۱۳۹۷ اردیبهشت ۲۵, سه‌شنبه

رنج­نامه­ ای در نوستالژی کتاب­خوانی





علی­محمد اسکندری­جو


می­گویند در روزگار "اندیشه­ورز" مدرن بحث­انگیزترین نکته آن است (که) پس چرا نمی­اندیشیم؛ حال مگر اندیشیدن ارسطویی (منطقی) بدون کتاب و کتاب­خوانی ممکن است؟  
چنانچه بپذیریم انسان و طبیعت دو هویت جدا از هم هستند؛ به بیانی، انسان مدرن که طبیعی زندگی می­کند موجودی فرهنگی­ خوانده ­شود و انسانی نیز که فرهنگی زندگی می­کند موجودی طبیعی به شمار ­آید، آنگاه به این پُلمیک فرهنگی که در سرزمین ما چرا چنین انسان مدرن، طبیعی، فرهنگی چندان عنایتی به مطالعه کتاب­های جدی و معتبر ندارد را چگونه پاسخ دهیم؟

شگفتا! اگر در مدرسه چند خطی از حافظ و سعدی و فردوسی را به اجبار نمی خواندیم که نمره­ای بگیریم تا امروز بتوانیم لقمه نانی به کف آوریم، به مثابه یک ایرانی مدرن، طبیعی، فرهنگی، در خارج از محیط مدرسه و دانشگاه آیا آثار این اسطوره­های ادب و علم و هنر این سرزمین را می­خوانیم؟ اگر چنین است، پس آمار نشر چرا از کتاب تا "کباب" سقوط کرده است؟ راستی از صادق­ها چه خبر؟ آیا این­روزها کسی چوبک و هدایت را می­خواند؟

از قدیم تا هنوز می­گویند: "ادبیات فلسفه را تبیین می­کند و فلسفه نیز ادبیات را تفسیر می­کند." اینک برخی از این به اصطلاح مدعیان جریان روشنفکری ایران که بخشی از آن هنوز "مدرن" نگشته نابهنگام "پست مدرن" نیز شده و تیغ را بر علیه مدرنیته از رو بسته ­­است، آیا جهت آشنایی با فرهنگ و فلسفه غرب یکی از آثار گوته، ولتر، روسو و راسل را تا پایان خوانده­ است یا اینکه می­تواند حتی به اندازه خط­های این "رنج­نامه" بر ثار این نام­آوران غرب نقدی بنویسد؟

تعین و تجسم فرهنگ را یا در ادب می­جویند و یا در اندیشه که هر دو نیز در "کتاب" و کتاب­خوانی ممکن می­شود. حال که به یاری تکنولوژی، کتاب نیز هویت دوزیستی یافته همانند دوزیستان از دنیای کاغذی به جهان مجازی دگرگون گشته است، باز در غرب شاهدیم که همان انسان طبیعی فرهنگی، کتاب و کتاب­خوانی را رها نمی­کند خواه کاغذی باشد خواه مجازی. در آنجا شمار انتشار دوزیستی و ارزشمند کتاب متقارن است با شمار کتاب­خوانان. آیا در سرزمین ما نیز چنین است؟

پروای من اینجا نخواندن کتاب نیست چرا که کتاب­های زرد و کم­بها را بسیار می­خوانند بلکه پروای من عنایت به عصاره ادب و هنر و فلسفه است که در هیچ یک از کتاب­های بازاری یافت نمی­شود. این نوع کتاب­های وُلگاری فی­نفسه نه ارزش سیاسی دارند و نه ارزش فرهنگی؛ این کتاب­ها شایسته فرومایگان است برای گذران اوقات فراغت اما مناسب فرودستان نیست. فرهنگ زمانی در شیب سقوط می­افتد که بستر آن "ولگاریزه" شود. به این سیاق، کتاب­های بازاری عرصه را برای حضور کتاب­های جدی و ارزشمند تنگ می­کنند؛ آنگاه آثار ادبی و هنری نیز ولگاری و ساده­پسند گشته که در نتیجه، روح و نهاد فرهنگ آسیب می­بیند.

بی­تردید در غرب نیز کتاب­ها و نشریات زرد یا ولگاری یافت می­شود و این­گونه نیست که قلم آن را یادآور نشود اما هنر آن است که سنت کتاب­خوانی را آسیب­شناسی کنیم. می­گویند در نسل پیشین در دهه سی و چهل هنگامی که دبیر یا استاد وارد کلاس می­شد معمولا کتابی خارج از رشته درسی را در دست داشت. امروز آیا دبیر و وکیل و وزیر هیچ کتابی در دست دارد که در صدا و سیما به جوانان پیام تصویری در کتاب­خوانی دهد؟ سیمای میلیاردی ما هنگام مصاحبه حضوری با دولت­مردان، حتی برای دکور صحنه نیز آیا یک قفسه از کتاب و نشریه را نشان می­دهد؟ فریدریش نیچه به مثابه نخستین منتقد فرهنگ (منحط!) غرب که آثاری به شمار بیست جلد نوشت، هنگام مرگ چشم به سوی آن قفسه هزار کتابی داشت که در طول عمر خوانده بود؛ در ایران اما روشنفکران منتقد فرهنگ غرب همانند نیچه آیا هزار جلد کتاب خوانده­اند تا آثاری بیافرینند که نشان دهد آنان نیز هزار جلد خوانده­اند؟ اگر پاسخ مثبت است پس آن کتاب­ها کجاست و آیا در چند هزار جلد منتشر شده­اند؟

در حیات طبیعی و مدرن غرب، بند بند بنای فرهنگی را بر انتشار و مطالعه کتاب­های ارزشمند استوار ساخته­اند و نه بر پایه کتاب­های بازاری. به بیان ساده، کتاب در آنجا بیش و پیش­از آنکه یک ابزار سیاسی باشد، یک ابزار فرهنگی و سنگ بنای مدرنیسم و مدرنیته است. در آلمان مدرن، گوته، نیچه، شیلر و هرمان هسه را از فرادستان تا فرودستان آلمانی می­خوانند. در ایران آیا شاملو و دو صادق را هم از فرادستان تا فرودستان می­خوانند؟

در دو دهه "نوستالژیک" سی و چهل ایران که کتاب و کتاب­خوانی بیش­از آنکه یک بار "مثبت" فرهنگی تصور شود گویا دو بار منفی سیاسی در بر داشت و بعضا عواقب هولناکی نیز برای خواننده در پی داشت، دیدیم که تولستوی، داستایفسکی، چخوف و گورکی گوی سبقت را از هوگو و همینگوی ربودند. امروز در دهه نود اما پنداری از آن سلحشوران ادب روس و فرانسه و آلمان دیگر خبری نیست و به ندرت جوان دانش­آموخته­­ای را می یابیم که عنایتی به آثار کلاسیک داشته باشد حتی در نمایشگاه بین­المللی کتاب!

در پایان زنهار که هیچ اندیشه­ای در شوره­زار زبان نمی­روید؛ کتاب و زبان ویران در واقع بزرگترین مانع تفکر است. آن زبان و فرهنگی "نگون­بخت" است که مفاهیم بیگانه در آن قلب شده باشند و دیگر آن معنا و مفهومی را ندارند که در زبان اصلی دارند. بنابراین ارزش و جایگاه کتاب را در فرهنگ ایران­زمین هرگز "خنثی" نپنداریم. به باورم برای شکستن طلسم بی­کتابی و یافتن مرهمی بر زخم بی­مهری به سنت کتاب­خوانی، شاید باید به دهه سی یا چهل ایران بازگردیم و به سراغ "سهراب کاشان" برویم که زیبا سرود:

کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ
کار ما شاید این است
که در افسون گل سرخ شناور باشیم.   


