو نیمه کند؟ آیا کرملین سوگند خورده است که نه قدرت را عقلانی کند و نه عقلانیت را قدرت بخشد؟ روحانی اما دو پاستور دارد: یکی پاستور واکسنی و دیگری هم پاستور تدبیری. حال از او انتظار لقمانی داریم که ازسودای سَلف خویش دور شود. شایسته است روحانی در همان نزدیکی پاستور از آن انستیتو بخواهد که کارشناسان ایرانی "واکسن" تّرهات را هم کاشف شوند و برخی نمایندگان و بعضی کهن­سالان را مایه­­ کوبی کنند تا شاید از این پس قلم­ ها و زبان­ه ا در برابر ترهات بی­ حاصل واکسینه شوند.

من نمی­ دانم ماه پیش نیکلاس مادورو رئیس­ جمهور ونزوئلا در دیدار با روحانی چه گفت ولی بعید می­دانم به او گفته باشد که چین مدتی­ است ملت و دولت و نفت ونزوئلا را گروگان گرفته است­. صف­ه ای طویل در کاراکاس برای تهیه نان و قند از یک­سوی و تورم هفتاد درصدی از سوی دیگر، همان فلاکتی است که میراث جبهه پایداری لاتینی (چاویست­های ونزوئلا) خوانده می­شود؛ میراثی شوم که سرهنگ به ملت داد و در خاک شد. اقتصاد سرداری ونزوئلا اکنون پنجاه میلیارد دلار به چین بدهکار گشته است به­ گونه­ ای که چینی­ ها برای وصول اصل و فرع این تسهیلات اعتباری، چندی پیش کارگر و مهندس چینی به سر چاه­های نفتی ونزوئلا رساندند و اینک بی­ صدا بزرگترین دارایی این سرزمین بولیواری را می­ بلعند. دولت پوپولیستی مادورو هم برای تأمین بودجه جاری کشور مدام وام ­هایی با سود سنگین طلب می­ کند تا از عهده هزینه جاری مملکت برآید. وام ­دهندگان نیز از بیم "ورشکستگی" دولت و ملت ونزوئلا ناچارند هربار نرخ بهره و ریسک سرمایه را بالاتر برند. امروز در فرآیند گلوبالیسم این تنها شرکت­ه ای صنعتی و تجاری نیستند که ورشکست می­ شوند بلکه دولت­ های مستقل و ملی هم به­ همان اندازه در خطر ورشکستگی و تاراج ثروت ملی هستند. در این­ میان دولت مادورو گاهی نیز گروهی رانت­خوار و مفسد اقتصادی و مدیر دولتی و غیر دولتی دستگیر می­کند تا شاید تورم مهار شود. در آخرین نمایش مملکت­داری هم با گردانی از سرباز و نیروهای امنیتی به سراغ داروخانه ­ها و سوپرماکت­ های زنجیره­ ای رفته ­اند و آنان را به جرم احتکار دارد و کالا، شبانه ملی اعلام کرده اند. دولت چین هم بی­ هیاهو برای وصول طلب خویش هم­چنان دولت و درآمدش را گروگان گرفته و نفت بی­ حساب و کتاب می­ برد تا بدهی آن کشور را سرانجام بالانس کند آن­هم بی­منّت! پنداری چین هم از این سرمایه­ گذاری خارجی درسی آموخته است که از این­ پس "فاینانس" یک پروژه را مانند زنده ­یاد مهندس مهدی بازرگان گام به گام پیش­برد و نه آنکه مانند هوگو چاوز ناگهان نفت ملی را گروگان دهد تا عطش بلندپروازی پوپولیستی خویش را سیراب سازد و جمع ­آوری آرای انتخاباتی از میان بینوایان و محرومان را نیز تضمین کند. امروز ونزوئلا هم دو پاره شده است و در حیرتم که مادورو از نخست­ وزیر سوسیالیست یونان دعوت می­ کند که به مهد بولیواریسم امریکای لاتین بیاید که از نزدیک شاهد کدام جلوه از افتخار ملی درآن کشور باشد؟ البته رئیس دولت ایران چنانچه اراده کند می­تواند همراه یک تیم کارشناسی به آنجا برود و شاهد بسیاری از پروژه­ های زمین­ مانده و حتی طرح ناتمام نیروگاه هسته ­ای این کشور هم باشد.

ولادیمیر پوتین اما این­ روزها از لاک تدافعی/سیاسی بیرون آمده و موضع تهاجمی/فرهنگی علیه غرب گرفته است. او گرچه به انقلاب شکسته­ ی مصر نیش­خند می­زند و اعتنایی هم به جنبش بیداری اسلامی و انترناسیوالیسم در خاورمیانه ندارد، بااین­حال به­ بهانه ­ی ژئوپولتیک اروسیایی به قاهره می­رود و از یک دولت نظامی/پادگانی اعلام پشتیبانی می­ کند. او بااین مانور به غرب هشدار می ­دهد که آرشیو اتحاد جماهیر شوروی مملو از پروژه­ های بی ­ثبات سازی کشورها در اینجا و آنجای جهان است. فرآیند بی­ ثباتی هم بسیار تحلیلی، درازمدت و گام به گام تنظیم شده است که روسیه هر کشوری را به دام بحران گرفتار کند (حکایت سنگ، چاه، دیوانه و صد عاقل) آنگاه غرب عاجزتر از آن­ است که بی ­ثباتی اقتصادی/سیاسی آن کشور را برطرف کند.

پوتین که بطور قطع داستایفسکی را خوانده است زیرکانه نقش فیودور پدر خانواده را بازی می­کند که همواره در این تصور است اعضای خانواده "کارامازوف" همیشه همراه و پشتیبان مواضع وی هستند و از قطار اتحاد خانوادگی (خدا، پوتین، میهن) پیاده نمی ­شوند؛ بنابراین خواهی­ نخواهی تمام عواقب احتمالی این چالش­ های غیرعقلانی هم متوجه همه­ ی کارامازوف­ ها خواهد شد! بی ­سبب نیست که در کنفرانس سالانه ­ی شهر والدای روسیه، با صراحت اعلام می­ کنند: "روسیه بدون پوتین، هیچ است و پوتین هم بدون روسیه معنایی ندارد." به­ عبارتی پوتین یعنی روسیه و روسیه یعنی پوتین! حال با نخستین هجوم تحریمی، روبل روسیه مانند سرزمین اوکراین شکست و دو نیمه شد. روس­ها چاره­ ای ندارند جز اینکه شاهد بنشیند تا در آینده این روبل شاید چهار نیمه شود. هر راه حلی هم که برای اوکراین پیدا شود لزوماً به آن معنا نیست که روسیه از آن ­پس در ستیز با غرب در هر دو جبهه فرهنگی سیاسی آرام خواهد نشست بلکه مسکو احتمالاً به سوی سه جمهوری کوچک بالتیک خواهد رفت تا نشان دهد که روسیه کشوری "رسالت ­پرور" است و وظیفه ­ی نجات جهان از غرب لیبرال دموکرات بر عهده­ ی کرملین است.