۱۳۹۶ اسفند ۲۸, دوشنبه

درنگی بر اسطوره اسفند ایران دکتر محمد مصدق









علی­محمد اسکندری­جو

این روزها که ساختار شکننده دولت-ملت یکی پس از دیگری در خاورمیانه یا همان خاور خون چنین سهمناک فرو می ریزد و همدلی فرقه­ای یا عشیرتی جانشین میهن دوستی و منافع ملی گشته ­است، ما ایرانیان در این برزخ تاریخی به حماسه اسفند مصدق بیش­ از پیش نیازمندیم. کیست نداند آنچه امروز در منطقه می گذرد، نتیجه­ ی نادیده گرفتن پیام آرمانی دکتر محمد مصدق در فرآیند دولت-ملت سازی  است. نخست وزیر ایران یکی از دولتمردان برجسته ای بود که اعتبار و ارزش "شهروند" شدن و چگونه حافظ منافع ملی شدن را به ما نشان داده است. ایران یک تاریخ عمومی دارد که آکنده از نظام های "مطلق" است، همزمان اما ایران یک تاریخ شهروندی نیز دارد که اسفند مصدق آغاز آن است. به پیروی از جنبش مشروطه دکتر مصدق نخستین رویکرد شهروندی و خیزش فرا قبیله ای را در خاورمیانه آغاز کرد. امروز اما بازگشت دوباره این منطقه به همان ذهنیت عشیرتی و اماراتی و تعیین وسعت وطن که شعاع آن در همان محدوده چند کیلومتری خانه­ و کاشانه باشد آیا به میهن ­دوستی و فضیلت شهروندی اهالی نگون بخت خاورمیانه هیچ یاری کرده است؟

اگر حماسه نفت در بیست و نهم اسفند و نقش سنگین آن در سرنوشت ایران، پاره ای از تاریخ معاصر ما نیست پس آیا مصدق چپاول بیگانه از منافع ملی ما را بیهوده به چالش کشیده بود؟ آیا در زمان مصدق شرم آور نبود که دولت های کوچک خلیج فارس سود نفت را پنجاه پنجاه با امریکا و انگلیس تقسیم کنند اما ایران همچنان شانزده درصد از فروش نفت بهره داشته باشد؟ بی­ گمان دکتر مصدق هیچ گونه "مصونیت" تاریخی ندارد و پندار و کردار سیاسی او باید نقد تاریخی شوند. بااین حال کوشش در کاهش جایگاه ملی او و بیان تعبیرهای سطحی از گذشته­ ی آن زنده یاد (به زعم این که از او اسطوره­ زدایی شود) هیچ از مقام و منزلت او نمی کاهد. دلواپسان وطنی اخیرا مطلبی در دنیای مجازی منتشر کردند که نخست وزیر در هنگام صدارت، برخی از خویشان و بستگان را به سمت های بالا برگزیده است؛ پیداست پاسخ پوپولیستی به این "گلایه" آن است که از مشروطه تا هنوز مگر همه دولت­مردان ایران به هنگام وزارت و صدارت، خویشان و وابستگان را در سمت های بالا انتخاب نکردند؟ حال چرا در آستانه سالگشت ملی شدن نفت، دلواپسان چنین نیش گلایه را به تیغ کنایه می آمیزند تا به زعم خویش مصدق را نیز فرصت طلب ترسیم کنند؟ زنهار! به بهانه نقد سازنده از دکتر مصدق در دام سفسطه، لفاظی و رتوریسم بازاری گرفتار نشویم تا به خیال خویش "ترهات" ببافیم تا اسطوره بشکنیم و در تور اندازیم. حماسه اسفند را نباید "ولگاریزه" کنیم چرا که پاره ای درخشان از تاریخ معاصر ایران زمین است و نماد اراده ملی همه شهروندان و میهن دوستان برای حفظ منافع ملی به حساب می آید.

چنانچه به فرآیند دولت/ملت سازی در تاریخ معاصر آلمان و نقش "بیسمارک" صدراعظم آهنین در این فرآیند ملی/میهنی نظری بیاندازیم، خواهیم یافت دکتر مصدق و یارانش نیز در اسفند ماه کوشیدند حماسه ­ای از سنخ چیستی "اراده ملی" و نیز چرایی حفظ منافع ملی را به ایران هدیه کنند. به بیانی، مصدق و صدراعظم آلمان به لحاظ تجلی این اراده ملی در پروسه خطیر دولت – ملت سازی می توانند با یکدیگر متقارن شوند. پس از ملی شدن نفت نه ­تنها چرچیل فرتوت، دیگر نتوانست به آسانی پای سفره ایران بنشیند بلکه مصدق به جوامع عشیره ­ای/قبیله­ ای خاورمیانه هم نشان داد تا بکوشند از آن پس دیگر بومی و محلی نیاندیشند بلکه ملی و میهن دوست شوند. دکتر مصدق از ما می خواهد که سرمایه ملی را به اندازه سرمایه محلی (مناسبات طایفه ­ای) اهمیت و ارزش دهیم؛ این پیام مصدق است که نقش او را به اندازه اهمیت ملی کردن صنعت نفت می تواند برجسته سازد.

دکتر مصدق به نیکی دریافت سرمایه نفتی ما در گروگان بریتانیاست؛ آنگاه او نخستین جنبش شهروندی یا فرا قبیله ­ای را به روش ملی و میهنی آغاز می کند. اوست که باید به نمایندگان پارلمان هشدار دهد منافع ایران و درآمد نفتی را فدای ذهنیت و منافع بومی و قومی و عشیره ای نکنند. جمال عبدالناصر مصر سپس از نخست وزیر ایران و حماسه اسفند می آموزد که چگونه "کانال سوئز" را ملی اعلام کند. آن زمان رئیس جمهور "پان عربیست" و روسوفیل مصر که شدیدا زیر نفوذ شوروی و مقامات کرملین بود، بجای قدرشناسی از دکتر محمد مصدق و الگوی میهنی وی، بذر کینه بین همسایگان ایران پاشید و نام خلیج فارس را جعل کرد که از آن پس نه تنها نام جاوید خلیج فارس بلکه امنیت نیلگون آن را نیز به مخاطره انداخت. با توجه به آنچه امروز در خاورمیانه می گذرد مصدق ایران و ناصر مصر هیچ تقارنی با هم ندارند.

شش سال پیش از ملی شدن نفت زمانی که دکتر مصدق وکیل مجلس بود از کانال سیاسی با لحنی محترمانه و دیپلماتیک از مقامات شرکت نفت ایران و انگلیس خواسته بود که در قرارداد شصت ساله تجدیدنظر کنند و همانند کشورهای ونزوئلا، عربستان و عراق سود نفت را بطور مساوی با ایران تقسیم کنند. بنابراین از همان شش سال پیش، مصدق یا روانشاد دکتر فاطمی و یا مقام دیگر ناگهان ادعایی برای ملی شدن صنعت نفت و مختل ساختن فعالیت بزرگترین پالایشگاه جهان (آبادان) نداشتند که دولت انگلیس بخواهد با یاری سازمان سیا کودتای آژاکسی کند و دولت را براندازد سپس دویست میلیون دلار (با توجه به نرخ تورم امروز بیست میلیارد دلار) تقاضای خسارت کند و سرانجام حیثیت سیاسی ایران را در جهان به تاراج برد.

برپایه امتیازنامه پیشین که بریتانیا با رضا شاه امضا کرد سهم ایران از هر بشکه نفت، تنها قرص نانی می شد به ارزش چهار شلینگ انگلیسی آنهم به این شرط که امتیازنامه تا زمان دولت دوم سیدمحمد خاتمی (1383) تمدید شود! آیا تصور تاراج نفت ایران از مصدق تا خاتمی به ازای هر بشکه نفت فقط یک قرص نان شرم آور و حیرت آور نیست؟ آیا ایرانیان نباید بدانند که چرچیل زمانی که وزیر دریاداری بریتانیا بود قرادادی مخفی با شرکت نفت امضا کرد که کشتی های جنگی نیروی دریایی بریتانیا در زمان صلح یا جنگ همان یک قرص نان چهار شلینگی به ازای هر بشکه نفت را هرگز پرداخت نکنند؟ بعد از جنگ دوم بین الملل که شرکت های امریکایی به خاورمیانه سرازیر شدند و در عراق، عربستان، قطر و کویت کوچک برپایه پنجاه پنجاه نفت را استخراج کردند هرگز سخنی از قرارداد نود ساله و شصت ساله به میان نیاوردند و به یقین نخست وزیر ایران هم از این نوع قراردادهای نفتی در منطقه آگاهی داشت. حال باید پرسید در همان زمان به چه دلیل دولت انگلیس بگونه مخفیانه عمده سهام شرکت را به نام خویش ثبت کرد و حق امتیاز (Royalty) ایران را به رسمیت نشناخت؟ از سوی دیگر با توجه به اینکه دفتر مرکزی شرکت در لندن قرار داشت چرا چرچیل ایران را فریب داده و از سی درصد مالیات بر سود شرکت حتی یک شلینگ هم به ایران نپرداخت؟

برپایه اسناد موجود در آرشیو شرکت بریتیش پترولیوم (BP) این شرکت غول پیکر در سال 1312 خورشیدی همان قرارداد یک قرص نان چهار شلینگی به ازای هر بشکه نفت را به شرطی به رضا شاه داد که او برای بار دوم پرونده نفت را به اجاق نیاندازد. رضا شاه به همین دلیل کاهش سهم از سود نفت بود که پرونده را به آتش انداخت، اما قانون ملی شدن صنعت نفت که با اکثریت قاطع آرای نمایندگان در مجلس شورای ملی به تصویب رسید و یک ماه بعد نیز به تصویب مجلس سنا رسید و فردای آن توسط محمدرضا شاه به امضا رسید را دکتر مصدق به دفتر نمایندگی شرکت نفت در تهران فرستاد. حال باید از بهانه جویان و دلواپسان پرسید آیا مصدق هم این قرارداد را باید به درون اجاق می انداخت؛ چنانچه پاسخ منفی است پس این همه کنایه و گلایه از او برای چه؟

به راستی آیا امروز خاورمیانه به همان سودای مالیخولیایی دچار نگشته که در همسایگی ایران برخی هم­چنان شیفته نظام عشیرتی و امارتی شده و برای نابودی هر چه ملی و میهنی است جنگ می کنند؟ در زمان مصدق آیا همسایگان ما علی­رغم نفت فراوان باز به همین سیاق سنتی و اماراتی اداره نمی شدند؟ دکتر محمد مصدق نخستین سیاست مدار خاورمیانه است که با ملی کردن صنعت نفت به آنان آموخت که یک کشور باید با یک رویکرد ملی و میهنی اداره شود و نه با ذهنیت قبیله­ ای و امیرنشینی  بنابراین چندان گزاف هم ننوشته ­ام چنانچه - بلحاظ تاریخی - بخواهم نخست وزیر نامی ایران را در در ردیف نام­ آوران جهان از شمار بیسمارک صدراعظم ملی مقتدر آلمان قرار دهم که به جهان آموخت چگونه یک کشور مدرن را بر پایه مدل دولت-ملت می سازند و اداره می کنند. میراث ملی بیسمارک هنوز در آلمان رنگ نباخته است، حال آنکه برخی کینه توزان با میراث مصدق و حماسه اسفند او چه می کنند جز اینکه او را دشمن دربار و نظام شاهنشاهی نشان دهند.

امروز ستار آذربایجان برای من همانقدر سردار استقلال ایران است که مصدق سردار اسفند ایران است و این یاداشت کوچک نیز هشداری است به هم ­میهنان که نسیان (بی ­اعتنایی) تاریخی می تواند به هویت جمعی ما آسیب زند و حتی آن را بی­ ارزش کند. شگفتا! برخی قلم بر چهره مصدق می کشند و او را حتی "پوپولیست" و فرصت طلب می خوانند. من هرگز در مطالعه تاریخ معاصر کشورم به دنبال این نیستم که ستار ایران در جوانی چه شغلی داشت بلکه همواره او را در محاصره تیربارهایی می بینم که تبریز را گلوله باران کردند تا با نابودی استقلال ایران، حاکمیت این کشور را به مدار بیگانه منحرف سازند. حال که مهر ایران در نهاد ماست، کیست ستار را دوست (به) دارد آنگاه که مصدق خفته است. کیست مصدق را دوست دارد آنگاه که مهر به میهن مرده است؟



۱۳۹۶ اسفند ۱۲, شنبه

جمهوری خوبان یا جمهوری خوابان؟








درنگی بر ضیافت الگارش ها در کرملین و جنبش اروسیایی الکساندر دوگین

علی­محمد اسکندری­جو

پس­از روسیه تزاری و روسیه شوروی حال نوبت روسیه سوم است. همان­ گونه که انقلاب بلشویکی کوشید ذهنیت نظام تزاری را از ضمیر جمعی روس­ها پاک کند و آن را با هویت اشتراکی جایگزین سازد، پس­ از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی نیز روسیه سوم به تدریج می­ کوشد رسوبات کمونیسم را از حافظه تاریخی روس­ها پاک کند و ملت را با یک ایده و ایدئولوژی جدید با نام "اروسیا" آشنا کند. به بیانی، صد سال پیش در دوره نیکلای دوم آخرین امپراتور خاندان رومانف ایده سه ­گانه "مسیح، تزار، روسیه" با انقلاب اکتبر به مثلث سرخ "مارکس، لنین، شوروی" دگرگون می ­شود. پس­از فروپاشی امپراتوری اشتراکی اینک اذهان جمعی روس­ ها با جهان­ بینی اروسیایی "خدا، پوتین، میهن" حک می­ شود.

این روسیه سوم که به تدریج ساختار آن منسجم می­ شود را می ­توان روسیه الیگارشیک نامید. در این نوع روسیه نیز "سیاست" دیگر سنجه­ سیاسی ندارد. به عبارتی آن­ گونه که سیاست­ ورزی درون یک هندسه متعارف (احزاب) در غرب دیده می­ شود در کرملین اما مشاهده نمی­شود. در روسیه سوم سیاست دلالت بر شرائط غیرسیاسی و نفوذ و اراده یک اقلیت نامرئی (و نه اراده جمعی و نهادی) دارد که اصطلاحا "فراسیاسی" یا متاپولتیک نامیده می­ شود. تفاوت شناخت سیاست از فراسیاست در روسیه همانند تمیز فیزیک از متافیزیک است.
حال که ما روسی نمی ­خوانیم اما "روسیه" را باید بخوانیم بویژه در آستانه نوروز که قرار است در "مراسم" انتخابات، ولادیمیر پوتین برای چهارمین ترم انتخاب شود. مراسمی که گویی حاصل پروژه "انجماد" حیات سیاسی ملت روس در پیش­از انتخابات شده است. حال که ولادیمیر پوتین قرار نیست با حداقل آرای شهروندان انتخاب شود پس چه ضرورتی دارد از چنین انتخابی نوشتن؟ آیا به راستی "مشروعیت" نظام و اقتدار پوتین به این انتخابات بستگی دارد؟
نظر به تبلیغ ایدئولوژی اروسیایی توسط اصحاب خمسه روسی (در آینده از این سوداگران با نفوذ و نقش آنها در خاورمیانه خواهم نوشت) دیگر این سخن چه معنا و اعتباری دارد که آینده ایران، گذشته غرب است؟ با توجه به آنچه در روسیه سوم می گذرد آیا فردای ما، دیروز آنها نخواهد شد؟ هنگامی که جنبش اروسیایی به رهبری "الکساندر دوگین" یک دکترین جزمی را به شدت تبلیغ می­کند، آیا آشنایی ما با الهیات سیاسی این فرقه هیچ ضرورتی ندارد؟

از آغاز ریاست پوتین بر کرملین، روسیه در پروسه ساخت نظام جدید و هویت نوین و پاسخ به اینکه "روسیه" چیست و روس کیست، نیازمند یک ایده جدید گشت تا خلا ذهنیت سوسیالیستی دوران شوروی را پر کند. تبیین و تفسیر این ایده نوین و تبدیل آن به یک نرم­ افزار متاپولتیکی به تیم "الکساندر دوگین" در اتاق فکر مسکو سپرده شد. اینجا نباید از کنار نقش کلیدی دوگین و جنبش اروسیایی او که در تمام نهادهای امنیتی و نظامی و انتظامی سراسر روسیه تدریس می ­شود به آسانی گذشت؛ از دانشجویان و درجه داران دون­ پایه تا فرماندهان عالی­ رتبه هر سه نهاد روسیه درس تئوری­ اروسیایی را در کلاس­ های دوگینی می ­آموزند.
تیم اروسیایی شدیدا تمایل به پرورش ایده روسوفیلی (اسلاوی) دارد؛ حزب عدالت ترکیه را می ­توان نمونه­ بارز نفوذ جنبش اروسیایی در آن سوی مرزهای روسیه دید، رخنه به درون تشکیلات حزب عدالت و تاثیر آن بر روی دولت ترکیه. سفیر روسیه در آنکارا ترور می­ شود، جنگنده بمب­افکن روسی سقوط می­ کند و خلبان آن هنگام فرود با چتر در هوا گلوله باران می­ شود. هر یک از این دو بحران­ بهانه ­ا­ی برای قطع رابطه سیاسی و ایجاد تنش بین دو دولت است. بااین حال، کیست نداند الکساندر دوگین توانست پوتین و اردوغان را آشتی­ دهد. در حالی که جریان چپ ترکیه (بویژه حزب وطن) با شعبه اروسیایی دوگین در آنکارا به نوعی پیوند تئوریک دارد اما چپ ایران در برابر نقش این سوداگر روسی و مواضع او سکوت کرده یا اعتنایی به نقش جنبش اروسیایی ندارد.

پرده داری می­کند بر قصر قیصر عنکبوت
بوم، نوبت می­زند بر طارم افراسیاب.  "شیخ شیراز"

در پایان هر سال اعضای حلقه الیگارشی روسیه که نیمی از ثروت این سرزمین را در دست دارند به بهانه جشن کریسمس، شبی با شکوه در ضیافت مجلل کرملین شرکت می­کنند. در این شب ­نشینی حدود پنجاه الیگارش به دور پوتین حلقه می ­زنند تا در حضور رئیس نظام به گونه­ ای تسویه حساب ­شوند و برای سال نو نیز طرحی و برنامه ­ای نو ارایه دهند. در این ضیافت هر الیگارش روسی بر روی آن کرسی می­نشیند که پوتین نظر دارد. اعضای هر دو جناح (حلقه­ی شرق­ گرای مسکو و حلقه غرب­ گرای سن پترزبورگ) به آن ضیافت دعوت می­ شوند. آن شب که سخن از حفظ کرملین و شیرازه اقتصاد (حتی رانتی و الیگارشیک) به میان است، رئیس کرملین فراجناحی عمل می ­کند و دیگر پروای هم­ سویی بااین یا آن گرایش را ندارد.