در پاستور اما روحانی به باورم در برزخ عقاب و خرس نشسته است. از سوی دیگر، او که مدیر مسئول نیمی از اقتصاد ایران است شاید اگرهم بخواهد اما نمی ­تواند پاسخ­گوی کل اقتصاد ایران باشد. در نخستین ترم ریاست جمهوری او حدود دو میلیون جوان فارغ ­التحصیل دانشگاهی به بازار کار وارد می ­شوند. اگر بخواهد برای ترم دوم نیز در پاستور بماند، آنگاه جمعاً چهار میلیون جوان تحصیل­کرده به بازار می­ آیند که دولت وی باید پاسخ­گوی کار، معیشت و مسکن آنان باشد. احمدی­ نژاد به پشتوانه نفت ۱۰۰ تا ۱۵۰ دلاری آسان­ترین راه پوپولیستی را یافت و از این چهار میلیون جوان توانست نیم­ میلیون را سر سفره دولت بنشاند تا در آینده مسکن و دیگر مزایای دولتی برای آنان تضمین شود غافل از اینکه دولت ایران هرگز به چنین حجمی از نیروی کار (حتی زیر دیپلم و غیرمتخصص) نیاز نداشته و ندارد. از سوی دیگر بخش از نقدینگی که در بورس تهران "پارک" شده بود امروز از پارک درآمده و سرگردان به سوی پناهگاهی و بخشی دیگر می­ گردد که به­ علت تراکم تحریم ­ها جایی برای پارک نمی ­یابد بجز همان سیستم بانکی با بهره بیش­ از بیست درصد. افزون براین برخی از کارشناسان اقتصادی در بورس تهران به دولت پیشنهاد داده ­اند که برای جبران خسران سرمایه ­گذاران کوچک وارد بازار بورس شود. به باورم این پیشنهادی ویرانگر به دولت روحانی است چرا که هشتادهزار میلیارد تومان که از ارزش سهام کاسته شده است به همان میزان دولت را بدهکار بانکی خواهد ساخت بدون آنکه بدانیم آیا با توجه به تحریم­ ها این شرکت­های موجود در بورس تهران توان تولید و سوددهی بالا را خواهندداشت که امکان بازگشت چنین حجم عظیمی از سرمایه برای دولت وجود داشته باشد. دولت ایران هم مانند همه­ ی دولت­ های دیگر، نه تاجر خوبی است و ونه سرمایه­ گذار خوب پس همانا که روحانی گرفتار بورس نشود.

بخش مسکن، راه­سازی و زیرساخت­ ها هم که نیازمند سرمایه و نیروی کار است و می­تواند بین پنج تا ده سال آینده بخشی از این نقدینگی سرگشته و آن نیروی کار را جذب کند دراین روزها سرمایه­ داران را از بازگشت سرمایه خویش در این بخش بیمناک ساخته است و منتظر نتیجه ­ی مذاکرات و لغو  نشسته ­اند که اگر توافقی حاصل نگشت بخش مسکن نیز هم­چنان راکد باقی بماند. آنگاه این دولت نیمه اقتصادی روحانی چگونه برای تمام حجم اقتصاد کشور برنامه ­ریزی کند؟ با جوانان بیکار و ناامید و تبعات اجتماعی آن چه­ باید کرد؟ آیا به لحاظ اخلاقی شایسته و مشروع است که روحانی هم این سه یا چهار میلیون جوان را به پای سفره دولت بنشاند و حقوق و مزایای استخدامی (زمین، مسکن و بازنشستگی و حق اولاد ...) برای آنان فراهم کند؟ آیا دولت به واقع چنین نیاز عظیمی به این نیروی عظیم بیکار دارد؟

روحانی اکنون (یا) باید با واشنگتن به توافق برسد تا روزنه ­ای برای جلب سرمایه خارجی و جذب میلیونی جوانان تحصیل­کرده بیکار فراهم شود یا آنکه به سوی مسکو منحرف شود و فرهنگ لیبرالی، رقابت آزاد، تعامل با غرب، مردم­سالاری، جامعه مدنی، رسانه و احزاب آزاد، منشور شهروندی، دولت رفاه، انتخابات آزاد و قانون­مداری را همه ترهات و یاوه­ های غرب بداند تا آنگاه در مدار کرملین قرار گیرد. شگفتا! در هشت ساله احمدی ­نژاد چنان جنبش خزنده اروسیایی در ایران ریشه دوانده است که خروج روحانی از این برزخ را آسان نمی­بینم. حال که به دولت احمدی­ نژاد شعار استقلال طلبانه­ ی نه شرقی، نه غربی را فراموش کرده­ ایم، چرا تعامل با آلمان و فرانسه پلید است و تعامل با کرملین اتاتیست نیک؟

ه‍.ش. ۱۳۹۴ تیر ۲۴, چهارشنبه

مارتين هايدگر: پيروز در فلسفه، نگونبخت در ايدئولوژی



مارتين هايدگر: پيروز در فلسفه، نگونبخت در ايدئولوژی
هايدگر «دازاين» را از كه گرفت؟
                                                                         

 