برای نخستین­ بار پاتریارک اعظم مسکو که بالاترین مقام فرقه مسیحیت ارتدوکسی در روسیه شناخته می­شود، از ولادیمیر پوتین درخواست کرده که نخست ­وزیر آینده حتما "غسل تعمید" کرده باشد. به زعم پاتریارک، کاندید این مقام نباید فقط یک مسیحی عددی یا آماری باشد که التزام عملی به فرقه حقه­ی ارتدوکسی ندارد. پاتریارک همواره بر "سمفونی" روسی یا همان پیوند مقدس بین کرملین و کلیسا وفادار مانده است. پنداری کلیسا و کرملین و حلقه الیگارشی سه ضلع مثلث در شاکله قدرت مطلق روسیه هستند که در راس آن پوتین نشسته است. الیگارش­ ها برای دیدار و ارسال پیام به پوتین، لابی مخصوص در کرملین دارند و فرقه­ اروسیای دوگینی نیز که متاپولیتیک اروسیایی را طراحی کرده است دیگر نیازمند ورود به کرملین نیست. تا زمانی که پوتین در کرملین نشسته است، الیگارش­ها در مجلس دوما (پارلمان) و یا مجلس سنای روسیه "لابی" ویژه نمی­ خواهند اما پاتریارک اعظم نیازمند "لابی" نیست بلکه بطور مستقیم به دو مجلس دو ما و سنا می­رود و سخنرانی می­کند. با وجودی که کلیسای ارتدوکسی بانک و موسسه مالی دارد اما پاتریارک بابت سامان دادن امور مذهبی از مجلس درخواست بودجه اضافی دارد.

شگفتا! در سال­ های گذشته با نظارت و حمایت پاتریارک اعظم پنج بانک و موسسه اعتباری در روسیه تاسیس شدند که پس از سه سال چهار بانک و صندوق اعتباری آن ورشکسته شدند. حال که میلیاردها روبل به پس­انداز کنندگان مسیحی خسارت وارد شده، کرملین دخالت یا جبران مافات نمی­کند. ماه گذشته یکی از روسای این موسسات اعتباری پس­از سال­ها خدمت ناگهان با برداشت میلیون­ها روبل از حساب این نهاد مالی از روسیه فرار کرد و در آن سوی آبها در کانادا ناپدید شد. پاتریارک اعظم که خواهان "غسل تعمید" نخست وزیر شده تا التزام عملی او به نظام ثابت شود آیا نمی دانست که آن مدیر فراری پیام فرستاد که او نیز غسل تعمید کرده است؟

سال گذشته این ضیافت مجلل الیگارشی کرملین بجای کریسمس اما در ماه سپتامبر تشکیل شد تا شائبه انتخاباتی نداشته باشد. در روسیه سوم که همواره کاندید یکی و پیروز یکی ا­ست، دیگر چه ضرورتی برای شائبه است؟ چند کاندید بی­رمق یا جعلی نیز که به مسکو می­آیند بویژه آن بانوی مسلمان قفقازی (آینه غمزه توا همسر مفتی اعظم جمهوری خودمختار داغستان) بیش­ از آنکه نشان از تغییر سیاست در کرملین داشته باشد تا بهانه ­ای شود برای شور و هیجان انتخاباتی روس­ ها، نشان از همان دکترین فراسیاسی "کاندید یکی و پیروز یکی"­ دارد.

پاول گرودینین نیز کاندید انتخابات از حزب کمونیست روسیه شده است. دبیر کل این حزب "گنادی زوگانف" مدیر ثروتمند یک شرکت تعاونی را که چند حساب در سوئیس دارد را به اعضای حزب پیشنهاد کرده بود. به نظر می­رسد حزب کمونیسم که از مارکسسیم لنینیسم بسیار فاصله گرفته­ است ناچار گشته "پاول گرودینین" را برای رقابت با پوتین به مسکو بفرستد تا نشان دهد یک کاندید کاپیتالیسم با چهره انسانی (سوسیال دموکراسی) شاید فرد مناسبی برای رقابت با پوتین شود. گرچه گرودینین برای نخستین ­بار کاندید شده اما شاید برای انتخابات سال 2024 (چنانچه پوتین فقط به دو دوره ریاست رضایت دهد) خیز بر داشته است.

در مراسم هجدهم مارس یک چهره جنجالی و شرور هم انتخابت شده است به نام ولادیمیر ژیرونفسکی؛ او شوونیست روسی و نماینده دوما (پارلمان) روسیه است که از زمان فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی تا هنوز در انتخابات کاندید می ­شود. آیا روسیه­ لنین، پوتین و پوشکین آنقدر کمبود نخبه و فرهیخته دارد که هنگام انتخابات باز همان ژیرونفسکی افراطی که در مناظره تلویزیونی بطری و فنجان به سوی رقیب مناظره می­ شکند باید کاندید شود؟ این نماینده مالیخولیایی با شعور ملت روس چه می­ کند؟
ولادمیر پوتین که نگران تنگ ­شدن حلقه تحریم­های امریکا علیه روسیه است در ضیافت سپتامبر به الیگارش­ها هشدار داد که تا فرصت باقی ا­ست سهام شرکت ­ها، حساب ­های بانکی، املاک و دارایی را تبدیل به اَحسن کنند و به داخل روسیه بیاورند تا بدین­ وسیله چهار هدف هم ­زمان دنبال­ شود:

یکم- با افزایش واردات دلار و یورو در نتیجه، نرخ برابری روبل نسبت به آنها افزایش یابد.

دوم- در صورت تشدید تحریم­ها، امریکا دیگر نمی­تواند الیگارش­ها را در لیست تحریم قراردهد و دارایی آنها را بلوکه کند.

سوم- استفاده از پول دیجیتال یا مجازی (بیت­کوین، اتروم) به جای دلار و یورو تا معاونت خزانه­داری امریکا نتواند چرخه سرمایه الیگارش ­ها را ردیابی کند.

چهارم- تصویب قانون ارث به فرزندان الیگارش­ ها تا پس­از مرگ احتمالی هر یک آنها، فرزندانشان دیگر از ارث پدری محروم نشوند.

پیداست قانون محرومیت فرزندان الیگارش­ ها و ثروتمندان از ارث فقط در روسیه رعایت می­ شود. در ضیافت کریسمس آینده به یقین یکی دو الیگارش جابجا می­ شوند چرا که دولت فرانسه یکی از  آنها را به اتهام "فرار مالیاتی" در دسامبر گذشته هنگام ورود به پاریس بازداشت کرده است. شاید سال آینده از این حلقه یکی تبعید شود و دیگری به زندان رود و ثروتش نیز مصادره گردد یا با اندکی ملاحظه چند سالی به اشاره پوتین در حصر خانگی بماند. بااین حال در مراسم کریسمس بعدی، الیگارش­ های نو رسیده (تحت پوشش انجمن کارآفرینان و صنعت گران روسیه) جای آن غایب محصور را در آن شب شکوهمند پر می­ کنند تا مبادا از شمار حلقه کاسته شود.

در ضیافت کرملین گاهی شیطنت پوتین به چشم می­ خورد که دو سلطان نفت یا دو سلطان بانک و یا دو الیگارش وُدکا (عرق روسی) که به شدت رقیب یکدیگر و از هم­دیگر نیز نفرت دارند را کنار هم می­ نشاند تا در برابر دوربین­ رسانه­ ها "ژست" اخوت بگیرند و نشان دهند در حضور رئیس کرملین همه شادمان و شادکامند! این شیطنت پوتین دو سال پیش خبرساز شد که دو الیگارش اصول­گرا و اصلاح­طلب (البته به اشاره وی) کنار هم نشستند که هر دو نیز سلطان شراب بودند؛ یکی از قوم تاتار و مسلمان و دیگری هم از قوم روس و مسیحی تا ملت روس بداند در ضیافت جمهوری خوابان همه خوبند!

هیچ ملتی را نمی ­شناسم که به ­اندازه روسیه رنج کشیده باشد؛ پس چرا جنبش اروسیایی مرهمی بر زخم روس­ها نمی گذارد و در حرکتی پوپولیستی همواره تنها امریکا را باعث حراج کشور می­شناسد؟ حال که کرملین در حلقه تحریم "نرم" امریکا و اروپا گرفتار است چرا الکساندر دوگین (که شعار­های آتشین برای مبارزه با امریکا می­ نویسد) خواهان قطع روابط دیپلماتیک با ایالات متحده و برچیدن سفارت این کشور در مسکو نمی­ شود؟ اعضای اتاق فکر این فرقه­ پیدا و پنهان آنچه که در روسیه عاجز از انجام آن هستند را در خاورمیانه و ترکیه پیاده می­کنند. چه گونه است که آنها طرحی برای مبارزه با "الکلیسم" روسی به کرملین ارایه نمی­ دهند؟ آیا الکساندر دوگین این ضرب ­المثل مشهور:"در روسیه پای هر درخت یکی دو بطری خالی وُدکا افتاده." را فراموش کرده است؟

دوگین از سال 2000 در ترکیه حضور سنگینی دارد؛ او با یکی از خویشان نزدیک اردوغان پیوند دوستی برقرار کرده است. گاهی ترکیه را در آیینه روسیه می ­بینم که پنداری اخبار "جمهوری روسی ترکیه" را می­خوانم. چند سالی ا­ست رجب طیب اردوغان آنقدر شیفته فرقه­ اروسیایی و شخص الکساندر دوگین گشته که گویی همچو مولانا، شمس تبریز دیده است. این سوداگر روسی سال گذشته در انجمن روسوفیل­ های ترکیه در آنکارا به آنها وعده داد در سال 2023 میلادی (صدمین سالگشت سقوط امپراتوری عثمانی) اردوغان نیز سلطان و عثمان می­شود و امپراطوری را دوباره زنده می­کند! این جادوی اروسیای روسی گویی اردوغان را از کعبه تا کرملین می­کشد. تالیران وزیر خارجه­ ناپلئون بناپارت درباره بلندپروازی امپراتور عثمانی فراز جالبی دارد:"گرچه حاجت به بیان نیست اما حاجت به بیان است." بنابراین لازم است علاوه بر روسیه درباره آنچه در ترکیه اردوغانی نیز می­گذرد ما ایرانیان هم حاجت به بیان شویم.

ترک­ های اردوغانی نه روسی خواندند و نه روسیه را خواندند که نتیجه­ آن غفلت ملی، گرفتار شدن در دهلیز هولناک اروسیایی­ است؛ ایدئولوژی و نرم­افزاری "استتار" شده که جنگ قدرت و کودتایی نافرجام و اخراج و پاک­سازی صدها هزار اصلاح­طلب به رهبری "فتح­ الله گولن" را به بهانه­ آن کودتا در پی داشته است. در اینجا جنبش اروسیا را نباید با طرح همکاری اقتصادی، صنعتی و بازرگانی در یک حوزه جغرافیایی به همین نام "اروسیا" اشتباه گرفت.

الهیات سیاسی دوگین که با آمه متاپولتیک نوشته شده است هرگز خویش را پاسخگوی خطای مسکو یا آنکارا نمی ­شناسد. مگر هنگام قصور سیاسی قرارست نرم افزارها پاسخ­گو باشند؟ از این پس اگر روسی نمی ­خوانیم روسیه را اما بخوانیم تا بدانیم که دشمن بزرگ این کشور به واقع امریکا نیست بلکه "تاریخ" روسیه است. روسیه را بخوانیم که بدانیم هیئت پنجاه نفره الیگارش­ ها چگونه با هیئت پنجاه نفره کرملین به رهبری ولادیمیر پوتین در یک سمفونی روسی (میثاق ملی) با هم متحد می­ شوند که هر سال در ضیافت کریسمس کرملین شرکت کنند. روسیه را بخوانیم که بیش از آنکه از اخبار مسکو با خبر شویم از نقش مرئی و نامرئی تئوریسین جنبش اروسیایی آگاه شویم. کرملین و کلیسای ارتدوکسی به رهبری پاتریارک اعظم مسکو اصولا با آرمان و آمال نظام جمهوری و جمهوریت بیگانه هستند و آن را دست ­آورد غرب سکولار و گلوبالیست می­ دانند؛ بنابراین این "انتخابات" روسیه چه سودی برای کلیسا و کرملین و ملت روس دارد؟

هر نهادی که از اروپا یا امریکا وارد روسیه شده پس­از چندی نامشروع گشته و از مدار خدمت به مدار "خیانت" منحرف می­ شود؟ از پنج بانک و موسسه اعتباری تحت نظر مستقیم پاتریارک مسکو چهار بانک ورشکسته اعلام شدند. آیا بانک و بانک­داری در واقع یک نهاد غربی نیست که به روسیه آمده است؟ تمام انجمن­های "مردم­ نهاد" موسوم به جامعه مدنی به اجبار باید در وزارت کشور روسیه به عنوان "عامل" خارجی ثبت ­شوند!

گرچه روسیه در اروپاست اما اروپایی نیست و دکترین اروسیایی دوگین که در کرملین پیاده شده است به ستیز با نهادهای وارداتی (انتخابات، جامعه مدنی، بانک، جمهوریت، پارلمان) غرب برخاسته است و همه نهادهای وارداتی را عقیم ساخته است. به این سیاق، نظام سیاسی روسیه که به اصطلاح جمهوری­ است آیا جمهوری خوابان است یا جمهوری خوبان؟