نويسنده: علي محمد اسكندري جو

در حوزه فلسفه اگر فيلسوف آلماني از جهان بي نياز است، به باورم جهان از انديشمند آلماني بي نياز نيست. فلسفه و علم خواهي آلماني باشند يا نباشند هر دو به دنبال حقيقت اند: بااين حال فلسفه همانند علم ابزار آزمايشگاهي و لابراتوار فلسفي ندارد كه در آنجا با آزمايش و خطا بتواند عيار حقيقت و درستي آنچه انديشيده است را بسنجد. آيا به اين علت نيست كه فلسفه به سوي علم كمانه مي كند؟ با وجودي كه امروز در غرب فلسفه (به ويژه در حوزه آكادميك) همچنان در مدار علم مي چرخد اما به نظر مي رسد از هايدگر تا هنوز در آلمان فلسفه در مدار حكمت «Einsicht» در گردش است. مي گويند فيلسوف اوست كه مفهومي جديد بر خرمن فلسفه بيفزايد نه آنكه بر مفاهيم انديشمندان گذشته حاشيه نويسي كند. درباره عظمت هايدگر كه من او را به مثابه فيلسوف عارفان (يا عارف فيلسوفان) آلماني مي شناسم، برخي بر اين باورند كه او مي انديشد به آنچه به آساني به انديشه نيايد: او مي انديشد به آنچه كه نينديشيدني باشد. مفاهيم گوناگوني هستند كه در هر فرهنگي در گوشه و كنار جهان، هايدگر را به يكي از آن مفاهيم شهرت داده اند. برخي اين كيمياگر انتولوژي را به نام روشنگر يا طاهر هستي (Lichtung) مي شناسد و در برخي كشورها او را به حقيقت هستي (Wahrheit) مي پذيرند و در ايران نيز نابغه آلماني به خالق مفهوم هستي «در آنجا» يا همان دازاين (Dasein) مشهور است. هايدگر به يقين مي داند كه لاتين زبان مشترك الهيات در دوره اسكولاتيك است اما پنداري او با دازاين مي خواهد به جهان نشان دهد كه در فلسفه مدرن، زبان رايج كشور او بايد زبان فلسفه و تفكر شود. زبان آلماني - برخلاف زبان فرانسه كه بر كرسي لاتين نشست و گام به گام به دنبال آن رفت – هيچ سازگاري با الهيات و زبان لاتين نداشته و ندارد. زبان آلماني در دوره اسكولاستيك نه تنها قدم به قدم در پي لاتين نرفت بلكه هيچ كمك قابل اعتنايي هم به علم، فلسفه و الهيات مسيحي نداشت. در اين ويژگي (ناسازگاري زبان آلماني با لاتين) نسبت فارسي و زبان عربي در دوره مولانا يا اندكي پيش تر در زمان فردوسي شايد قياس مع الفارق نباشد. بنابراين اگر الهيات كاتوليك جز به لاتين ممكن نشد و چنانچه شاهنامه (حماسه و اسطوره) و مثنوي عرفاني ما نيز جز به فارسي ممكن نشد پس به اين سياق چرا فلسفه جز به آلماني انديشيده نشود؟ هايدگر در «هستي و زمان» هرگز هژموني زبان لاتين در حوزه فلسفه و به ويژه در فرهنگ آلمان را پذيرا نيست: او براي كشف مفاهيم سترگ در فلسفه به اين زبان لاتيني اعتنايي ندارد. به همين سبب هايدگر همانند كانت و هگل به پيشگاه تاريخي آن صوفي آلماني مي شتابد و دست در كشكول بي رياي اين عارف برجسته قرن شانزدهم مي كند: آنگاه دازاين سهم او مي شود آنگونه كه روح «Geist» سهم هگل مي شود. اينك هگل شناس در حيرت است كه چگونه گوهر اين مفهوم آلماني گايست (Geist) را به معناي روح تفسير كند: حال اينكه «گايست» در رساله مشهور هگل – فنومنولوژي روح – هرگز به معناي آن روحي (Ruach) نيست كه ما در فرهنگ ديني به آن باور داريم. به باورم در حوزه فلسفه آنچه را كه بخواهيم به آن بينديشيم فيلسوفان آلماني پيش تر به آن انديشيده اند: اينك بيم آن دارم آنچه بخواهيم در آينده بينديشيم را نيز آنان اكنون به آن بينديشند! آيا روزي خواهد آمد كه عيار فلسفه در فرهنگ ما به درجه خلوص آلمان رسد يا حتي از آن فراتر رود؟ مگر نه اينكه در آلمان، فلسفه زندگي است و زندگي هم فلسفه است: پس بي سبب نيست كه در آن سرزمين آنچه هست و آنچه نيست انديشيدني و فلسفي مي شود. در آلمان هايدگر انتظار از فلسفه تنها آن نيست كه عيار دانايي يا ناداني را بسنجد بلكه طراز نيك بختي و شوربختي زير سايه تكنيك و علم را نيز مي سنجد. از فلسفه قاره اي آلمان نوشتن آسان نيست چه رسد آنكه در اينجا از سرشت «پديدارشناسي» در انتولوژي عرفاني آلمان قلم فرسايي كردن. براي نمونه، تنها يكي از فيلسوفان بي شمار آلمان در ٩٠ سال پيش - در نقد متافيزيك غرب - مفهوم عاريتي دازاين (Dasein) را به شكل كامل به رساله «هستي و زمان» نياورده بود كه فرانسه با آن همه فيلسوف و متفكر برجسته اش را شيداي مارتين هايدگر ساخت و سال هاي فراوان تفكر اين سرزمين را بر مدار فلسفي آلمان چرخاند. امروز هم مشكل بتوان پذيرفت كه فلسفه در فرانسه (گرچه با متافيزيك هايدگري فاصله دارد) از عصاره فنومنولوژيك آلماني تقطير يا تصعيد (Transcendental) شده باشد. پنداري اگر ژان پل سارتر هوشيارانه مشتقات انتولوژيك دازاين را از هايدگر نمي ربود (كه باعث شگفتي و تااندازه اي رنجش او شود) كه سپس در فرانسه جنبش چپ اجتماعي را بر محور اگزيستانسياليسم تئوريزه كند يا چنانچه يار فلسفي و رمانتيك ژان پل سارتر بانو «سيمون دوبوار» نيز از گلستان هستي هايدگر نمي برد ورقي تا زن را به زعم خويش در كتاب «جنس دوم» از بودن تا شدن بالاكشد، آنگاه اين فيلسوف عارفان آلماني شايد مي توانست - به ياري مفهوم دازاين - براي رهايي از بحران اضطراب وجود انسان (Existential Angst) پاسخي بيابد. هايدگر دازاين را از عارف مشهور آلماني در قرن شانزدهم به عاريت گرفت تا شايد بتواند فلسفه را كه به شدت به طرف «علم» كمانه كرده بود اندكي از اين مدار دور سازد. كيست نداند از هگل تا هايدگر فلسفه در مدار علم به ويژه تكنيك مي چرخيد؟ از سوي ديگر بي سبب نيست كه زبان فلسفي مدرن آلمان به رهبري دو فيلولوگ برجسته اش – نيچه و هايدگر- عليه زبان و انديشه فلسفه ايده آليستي كانت، فيخته، هگل، شيلر و شوپنهاور عصيان مي كند. تيغ اين دو عصيانگر عليه آنچه مدرن و مدرنيته است نيز تيز و بران مي شود. در پيش از جنگ بين الملل دوم اين مفهوم عارفانه عاريتي (دازاين) به كمك مارتين هايدگر مي آيد تا او عليه متافيزيك غرب و شايد هم عليه بنيان و روش انديشيدن غربي عصيان كند. هايدگر مي كوشد به بحران سوژه - انسان به مثابه فاعل شناسنده – بپردازد. اين فيلسوف نگونبخت امپراتوري رايش سوم مي خواهد براي بحران بزرگ تر يا همان «سوبژكتيويته» پاسخي بيابد. بحراني كه از فريدريش نيچه - شاعر فيلسوفان - آغاز شد و تا به او ادامه داشت كه لزوما به اين معنا نيست هايدگر اين بحران هولناك انسان مدرن را حل كرده است. هايدگر البته به جز دازاين مفاهيم ديگري نيز از عارف برجسته آلماني وام گرفته است اما بهانه اين يادداشت كوچك اشاره به دازاين و نقش اين مفهوم است. در آلمان كه فلسفه، زندگي است و زندگي هم فلسفه است مارتين هايدگر طراحي چگونه زيستن و چگونه مردن انسان ها در جهان هيتلري - مشهور به رايش سوم - را مي توانست به انجام رساند. جهاني كه ديگر عالم ذهن و دنياي مجرد دكارتي نيست. آيا دولت فرانسه با آزادي هايدگر و اجازه تدريس دوباره به وي خواسته است دين سارتر و سيمون را نسبت به فيلسوف عارفان آلماني ادا كند يا آنكه به اين كيمياگر نگونبخت ايدئولوژي، رخصت دهد كه در عصيان عليه تكنيك و عواقب آن تيغ از رو بندد؟بي سبب نيست كه مارتين هايدگر را نگونبخت مي خوانم: او در اوج حيات فكري اش كه بر ستيغ ايده آليسم نئوكانتي و هوسرلي ايستاده است با عضويت در حزب نازي ها بر جهان بيني آخرالزماني با ظهور ناجي اروپا عالي جناب گروفاس (هيتلر) صحه مي گذارد. به بياني، با پذيرش رياست دانشگاه فرايبورگ (برپايه خاطرات جنجالي او مشهور به دفترچه سياه كه سال گذشته منتشر شد) پنداري هايدگر به شيوه نوشين قلمان ايدئولوژيك، آغاز امپراتوري هزارساله رايش سوم را بشارت مي دهد تا در طراز ايدئولوگ عالي جناب گروفاس قرار گيرد. بي گمان اتحاد «نابهنگام» دو نيروي كاپيتاليستي و كمونيستي سرانجام جنبش ماليخوليايي رايش سوم را درهم شكست. بااين حال به خاطر سپاريم كه آن ايدئولوژي ماترياليسم ديالكتيك آلماني نيز سرشت آخرالزماني دارد و به جاي ناجي از نژاد آريايي بر موعود و ناجي پرولتري و طبقه كارگر اميد بسته است. هايدگر در كوران كشمكش ايدئولوژي آخرالزماني (نازيسم) با ايدئولوژي پايان تاريخي (ليبراليسم) است كه زيرنظر استادش ادموند هوسرل به سوي تئوريزه دازاين در رساله «هستي و زمان» مي رود. در نگاه هايدگر ليبراليسم و سلطه تكنيك همان پايان تاريخ است. افزون بر اين، او «نهيليسم» نيچه را نيز نقطه اوج يا به عبارتي نقطه آغاز در پايان متافيزيك غرب مي بيند. بيهوده نيست كه او درنگ ٥٠ساله بر نهيليسم نيچه دارد و بيش از هزار صفحه در اين باره مي نويسد. در چنين شرايطي است كه هايدگر دازاين را گشتاور رساله اش مي سازد. به نظر مي رسد اين فيلسوف آلماني هراندازه كه در فلسفه پيشرو و پيروز مي نمايد به همان اندازه در ايدئولوژي اما سرنگون و نگونبخت مي نمايد. بااين حال نبايد منظومه فكري اين كيمياگر را كه گشتاور فنومنولوژيك آن «دازاين» است تا اندازه يك جهان بيني چاندلايي پايين كشيم و كم ارزش خوانيم. اينك در اين هستي شناسي آلماني كجا بايد به دنبال «ابژه» گشت و آن را جدا و مستقل از سوژه يافت؟ ابژه اي كه اصولاسرشت فرانسوي (اگزيزستانسيال!) ندارد: اينگونه ابژه ها در انديشه سارتر و سيمون و فوكو فراوان يافت مي شوند و نه در ابژه دازايني هايدگر كه دست در دست سوژه دارد و همزمان و پيوسته با او در پيرامون (Umwelt) ما رخ مي نمايد. به بياني ديگر، دازاين ويژگي هيبريدي دارد كه – در آنجا - نه ابژه بدون سوژه اعتباري دارد و نه سوژه بدون ابژه سرشت انتولوژيك در پديدارشناسي فلسفي هايدگر را درك مي كند. در پايان اينكه «ارنست بنز» نويسنده و فيلولوگ آلماني (١٩٧٨-١٩٠٧) كه در ايران همچنان ناشناخته مانده است زيرا همچنان اصرار داريم رشته فيلولوگي را زبان شناسي تاريخي بدانيم (!) در رساله بسيار ارزشمندي به نام «سرچشمه عارفانه فلسفه رمانتيك آلمان» پژوهشي فيلولوژيك در عرفان آلماني سده شانزدهم ميلادي دارد و به سراغ عارف مشهور فرقه لوتري «ياكوب بومه» مي رود كه پنداري اين صوفي برجسته سنت پروتستاني نيز در ايران ناآشناست. ارنست برنز كه به دفعات بسيار همراه توشيهيكو ايزوتسو ژاپني در كنفرانس مشهور به حلقه سنت گرايان «ارانوس» در سوييس شركت داشته، در كتابش نشان مي دهد كه كانت، هگل، فيخته، برادران اشلگل، هوسرل و هايدگر پيش از اينكه و بيش از اينكه به فلسفه چشم دوزند به سوي رشته فيلولوژي گرايش يافتند و از صندوقچه يا گنجينه مفاهيم (Conceptual Scheme) توانستند واژه ها، ايده ها، عبارات، اصطلاحات، فرازها و ارزش هاي به هم پيوسته در عرفان ناب آلماني (لوتري يا پروتستاني) را بردارند. جالب است كه يورگن هابرماس آخرين فيلسوف بازمانده از «مكتب فرانكفورت» همانند هايدگر در نقد كوبنده «پراگماتيسم» مدرن، نيم نگاهي هم به ياكوب بومه (بوهمه!) دارد. در پايان اينكه چنانچه احمد فرديد مفهوم عاريتي دازاين و تاريخ نسيان وجود (Oblivion) در انديشه هايدگر را به جاي ديروز (ياكوب بومه) تا پريروز (دوره پيش سقراطي) به عقب نمي راند، شايد امروز روشن و آشكار مي توانستيم – تنها به لحاظ ايدئولوژيك و نه فلسفي - به داوري مارتين هايدگر بنشينيم كه آيا اهميت اين فيلسوف آلماني را به لحاظ تخريب جهان بايد هم طراز عاليجناب گروفاس رهبر رايش سوم ببينيم كه نويد و بشارت هزاره آريايي مي داد يا اينكه هايدگر را بايد همنشين ياكوب بومه و ايمانوئل سوئدنبرگ ببينيم كه بشارت تعامل و تسامح و تساهل مي دهند.