۱۳۹۶ بهمن ۱۸, چهارشنبه

درنگی بر فرزانه­ فرهنگ ایران داریوش شایگان



علی­ محمد اسکندری­جو


قلم فرسایی درباره فرد فرهیخته­ ای به جایگاه داریوش شایگان چندان آسان نیست بویژه هنگامی که این درنگ بی ­درنگ نیز بخواهد از نان تا نیروانا هم بالا رود. به امید بهبودی پیر حکمت ایران (که این روزها بستری­ست) و ادامه پژوهش فرهنگی وی، اشاره ­ای به برخی مفاهیم در آثار او دارم.
در غرب فریدریش نیچه را نخستین فیلسوف فرهنگ می شناسند و من در ایران دکتر شایگان را نخستین فیلسوف فرهنگ خواهم شناخت. از این دو "نخستین" یکی به سوی فیلولوژی لاتین می رود دیگری نیز به سوی  فیلولوژی سانسکریت. اگر در قرن هجدهم برای نخستین بار ادموند بِرک نظریه پرداز ایرلندی برای تحلیل و تجلیل انقلاب کبیر فرانسه، اصطلاح درنگ (رفلکسیون) را بکار نمی برد امروز نمی دانستم که آیا درنگ در ظرف کوچک جستار و مقاله هم می گنجد یا گستره آن فراتر از آن دو است. بگذریم که فیلسوف ایرلندی درنگ خویش بر انقلاب فرانسه را نخست با تجلیل از این کشور آغاز می کند و در میانه راه به تحلیل انقلاب می رسد و سرانجام، آن را با نقدی ویرانگر از انقلاب کبیر به پایان می برد. اینک به پیروی از این فیلسوف محافظه کار که فرانسویان را و انقلابشان را از منظر فرهنگی کاویده و کوبیده است من اما چنانچه اشاره رفت می­خواهم به پاس سال­ها پژوهش دکتر شایگان در فرآیند تخمیر فرهنگی ایران درنگی داشته باشم و بس.
در سرزمین ما برخی داریوش شایگان را فیلسوف می شناسند، پاره­ ای نیز وی را متفکر بورژوازی به شمار می آورند که پروای طبقه بورژوا و اشراف دارد. برای من اهمیتی ندارد که این فاضل فرزانه در کافه­ های سن ­ژرمن در پاریس با که می نشست و با که سخن می گفت. برایم مهم است که به درستی نمی دانم دکتر شایگان را باید نویسنده­ ی فیلسوف بنامم و یا وی را فیلسوف نویسنده بخوانم. به باورم اگر درک درستی از مفهوم لاتین "فیلولوژی"  به معنای ساده فرهنگ زبان یا "فقه ­اللغه" می داشتیم آنگاه به آسانی می توانستیم داریوش شایگان این فیلسوف فرهنگی را یک فیلولوگ برجسته ایرانی بنامیم؛ اما شاهدیم که ساده انگاری افراطی برخی مترجمان بازاری، مفهوم فیلولوژی و جایگاه آن را در فلسفه فرهنگ به درستی درک نکردند و آن را حتی به معنای "زبان­ شناسی قومی" کاهش دادند. به بیان زنده­ نام "شاهرخ مسکوب" گستره این ناسپاسی فرهنگی تا کجاست؟
اینجا برای تعیّن جایگاه دکتر شایگان در فرهنگ ایران به این نکته توجه کنیم در مقایسه تطبیقی دو فرهنگ آلمانی و روسی آمده است که نویسندگان روسی - بویژه آنها که در عصر طلایی ادبیات در سده نوزدهم می نوشتند – عموما فیلسوف خوانده می ­شوند و در مقابل، فیلسوفان آلمانی را نیز نویسنده می نامند. فیلسوفانی که از آلمان تا آسمان می­ اندیشند و نویسند و من به تناوب در اینجا و آنجا به این طبقه بندی فیلسوفان و ادیبان اشاره داشتم. به باورم ما ایرانیان هر آنچه که به آن اندیشیده­ ایم، آلمانی ها پیش­تر از ما به آن اندیشیده­ اند و شگفتا! آنکه آنچه را نیز که هنوز به آن نیاندیشیده­ ایم آلمانی ها به آن اندیشیده­ اند. اینجا به پاس دانش فلسفی و فرهنگی داریوش شایگان چاره چیست جز آنکه به تاسی از فیلسوفان نویسنده در آلمان، ما ایرانیان نیز جایگاه فرهنگی وی را با "متراژ" ایرانی مشخص کنیم که دکتر شایگان نویسنده­ ای­ است که پروای فرهنگ دارد.
از برآیند آثار، مفاهیم، باورها و نظرات دکتر شایگان پیداست او یک "فرزانه" است و آن ویژگی هایی را که ارسطوی یونان برای مقام فرزانگی آن­هم در چهل سالگی هر یونانی لازم می داند ما می توانیم آن ویژگی­ ها را منطبق بر داریوش شایگان ببینیم. اهمیتی ندارد که ارسطو هر غیر یونانی را شایسته فرزانگی نمی­داند و او را "بربر" می شناسد بلکه آنچه اهمیت دارد اینکه داریوش را باید دو فرزانه دید که هم معیارهای فلسفه عقلانی/منطقی ارسطویی را داراست و هم طعم شیرین "حکمت" ایرانی و معنویت هندوی شرق را نیز چشیده است که به بیان مولانا عقل "چوبین" در آستانه­ی آن می سوزد و خاکستر می­شود.
 در طول تاریخ هزاران ایرانی به هند رفتند و تحفه­ای فرهنگی از آنجا به همراه نیاوردند؛ صادق هدایت هم که به هند رفت هنگام بازگشت "مرگ" را با خویش به ایران آورد، اما داریوش جوان، بی­سفر به هند می کوشد حیات و حکمت  آنها را از پاریس به سوغات آورد. گرچه در لابلای اثر هندوی صادق "مرگ" حضوری نزدیک دارد و در همین همسایگی ضمیر ما خانه کرده است، اما در لابلای اثر هندوی داریوش "زندگی" حضوری وزین دارد و از نان تا نیروانا گسترده است. دکتر شایگان یکی از علل پژوهش در مکتب­ها و فلسفه­ های آسیای شرقی را همین غور در راز و رمز مرگ و زندگی می داند که برخی در حال گذار از سنّت به مدرنیته بیش از دیگران به آن توجه می کنند.
حال چنانچه شایگان به فراسوی هندوستان نیز خیز بر می داشت، آن جهان بینی نان­ محور (Yin.Yang) را چگونه می­توانست از دیوار بلند و طویل چین به ایران آورد؟ مگر فرهنگ ما نانی و دنیا محور است؟ فرهنگ چین دامنه نفوذ یین و یانگ را به همین جهان مادی محدود ساخت. در آن صورت مهم­ترین پرسش فرهنگی شاید این باشد که آیا دوآلیسم "کنفسیوس" را می­توان بر دوآلیسم ایران باستان منطبق ساخت؟ آنگاه اگر تقارن بین این جهان­بینی ها ممکن نشود پس ما را با دکترین رنج ­محور بودا و یا حکمت دنیا طلب کنفوسیوس چه کار؟ بی­گمان فرزانه­ ایران نیز می­داند بودای چینی فربه ­تر از بودای هند است و این فربگی بی دلیل نیست. سنّت طبقاتی هند برپایه نظام کاستی یک بودای نزار می­طلبد که همواره به درون (Esoterism) نظر دارد و درون­ گراست و سر سودای برون (Exoterism) ندارد.
البته این فربگی مجسمه های بودا به آن دلیل نیست که چینی­ ها فربه هستند (که عموما نیستند) بلکه به آن سبب­ است که نظام طبقاتی کاستی حاکم بر هند چنین بودای نزاری را می­ طلبد چنانکه داریوش شایگان هنگام خروج از "تاج محل" دیده است. نظامی طبقاتی با اختلاف طبقاتی بسیار هولناک که بیش از یک میلیارد انسان را در دو طبقه نشانده است. به باور فریدریش نیچه فیلسوف سودایی آلمان، طبقه زیرین هند یا همان "چاندلا" هرگز امکان خروج از طبقه و ارتقای حیات خویش را نه به لحاظ معنوی دارد و نه به لحاظ مادی، حال اینکه در فرآیند "تصعید" دیانت در اروپا روشنفکران توانستند "بودیسم" را قبض روح کردند و پیکر نحیف "سیداترا" را به هندوستان پس فرستادند.
برای نخستین بار پنجاه سال پیش دکتر شایگان ایرانیان را با مکاتب معنوی هند آشنا ساخت، حال ما که پروای معنویت و دغدغه اخلاق داریم آیا به "عوارض" جنبی این جهان­بینی هندی و تثبیت هزاران ساله نظام کاستی حیات هند، هیچ درنگ کرده ­ایم؟ در چین اما از آن نظام کاستی و بودای نحیف هندی خبری نیست بلکه در آنجا وی را در تنور بومی­ سازی چینی آبدیده و بسیار فربه ساختند تا فقط به کار دنیا و طبیعت آید. به عبارت دیگر، معمولا فرهنگ­ها هیچ کیش و آیین و حکمتی را همان­گونه که در مبدا آفریده و نهادینه شده است را به همان شکل پذیرا نمی شوند. با وجود ضریب بالای "تولرانس" در جوهر جهان­بینی هندوییسم، مشکل بتوان پذیرفت که در ایران و خاورمیانه نوعی از تعامل با این کیش هندو برقرار شود. همانطور که دکتر شایگان به درستی اشاره می­ کند دو جهان­بینی بودیسم و هندوئیسم در غرب با اقبال روبرو شدند؛ اما استاد به یقین اذعان دارند که این عنایت غرب به کیش بیگانه به سبب "تصعید" دین و خلا موجود در حیات معنوی اروپا و بر اثر مبارزه بی­ امان روشنفکران با دیانت مسیحی بود.
در اینجا برای آنکه نشان دهم من نیز کتاب "آسیا در برابر غرب" اثر سترگ دکتر شایگان را از راست خوانده­ ام، می خواهم نخستین فیلسوف فرهنگ را با صادق هدایت مقایسه کنم. مگر نه اینکه این دو در دو فرهنگ ایرانی و هندی بر دو محور – زندگی و مرگ – همواره غور کردند تا پاسخی برای ما از راز و رمز هستی و نیستی و آنچه هست و آنچه نیست بیابند؟ به این بهانه، همان اندازه صادق را راوی "مرگ" می­شناسم که داریوش را راوی "حیات" می­بینم. به بیانی، آنها دو قطب دوآلیسمی به شمار می­ روند که نه مرگ همواره تلخ و شر و اهریمنی است و نه زندگی صرفا زیبا و نیک و اهورایی. صادق به همان اندازه مرگ را "سوبلیم" می­ بیند که در برابر عظمت آن به دامن خوف و رجا می­چسبد اما از زیستن هراسی ندارد. به این سیاق، داریوش شایگان نیز زندگی را آن چنان با شکوه و پر هیبت (Sublime) می­ بیند که از مرگ هراسی ندارد. اگر چنین نیست پس صادق در سفر هند، مرگ را از کجا آورده است؟ فراموش نکنیم که مرگ صادق علت و غلظت دینی (اسلامی) ندارد همان­گونه که زن و زایندگی هم در ضمیر او گوهر "اثیری" دارند که بیگانه با فرهنگ امروز است.
این جدال مفاهیم بین صادق و داریوش در ضمیر ما ایرانیان که گاهی شایگان می خوانیم و گاهی هدایت، همواره رخ می نماید. به درستی این را نمی دانم که آیا مفهوم لاتین "سوبلیمه" را به خوف و رجاء ترجمه باید کرد یا نه؛ اما این را می دانم این مفهوم بیگانه در زبان و هنر و فرهنگ ما ایرانیان همچنان بیگانه است. در حیرتم که چگونه سوبلیم در گفتمان فرهنگی ما چنین ناآشناست. مگر می توان از کانت سخن گفت ولی "سوبلیم" او را ندانست که چیست؟ مگر می شود از نقاشی، مجسمه سازی، رمان و تراژدی، موسیقی و کمدی، شهرسازی، تئاتر و سینما سخنی به میان آورد ولی با سوبلیم چنین بیگانه باشیم و با معنای صحیح آن نیز بسیار ناآشنا؟ شاید هم بی دلیل نیست که در پذیرش آسان مفاهیم بیگانه دکتر شایگان گلایه دارد: "... بی­چون و چرا و بدون دید تحلیلی و تاریخی می پذیریم... گمان می کنیم که هویت فرهنگی خود را حفظ می کنیم..." در فرهنگ عشق محور ما تجسم مفهوم سوبلیم را شاید به نخستین نظر و دیدار هولناک و ذوق­ناک مولانا به شمس تبریزی هم بتوان تشبیه کرد:
بی تو اگر به سر شدی، زیر جهان زبَر شدی
باغ ارم سقر شدی بی تو به سر نمی شود
دکتر شایگان اذعان دارد که در دهه 1340 بازگشت به معنویت و رویکردی تازه به حکمت و فلسفه هند به عنوان بدیلی برای دوران گذار از سنّت به مدرنیته را ضروری می­داند. او سپس استدلال و شاهد می آورد که در اروپای مدرن، حکمت و فلاسفه شرقی بویژه بودیسم از اقبال خوبی برخوردار است. در ادامه نظر استاد اضافه نمایم که غربی ها این بُرهه در رویکرد به حکمت شرق را اصطلاحا "عصر جدید" نام­ گذاری کرده­اند. بی­ گمان این عصر جدید دلالت زمانی ندارد و نشانه آن نیست که غرب مدرن وارد دوره نوینی شده است بلکه صرفا دلالت معنوی و عرفانی دارد برای فرار از هجوم سکولاریسم و لاییسیته. در آن سال­ های طوفانی گذار از سنّت به مدرن، این "عصر جدید" شبیه یک پناهگاه عمل می­ کرد که توده های باورمند بتوانند در آن برای مدتی از آتش "آته­ایسم" که بر خرمن معنویت دینی افتاده در امان باشند.
در عصر جدید آلمان برادران "اِشلگل" را و در عصر جدید فرانسه هم می­توان از "آبراهام دوپرون" نام برد که با نگاه به شرق و ترجمه از زبان سانسکریت توانستند تا اندازه­ای خلا ناشی از فقدان سنت و معنویت دینی در اروپا را با حکمت هندویی جبران کنند. اشلگل به عنوان یک فیلولوگ برجسته زبان سانسکریت و دوپرون به مثابه شر ق­شناس مسلط به دو زبان فارسی و هندی توانستند راه را برای عصر جدید هموار کنند. دکتر داریوش شایگان نیز در دهه 1340 همین حرکت حکیمانه را با نگارش اثر قطور و معتبر "ادیان و مکتب­های فلسفی هند" در ایران آغاز می­کند که باید بسیار ارج نهاد.
در حوزه زبان و فرهنگ، فریدریش اشلگل نخستین پژوهشگری است که طبقه­ بندی زبان های هند و اروپایی را انجام داد و اصطلاح زبان هند و اروپایی از اوست. مقام آبراهام دوپرون در فرهنگ شرق را من همانند جایگاه زنده نام "شاهرخ مسکوب" در مطالعات و پژوهش­ های فرهنگی در ایران می ­بینم. اگر فرهنگ شرق در برابر دوپرون فرانسوی ناسپاس شد، فرهنگ ایران هم در تجلیل و تحلیل آفریننده "ارمغان مور" مسکوب ناسپاس گشت. در ایران آنچه را که مسکوب و شایگان آفریدند می توان در همین زمینه طبقه­ بندی کرد؛ بااین تفاوت که غرب دوران رنسانس، اصلاحات، روشنگری و برهه رمانتیسم را به­ تدریج پشت سر گذاشت و به دوران مدرن رسید، حال آنکه ایران به لحاظ فرهنگی هیچ دوره رنسانس، اصلاحات، روشنگری، رومانتیسم را پشت سر نگذاشته بود که بخواهد از دروازه تجدد عبور کند و وارد فرهنگ مدرن شود.
حال این پرسش به ذهن می­رسد: آیا هدایت و مسکوب و شایگان دچار شتاب فرهنگی شدند و نسخه حکمت و "ملیت" برای جامعه­ای پیچیدند که هنوز آحاد آن در مدار سنّت می­زیستند؟ سنّتی که به گفته نویسنده چک "فرانتس کافکا" همان وطن ما است که در شعاع بیست کیلومتری خانه­ ما قرار دارد.  آنگاه بیرون از این شعاع، ما را با تمدن و تجدد و ملیت و حس شهروندی چه کار؟
حکمت شرق و ایدئولوژی شدن سنّت
آیا حکمت شرق هندوئیسم می تواند (یا می توانست) از ایدئولوژیک شدن سنّت در ایران جلوگیری کند؟ چنانچه قرار باشد نظری پُلمیک در پی این پرسش داشته باشیم، به باورم مهمترین چالش یا شاید سخت ترین مانع در پذیرش یک حکمت همانا خود حکمت است. به بیان دیگر، می دانیم که علم افزون بر اینکه مفید است، آموختنی نیز هست. به­این سیاق، فلسفه هم آموختنی ­ست و به فرض که بپذیریم فلسفه (خلاف علم) هیچ فایده­ای ندارد، اما لااقل فلسفه می­تواند فرآیند فعال ذهن برای درست اندیشیدن منطبق بر اصول "منطق" را در وجود هر انسان متعادلی بر انگیزاند. اینک نوبت حکمت می­رسد، حال این حکمت ایرانی باشد یا هندویی و یا چینی تفاوتی ندارد. حکمت را (برخلاف علم و فلسفه) به هیچ عنوان نمی توان به ملت دیگری انتقال داد. مگر امریکا با غزلیات مولانا که زمانی پر فروش ترین کتاب سال هم شد توانست به حکمت مولایی برسد و بر قالیچه فراق بنشیند تا عظمت عشق را از بلقیس تا سلیمان سیر کند؟
بی سبب نیست که ادعایی ساده آوردم که بزرگترین مانع انتقال حکمت همانا خود حکمت است. حال نظر به کتاب "آسیا در برابر غرب" می توان از دکتر داریوش شایگان پرسید که آیا حکمت شرق می تواند (یا می توانست) در ایران از ایدئولوژی شدن سنت جلوگیری کند؟ گذشته از این، برخلاف نظر استاد که در کتابش آمده، با این ادعای کارل مارکس که ایدئولوژی "آگاهی کاذب" است مشکل دارم. ظاهرا اما دکتر شایگان همین برداشت پُلمیک مارکس از مفهوم ایدئولوژی (در پاسخ به تز فوئرباخ هگلیست چپ) را بی کم و کاست پذیرفته و در کتاب "آسیا در برابر غرب" بکار برده است.
در باره اصطلاح مهجور روشنفکر دینی که دکتر شایگان نیز پذیرای آن نیست، من اصطلاح روشنگر (اینتلی گنتسیا) که از فرهنگ روسی وام گرفته ­ام را برای آن فرهیختگان مسلمانی که پروای دین دارند پیشنهاد می­کنم. اینجا و آنجا و در کتاب "ماورای تاریخ تا ماورای سیاست" دلایلی آوردم که برخلاف احمد فردید که می پندارد: "آینده ما گذشته غرب است" من همواره می پندارم: آینده ما گذشته روسیه است. به همین سبب اصطلاح اینتلی­گنسیا را که مولفه هایش به لحاظ تاریخی و فرهنگی منطبق بر فرهنگ ایران است را آوردم تا به جای روشنفکر (انتلکتوئل) غربی بکار آید.
تاریخ روشنگری در ایران و روسیه معاصر نشان می­دهد که در این دو سرزمین، قشر روشنگران از اصطکاک (اینرسی) بین دیوان سالاری عظیم دولتی از یک سوی و مطالبات توده­ های محروم از سوی دیگر، تولید شده است. به بیانی برآیند (اجتناب ناپذیر) این چالش و اینرسی همین روشنگر است. به این سیاق، دکتر علی شریعتی، دو صادق چوبک و هدایت و نیز مسکوب، بهرنگی و زرین­کوب هم روشنگر می­شوند و نه روشنفکر.
کیست نداند در فرهنگ اِگالیته غرب اصطلاح "انتلکتوئل" این روزها دیگر چندان بار ارزشی ندارد چه رسد آنکه بخواهد پُز سیاسی و اجتماعی هم داشته باشد. در پایان امید که در این فرهنگ ناسپاس که کتاب­خوانی در عمق چاه "ولگاریسم" گرفتار شده است، عنایت به پژوهش فرهنگی در بین تحصیل­ کرده­ ها بیشتر شود. امید که فلسفه فرهنگ به عنوان یک "دیسی­پلین" در مراکز علمی میهن ما تدریس شود تا شاید ایرانیان راه پژوهش فرهنگی دکتر داریوش شایگان را ادامه دهند و دومین فیلسوف فرهنگ را روزی کشف کنند و ارج نهند.