ه‍.ش. ۱۳۹۴ خرداد ۱۲, سه‌شنبه

دو نیچه در ایران



گفت‌وگو با علي محمد اسكندري جو مولف كتاب «دو نيچه در ايران»



 

ما ايرانيان نيچه را چگونه فهميديم


به درستي كه از نيچه نوشتن كار آساني نيست به ويژه آنكه اگر دو نيچه باشند. سرنوشت غمبار فريدريش نيچه با فلج مغزي و عارضه «شيزوييسم» از او چهره‌يي خيالي و نوستالژيك مي‌سازد. راز جاودانگي فروغ نيچه، نه در گوهر آثار او بلكه در دهليز فرهنگ مدرن غرب نهفته است؛ بي‌سبب نيست كه او را «پارادايم» فرهنگ نيز خطاب كرده‌اند. علي محمد اسكندري‌جو، پژوهشگر در حوزه فلسفه فرهنگ، با وجودي كه دو جلد كتاب با نام‌هاي «نيچه زرتشت» و «دو نيچه در ايران» نوشته است، ولي خود را نيچه‌شناس نمي‌داند. به مناسب سالگشت فيلسوف آلماني در بيست و پنج ماه آگوست (چهارم شهريور) از اسكندري‌جو كه اينك در سوئد مقيم است درباره دو نيچه در ايران پرسش‌هايي را مطرح كرديم.


شما در آغاز كتاب «نيچه زرتشت» مي‌نويسيد كه از نيچه به‌ اندازه نيچه بايد نوشت و بيش‌از آن بايد سخن گفت، چرا؟
در اين عبارت «رتوريك» اشاره‌يي به فيلسوف آلماني، مارتين هايدگر، دارم كه آنقدر درباره هموطنش، نيچه سخن گفت كه كتابي به حجم هزار صفحه شد (شگفتا! جمله‌يي در انتقاد از هيتلر و اعتراض به امپراتوري رايش سوم به زبان نياورد) و من همچنان براين باورم كه درباره نيچه بيش‌از نوشتن مي‌توان سخن گفت، چرا كه نيچه «رند» آلمان است. به بيان ديگر، رند و رندي مختص حافظ و ايران نيست بلكه آلمان هم رندي مانند نيچه دارد. برخي از فرازها در آثار و نامه‌هاي نيچه نشان مي‌دهند گوهر رندانه با ديوان حافظ ما هم‌سنگ است؛ بي دليل نيست كه در غرب پس‌از انجيل و افلاطون، آثار نيچه را بيش از همه مي‌خوانند. حافظ كه مي‌سرايد: «مصلحت نيست كه از پرده برون افتد راز/ ور نه در مجلس رندان خبري نيست كه نيست» پانصد سال پس‌از او، نيچه نشان مي‌دهد كه خبري هست كه هست. اگر قرار باشد در ايران هرگز «حافظ» دوم نداشته باشيم (كه نخواهيم داشت) پس نيچه ديگري هم در آلمان ظهور نخواهد كرد يعني كه دوران آفرينش هنري و حضور نوابغ هنري مانند حافظ و نيچه، اينك سپري شده و به قولي «آنتروپي» آن شرايط فرهنگي براي آفرينش آن شاهكارها تا ابد شكسته شده است.

پس آيا به سبب «رندي» نيچه است كه شما در ديباچه كتاب «نيچه زرتشت» مخاطبان ايراني اين فيلسوف آلماني را به دو گروه «نيچه‌ترسان» و همچنين «نيچه‌دوستان» تقسيم مي‌كنيد؟

بله، درست حدس زديد. برخي از نوواژه‌ها (Neologisms) و اصطلاحات كليشه‌يي نيچه، رندانه خلق شده‌اند تا شايد آتشي بر خرمن اخلاق شوند و بهانه اقتدار و برتري نژادي باشند. از شصت سال پيش كه نيچه از روسيه به ايران آمد، ما شاهد اين دو گروه نيچه‌ترس و نيچه‌دوست هستيم. البته ايهام و ابهام موجود در نوواژه‌هاي او و تفسيرهاي بعضا ضد و نقيض از اين مفاهيم، بر آتش آشوب افزوده‌اند و در نتيجه نمي‌توان از اين فيلسوف خطرناك يك تفسير همسان ارائه‌ داد. نيچه به باورم هم فلسفه‌ را به خطر انداخت و هم خويش را. بعضي‌ بر اين باورند از آنجا كه فريدريش نيچه فيلسوف مطلوب و محبوب عالي‌جناب گروفاس (آدولف هيتلر) است، پس نبايد آثارش را خواند بلكه بايد به همراه گروفاس او را هم به زباله‌دان تاريخ انداخت، اما آنان كه نيچه را مي‌ستايند و مي‌نوازند، معتقدند كه او فيلسوف و عارفي شوريده است. به همين علت من هم خطاب به نيچه‌دوستان در كتاب نوشتم كه در اين سرزمين كدام شيخ و شارحي، خرقه بر دوش او انداخت يا بر ميان وي زنار محمود بست و او را سايه‌نشين طوبي و هم‌نشين شيخ سرخ (سهروردي) ساخت. خواسته‌ام نشان‌دهم كه گويا برخي از هواداران نيچه در ايران، به‌راستي او را عارف و صوفي پنداشته‌اند(!) و يك نگاه ساده به ديباچه‌ها و پانويس‌ها و حتي تصوير روي جلد ترجمه آثار گوناگون نيچه در ايران، اين ادعا را نشان مي‌كند.

با اين برداشت پس شما خواسته‌ايد هشدار دهيد كه اين گروه دوم نبايد «گفتمان نيچه» را به سوي عرفان و اشراق ايراني سوق دهد و اصطلاحا آن را گفتمان «غالب» سازد ولي چرا مي‌گوييد نيچه را از روسيه آوردند؟


به نظر من ورود ديرهنگام نيچه به ايران از راه اروپا نبود بلكه از طريق روسيه بود؛ البته نه‌تنها نيچه بلكه به‌باورم هگل و ماركس و هايدگر هم از روسيه به ايران آمدند، چراكه به‌لحاظ فرهنگي، گرچه روسيه در قاره اروپا واقع شده است ولي اروپايي نيست و مگر ژاپن كه در قاره آسياست واقعا آسيايي است و ذهنيت آنها مانند ما آسيايي‌هاست؟ منظورم آن است كه در روسيه آثار متفكران غربي را با زبان «فلسفه» نخواندند بلكه گاهي با زبان «ايدئولوژي» ‌خواندند و گاهي نيز با زبان دين و عرفان. مي‌دانيم كه فاصله بين اين سه نوع زبان همانا به اندازه تفاوت بين سه حوزه فلسفه و ايدئولوژي و دين است كه در كتاب به آن پرداخته‌ام. فلسفه همسايه علم است و از زمان هگل تا حال، فلسفه طفيلي علم شده و در سايه او حركت مي‌كند يا لااقل در غرب جايگاه فلسفه همانند جايگاه والاي علم نيست. اينكه چرا در ايران نيز بسياري نيچه را از همان ابتدا با ذهن و چشم روسي (گاهي ايدئولوژيك، گاهي عرفاني) ديدند و او را همانند روس‌ها عارف و صوفي پنداشتند، بيش‌ از آنكه در پيوند با زمينه و زمانه نيچه باشد، مربوط به فرهنگ دين‌محور ايران و نزديكي بين دين و عرفان است كه شايد شبيه دو دايره بسيار كوچك و بسيار بزرگ ولي متحدالمركز و «خدامحور» هستند. در اين دو كتاب من بيشتر سعي كرده‌ام كه زنار از ميان نيچه باز كنم و او را از طوبي تا «تورين» پايين كشم.

چرا تا تورين، مگر نيچه آنجا چه مي‌كند؟
نيچه در تورين ايتاليا در يك پانسيون كوچك به سر مي‌برد و از طوبي تا تورين، اشاره‌ام به تفسير و برداشت متافيزيكي از برخي فرازهاي بعضا زميني و جنجال‌آفرين اوست؛ فرازهايي شهرآشوب كه نيچه با خامه عصيانگرش نوشته بود، به سرعت او را در ايران بر سر زبان‌ها انداخت. در تورين ناگهان نيچه، به‌سوي يك اسب مي‌دود كه زير شلاق درشكه‌چي است و آن شريف‌ترين حيوان را در آغوش مي‌كشد. از آن‌پس نيچه نويسنده، شاعر، فيلولوگ، موسيقيدان و شايد هم فيلسوف، مجنون و «مزوييد» مي‌شود و 11 سال بعد در همين‌روزها در حالي كه مراسم «زرتشت‌خواني» در خانه او برپاست چشم از جهان مي‌بندد. من هيچ نويسنده‌يي را نمي‌شناسم كه از جواني تا مرگ در ميانسالي، به‌اندازه فريدريش نيچه رنج و زجر كشيده باشد.

يقينا منظورتان كتاب «اوستا» نيست و بلكه همان اثر مشهور فريدريش نيچه «چنين گفت زرتشت» را مي‌گوييد كه به نظر مي‌رسد محصول رسنتمان اوست. چه كساني اين مراسم را برگزار مي‌كردند؟


بله، حق با شماست. آنها عموما با اوستا بيگانه‌اند و منظور همان كتاب نيچه است كه جوانان پرشر و شور آلماني بخش‌هايي از كتاب «چنين گفت زرتشت» را به صورت آواز و سرود جمعي مي‌خواندند. اصولا من معركه‌گيري «زرتشت‌خواني» در خانه نيچه را نمي‌پسندم و اين اطوارها را نشانه خودسري خواهر او اليزابت نيچه براي كاسبي به بهانه جمع‌آوري اعانه مي‌دانم. شوهر نژادپرست اليزابت با نام فورستر با وجودي كه خودش بنيانگذار فرقه آريايي بود ولي تحمل افراطي‌گري اليزابت را نداشت و با شليك گلوله به سرش خودكشي كرد. اليزابت و همسرش سال‌ها در جنگل‌هاي اكوادور در امريكاي لاتين با گروهي از هواداران آلماني اين فرقه، به‌زعم خويش كوشيدند ازدياد نسل «آريايي» كنند و خون پاك اين نژاد(!) را در جنگل‌هاي آن‌ سوي دنيا و هزاران كيلومتر دورتر از آلمان حفظ كنند. اليزابت همان است كه پارسيان زرتشتي هند به خاطر زنده كردن نام زرتشت پيامبر ايراني توسط برادرش نيچه، به دست‌بوسي(!) اين خانم رفتند. هيتلر و آيشمان (دژخيم اس‌اس) و يوزف گوبلز (وزير تبليغات) هم به ديدن او رفته‌اند. معلم و مراد اليزابت نيچه يك صوفي آلماني با نام رودولف اشتاينر است كه رنه‌ گنون فرانسوي و فريشهوف سويسي، شاگرد و مريد او بودند. فريشهوف به‌ نوبه خود (متاسفانه) مراد و يار دكتر سيدحسين نصر بود و... بي‌سبب نبود كه در دهه 1340 خورشيدي بسياري نيچه را در ايران هم‌سنگ «شيخ شبستر» ديدند. در برهه روشنگري ايران كتاب‌ها و مقالاتي از رنه گنون، اسوالد اشپنگلر، ژرژ گورويچ، لوئي ماسينيون، ميرچا الياده، هانري كربن، جوليوس اولا و موريس مترلينگ با ياري نيچه‌دوستان، ترجمه و منتشر مي‌شدند. همه اين به اصطلاح فيلسوفان و صوفيان غربي كه در نقد فرهنگ مدرن نوشتند، در واقع مستقيم يا غيرمستقيم از اين فيلسوف فرهنگ تاثير پذيرفته‌اند. البته آثاري از نسل جديد اين صوفيان غريب‌آشنا هم‌اكنون در ايران و روسيه ترجمه و پخش مي‌شود.

از رسنتمان يا رنجش نيچه بگوييد و اينكه چرا از او به عنوان «نويسنده» ياد مي‌كنيد؟
چنانكه مي‌گويند در سده نوزدهم، فيلسوفان آلماني معمولا نويسنده بودند و نويسندگان روسي هم معمولا فيلسوف‌ بودند. به باورم نيچه را مي‌توان در ميان اين دو گروه قرار داد و بايد ارادت به هنر و ذوق قلمي وي داشت تا عنايت به انديشه او. در بعضي از كتاب‌هاي نقد آثار نيچه ديده‌ام كه او را فيلسوف شاعران يا شاعر فيلسوفان خطاب مي‌كنند. البته كه نيچه، فيلسوف به معناي «متعارف» و در قامت و اندازه رنه دكارت يا ايمانوئل كانت و برتراند راسل نيست. اگر نيچه واقعا يك فيلسوف به شمار مي‌رفت، غرب در داوري خويش نسبت به نيچه و سنجش آرا و آثار او چنان به خطا نمي‌رفت كه وي را در نهايت، شاعر فيلسوفان بخواند. اما درباره رسنتمان و رنج شديد نيچه، چنانچه بخواهيم در ايران نويسنده‌يي را در نزديكي محنت و رنج او ببينيم، مي‌توان از صادق هدايت ياد كرد. اگر نيچه اين رسنتمان فرهنگي را در آفرينش شاهكار ادبي آلمان يعني «چنين گفت زرتشت» تخليه مي‌كند اما صادق اين رسنتمان فرهنگي را در «بوف كور» مي‌ريزد. هنگامي كه فرهنگ «ولگاريزه» مي‌شود يا به‌گفته نيچه، هنگامي كه فرهنگ «چاندلايي» مي‌شود و هنر هم رنگ و بوي بورژوايي (در اينجا منظورم دو قشر فرومايگان و تازه به‌دوران رسيده‌ها در زمان نيچه و هدايت است) دارد، رسنتمان در وجود هدايت و نيچه غليان مي‌كند. اصطلاح «چاندلا» پايين‌ترين طبقه در سيستم اجتماعي «كاست» هند است كه نيچه بارها در دو رساله «دجال» و همچنين «تبارشناسي اخلاق» انزجار خويش از اين فرومايگان را ابراز مي‌كند. نيچه در اين دو رساله بر مسيح و چاندلاي اروپايي كه پيروان او هستند حمله مي‌كند. صادق هدايت هم گاهي چاندلاي ايراني يا فرومايگان متظاهر و فكلي را به سخره مي‌گيرد. شايد دغدغه‌هاي فرهنگي نيچه باعث‌شد كه برخي او را فيلسوف فرهنگ به حساب آورند. به باورم انزجار نيچه و هدايت با دو عنصر ديگر يعني ذوق و استعداد آنها در ظرف «هنر» تركيب مي‌شوند و اثري كيميايي مي‌آفرينند كه هم نظر به فرهنگ مردگان دارد و هم نظر به فرهنگ زندگان. من همواره نيچه را يك كيمياگر ويرانگر و يك «سانتور Centaur» عصيانگر مي‌بينم كه بي‌محابا به ستيز با سنت چاندلايي در غرب برخاسته است.

به سراغ «نيچه زرتشت» برويم و شما ديگر چرا با انتخاب اين عنوان براي كتاب‌تان، نيچه را گويي متعلق به زرتشت مي‌دانيد؟


برخلاف عنوان كتاب نيچه (چنين گفت زرتشت) كه در آن زرتشت ما هيچ نگفت و فقط يك استعاره در صنعت ادبي است، به ذهنم آمد كه يك «تقارن» بين نيچه و زرتشت بسازم كه در آن پيامبر ايراني هيچ سخن نگويد و در آن كتاب به زمينه و زمانه اين سانتور آلماني پرداخته شود. بنابراين متقارن «زرتشت نيچه»

مي‌شود «نيچه زرتشت» را عنوان كتابم گذاشتم كه از زرتشت آنقدر دور شوم كه او برايم يك استعاره شود و به نيچه بسيار نزديك شوم تا شايد رمز عبور «رندي» او را به متافيزيك قدرت و اراده كشف كنم. در اينجا اشاره كنم كه بلافاصله در عنوان فرعي كتاب (نيچه زرتشت) عبارت «درآمدي بر گفتمان پارادُكسال فلسفه غرب در ايران» را نوشتم تا به‌زعم خودم با تيري چند نشان زنم كه ديدم گرچه آسان كرد اول، ولي افتاد مشكل‌ها! منظورم از پارادكسال آن بوده كه فلسفه را مانند دين و ايدئولوژي بايد از راست خواند و مثلا نمي‌توان فلسفه را از «چپ» خواند و راست فهميد. اين «چپ‌خواني» فلسفه به جاي «راست‌خواني» امري پارادكسال (با تلفظ فرانسوي و نه انگليسي) است و در كتاب با ذكر مثالي نشان داده‌ام كه مثلا نبايد ايدئولوژي را با زباني فلسفي خواند. ما نبايد فلسفه و ايدئولوژي غربي را در ايران «بومي‌سازي» كنيم و به آنها هويت بومي دهيم، آن گونه كه با نيچه كرديم. نيچه‌يي كه ميخ را بر تابوت كوبيده است و از مسيح بيزار است و مسيحيت را «انحراف» در مسير تاريخ مي‌خواند؛ حال ببينيد اين نيچه به ايران كه مي‌رسد ناگهان چهره‌يي ايدئولوژيك و عارف و سالك و فيلسوف مي‌شود. من هم كشكولي به نام «نيچه زرتشت»

ساختم و آن را پر از زنهار و هشدار كردم و به گردن نيچه آويختم. توماس مان آلماني و برنده نوبل ادبي و نويسنده مشهور «مهره‌هاي شيشه‌يي» بر اين باور است كه زرتشتي كه نيچه توصيف مي‌كند، موجود عجيبي است. با اين‌ حال مترجم برجسته ايراني در تعريف نيچه و كتابي كه صرفا ارزش ادبي دارد و نه ارزش فلسفي، چنين به شعور روشنفكران ايراني (جهان‌سومي!) مي‌تازد كه از درك نيچه و زرتشت او عاجزند. نمي‌دانم آيا روشنفكر ايراني از درك «رندي» نيچه عاجز است يا از درك «رندي» مترجم؟!

اين اصطلاح «كشكول نيچه» ديگر از كجا آمده، ممكن است توضيح دهيد؟

در پاسخ اين نام مستعار بايد عرض كنم كه اولا رسم است كه براي نيچه خواندن ابتدا بايد سراغ «آرتور شوپنهاور» برويم و كتاب مشهور او با نام «جهان به‌مثابه اراده و ايده» را بخوانيم تا در فهم نيچه به خطا نرويم. من هم به سراغ شوپنهاور رفتم و رساله‌اش را خواندم. مشهور شده كه مي‌گويند شوپنهاور بدبين است و جهان را «اراده‌يي كور» مي‌بيند و مانند صادق هدايت همواره مرگ را طلب مي‌كند، ولي نيچه خوش‌بين است و جهان را «اراده‌يي بينا» مي‌بيند و همواره مانند «ديونيزوس» الهه شادي و شراب «زيستن» را مي‌طلبد. گويا شوپنهاور در ايران ناآشناست و اثرش هم به فارسي ترجمه نشده است. ناشر محترم در «نشر آمه» نسخه خام كتاب «نيچه زرتشت» را به چند صاحب‌نظر داده بود تا بخوانند و نظري دهند كه آنها هم خواندند و نظري دادند. با توجه به اينكه نيچه از كانت، شوپنهاور، هگل و واگنر تاثير پذيرفته است و من در كتاب مجبور به اشاره و توضيح در اين خصوص بودم، ناشر به كنايه گفت كه‌ اي رفيق! اينكه يك «كشكول» است و راستي بيا و قلندر شو و درويشي، پيشه كن؟ من هم از صندوق حكمت رندانه نيچه، پاسخي آوردم كه اين كشكول، تحفه درويشي است تقديم به فرهنگ سرزميني كه كتاب و نيچه و زرتشت او در آنجا شب به شب، كم‌فروغ مي‌شوند. هنوز هم برخي رفقا به جاي «نيچه زرتشت» نام مستعار كشكول نيچه را مي‌گويند؛ اما درباره كتاب «زرتشت» كه نيچه نوشت، حكايت از نوع ديگر است. 130 سال پيش ناشر آلماني پس‌از دو سال به نيچه نامه مي‌نويسد كه فقط 10 جلد از كتابش فروش رفته و 10 جلد ديگر را هم بنا بر سفارش او به آدرس دوستان فرستاده است و حال بهتر آنكه بيايد و صدها جلد كتاب‌ را از آنجا ببرد و يا اجازه دهد كه ناشر همه را بسوزاند! ولگاريزه شدن فرهنگ آن هم در آلمان، نيچه را سخت آزرده است. نيچه‌يي كه با انتخاب استعاره «زرتشت» در واقع خامه خيال را در آمه «هنر» فرو مي‌برد و كتابي مي‌نويسد كه آلمان‌ها آن را شاهكار ادبي به حساب مي‌آورند. جالب است كه در جنگ نخست بين‌الملل، پاره‌يي از همان كتاب كه قرار بود آن را بسوزاند در كنار آياتي از انجيل مقدس بر كوله‌بار صدها هزار سرباز آلماني در جبهه جنگ حمل مي‌شد.

در كتاب‌تان از يك طرف اصطلاح «دوآليسم نيچه‌يي» را مطرح كرده‌ايد و از طرف ديگر نوشته‌ايد كه نيچه به اين ثنويت يوناني پايبند نيست و گويا از يك اسطوره بيزار و گريزان است و ديگري را مشتاق و محتاج است، به نظر شما چرا نيچه چنين برداشتي از فرهنگ پيش‌سقراطي داشته و اين‌چنين شيفته آن عصر تراژيك است؟

نبايد فراموش كنيم كه نيچه يك فيلولوگ است و فقه‌اللغه (Philology) يوناني و لاتين خوانده و بر فرهنگ يونان باستان به ويژه دوران پيش از سقراط كه عصر «تراژيك» هم مي‌نامند اشراف كامل دارد. ما هنوز در ترجمه فيلولوژي و فيلولوگ مشكل داريم چراكه آن را معادل «زبان‌شناسي» مي‌آوريم كه درست نيست و من معادل «فقه‌اللغه» را پسنديدم به آن دليل كه صدها سال پيش در دوران مدرسي و در حوزه‌هاي علميه ايران و اروپا اين واژه مأنوس و قابل فهم بود. اصولا نيچه بود كه دو اسطوره يونان باستان يعني «ديونيزوس» نماد احساس، هنر و همچنين «آپولون» سمبل عقلانيت، تعادل و منطق را بسيار برجسته ساخت و به جهان مدرن هديه داد. پس‌ هر كه به دنبال نيچه رفته و به سبك و سياق او نوشته، نمي‌توانسته كه تاثير اين دو اسطوره عصر پش‌سقراطي يا عصر تراژيك را نديده بگيرد. نيچه شيداي خداي شراب و شعر و بزم «ديونيزوس» است و از سقراط و «لوگوس» يوناني بيزار است. هيچ كسي را سراغ ندارم كه به‌اندازه نيچه از سقراط متنفر باشد. او هرگز خصلت پرسشگري سقراط را نمي‌پذيرد و گلايه دارد كه آيا سقراط نمي‌دانست كه لوگوس همچون دشنه‌يي در دست اوست كه بر سينه ديونيزوس يونان فرو مي‌كند. به ياد آريم كه ديونيزوس در واقع «روح» فرهنگ يونان باستان بود و سقراط قاتل است. نيچه در كتاب «ميلاد تراژدي» همواره از ريسمان ديونيزوس آويزان است و بر سر سقراط فرياد مي‌كشد كه «لوگوس» و عقلانيت و ديالكتيك تو بود كه بساط جشن و شادي، عيش و نوش، ضيافت‌ شب‌هاي شرابي آتن، شبه‌هاي «ديالوگ» دلنشين ياران، موسيقي، تئاتر و ادبيات را در يونان نابود كرده است. نيچه سپس بر مسيح مي‌تازد كه چرا تاريخ را به انحراف كشانده است و ميخ را بر تابوت خداي نيچه يعني ديونيزوس زده است.

به همين علت است كه نيچه با «نيهيليسم» ويرانگرش از مسيح و سقراط انتقام مي‌گيرد و ميخ را بر آن تابوت مي‌كوبد و اعلاميه مي‌دهد كه... آري ما با دستان خويش خون او را ريختيم. حالا شما مقايسه كنيد اين نيچه‌يي را كه من توصيف كردم با آن نيچه‌يي كه شارحان ايراني تحت عنوان نيچه‌شناسان برجسته در ايران توصيف كرده‌اند.