دیار بی­ درنگ، زمستان 96 







۱۳۹۶ بهمن ۸, یکشنبه

توپ مُرواری










اگر باورتان نمی شود بروید از آنهاییکه دو سه خشتک از من و شما بیشتر جر داده اند بپرسید.

گیرم که دورۀ بروبروی توپ مرواری را ندیده باشند، حتماً از پیر و پاتالهای خودشان

شنیده اند.

این دیگر چیزی نیست که من بخواهم از تو لنگم در بیاورم؛ عالَم و آدم میدانند که زمان

شاه شهید توپ مرواری، توی میدان« ارگ» شَق و رَق روی قُنداقه اش سوار بود، بر و

بر نگاه میکرد، بالای سرش دهل و نقاره میزدند. هر سال چهارشنبه سوری دورش

غلغلۀ شام میشد: تا چشم کار میکرد مخدرات یایسه، بیوه های نروک ورچروکیده،

دخترهای تازه شاش کف کرده، ترشیده های حشری یا نابالغهای دم بخت از دور و

نزدیک هجوم میاوردند و دور این توپ طواف میکردند، بطوریکه جا نبود سوزن بیاندازی،

انوقت آنها که بختشان یاری میکرد سوار لولۀ توپ میشدند، از زیرش رد میشدند یا اینکه

دخیل به قنداقه و چرخش میبستند، یا لااقل یک جای تنشان را به آن میمالیدند، نخورد

نداشت که تا سال دیگر به مرادشان میرسیدند؛ زنهای ناامید امیدوار میشدند، ترشیده

ها ترگل ورگل میشدند، خانۀ بابا مانده ها بخانۀ شوهر میرفتند، زنهای نروک هم دوسه

تا بچۀ دوقلو از سروکولشان بالا میرفت و بچه هایشان هی بهانه میگرفتند که:" ننه جون

من نون میخوام ". قراول نگهبان توپ هم تا سال دیگر نانش توی روغن بود، دوتا چشم

داشت ، دوتا هم قرض میکرد و توپ را میپایید که مبادا خاله شلخته ها بلندش کنند و تا

دنیا دنیا ست آنرا وسیلۀ بخت گشایی خودشان قراربدهند.

این حکایت بیست سی سال و یا صد و پنجاه سال پیش است. یادش بخیر دورۀ ارزانی

و فراوانی بود؛ پنج شاهی که میدادی هفت تا تخم مرغ میگرفتی، روغن سیری سه

شاهی بود، با صد دینار یک نان سنگک برشتۀ خشخاشی میدادند به درازی آدم، توی "

سرتخت بربریها " یک خانۀ بیرونی و اندرونی ماهی پانزده زار و سه شاهی و سه تا پول

کرایه میرفت.

معقول هنوز زنها دل و دماغ داشتند و سالی یک جوال گویندۀ " لا اله الا الله " به جامعه

تحویل میدادند.

هنوز زهوار هر چیزی تا این اندازه در نرفته بود و تخم لق منشور آتلانتیک و اعلامیۀ

حقوق بشر و سایر حرفهای غلنبه سُلمبه را توی لـُپ ملت نشکسته بودند، هر چیزی

معنی و اندازه ای داشت.

اینجا هم البته نه بطور استثناء بلکه مثل بیشتر جاهای دنیا، یک پادشاه قَدَر قدرتِ

مستبد و دو آتشه داشت که از سبیلش حون میچکید، بطوریکه هفت نفر هیزم شکن

مازندرانی نمی توانست گردن ستبرش را بزند و کسی جرأت نمیکرد فضولی بکند و

بگوید " ابولی خَرت به چند؟ " و اسمش را شاه بابا گذاشته بودند، چونکه با رعیتهایش

ندار بود - یک اندرون ولنگ و واز داشت که از دختر آسیابان گرفته تا دختر پطرس شاه

فرنگی را توی آن چپانده بود و این کارخانۀ شاهزاده سازیش بود.

حالا خیلی حرفها پشت سر این شاه شهید میزنند و هزار جور اِسناد و بهتان بهش می

بندند -اما امروز اینجا، فردا بازار قیامت، ما باید توی دو وجب زمین بخوابیم، سر پیری

نمیتوانیم گناه کسی را بشوریم و مشغول ذمۀ مُرده آنهم مُردۀ شاه بابا بشویم- از

شما چه پنهان در آن عهد و زمانه، با وجودیکه بانکهای جُفت و تاق وجود نداشت، خزانۀ

دولت پُر و پیمان بود و زهرۀ شیر میخواست داشته باشد کسیکه بتواند به جواهرات

سلطنتی چپ نگاه بکند، بدون عایدی سرشار نفت که در تاریخ ایران سابقه نداشته و

معلوم نیست کدام دولت فخیمه سگ خور میکند دولت افلاس نامه صادر نکرده بود.

اگرچه مشتری آهنپاره و اسلحۀ قراضه نبود، اما اسم خودش را ملت پَستِ عقب افتاده

نگذاشته بود و از خارجی وام و اجاره نمیخواست. بدون سر تیپها و امیر لشگرهای

شکم گندۀ مرزپناهِ گریزپا کسی جرأت نمیکرد به سرحدّاتش دست اندازی بکند، بدون

متخصصین تبلیغ وطن پرستی که در اثر مرض فشار پول در خارجه معلق بزنند، مردم به

مرز و بوم خودشان بیشتر علاقه داشتند. بدون سوز و بریز رادیو های خاج پرست که:"

آهای مردم دین از دست رفت! " گویا که آخوند باسواد و ملای با عقیده بیشتر پیدا

میشد. بی آنکه شب شش بگیرند و اسم میهن شان را عوض بکنند، انگار که شهرت و

آبروی این آب و خاک در نظر خارجیها خیلی بیشتر از حالا بود. برای تعلیمات عمومی

پستان به تنور نمی چسباندند، اما هم مردم با سواد بیشتر از حالا پیدا میشد و هم

خیلی بیشتر کتاب حسابی چاپ میکردند. ظاهراً چوب تکفیر برای تریاک بلند نمیکردند،

اما وافوری خیلی کمتر از حالا بود. باری هنوز جزیرۀ بحرین را به ارباب واگذار نکرده

بودند. هنوز بخشش کوه آرارات فتح الفتوح بشمار نمیرفت، هنوز شاه بابا حق

کشتیرانی در دجله و فرات را از دست نداده بود و یک تکه از خاکش را هم به افغانها

حاتم بخشی نکرده بود و برای تمدید قرارداد نفت جنوب هم مردم را دور کوچه

نرقصانیده بود، اما اسم خودش را هم کبیر و نابغۀ عظیم الشأن نگذاشته بود.

خلاصه آنکه حساب و کتابی در کار بود، هنوز همه چیز مبتذل نشده بود، مردم به خاک

سیاه ننشسته بودند و از صبح تا شام هم مجبور نبودند که افتخار غرغره بکنند و به

رجاله بازیهای رجال محترمشان هِی تفاخر و تخرخر بنمایند و از شما چه پنهان، مثل این

بود که آبادی و آزادی و انسانیت هم یک خُرده بیشتر از حالا پیدا میشد. ...
...
برگردیم سر موضوع توپ مرواری خودمان؛

گفتیم قراول نگهبان کشیک میداد که خاله شلخته ها توپ را بلند نکنند، حالا شما گمان

میکنید توپ مرواری یک چیز فسقلی بود که میشده آنرا زیر چادر و چاقچورشان قایم

کنند و جیم شوند؟

العیاذبالله این یک اشتباه لُپی است و ما نمیدانیم چطور چنین خطایی از لای فاق قلم

خودنویس ما بیرون جَست؟ برای اینکه درازی لولۀ توپ هفت قدم و شعاع دهنه اش

هفت اینچ و وزن گلوله اش دست کم هفتاد و هفت کیلو گرم و وزن لولۀ آن هفت خروار

بوده است. بعلاوه هفت کارمند ویژه، یکی برای باروت ریزی، دومی برای سنبه زدن،

سومی برای کهنه تپاندن، چهارمی برای گلوله انداختن، پنجمی برای فتیله گذاشتن،

ششمی برای قنداقه نگاه داشتن و هفتمی برای فرمان آتش دادن داشته، و همینکه

در میرفته، هفت متر عقب میزده و هفت کارمند محترم خود را هر دفعه بی ریا زیر

میگرفته است.

در این صورت یک چیز به این نکره ای را رستم دستان که سهل است، عوج بن عُنُق هم

سگ کی بود که بتواند از سر جایش تکان بدهد!

اما لولۀ این توپ نه تنها از هفت جوش و از هفت فلز گرانبها، آهن و

سُرب و برنج و ارزیز و روی و مس و انتیمون ترکیب یافته بود، بلکه عنصر

مهمی بنام کانتاریدین* Cantharidine در آن وجود داشت. ( ناگفته نمانَد

که ما بطور کلی به علّتِ بُخلِ و ضنّت و خُبثِ جبلّت و شّر طبیعت، از

افشای میزان دقیق مواد ترکیب کننده خودداری میکنیم و همچنین

نمیگوییم وزن ویژه و حساسیت این مفرغ که در اثر مالش و سایش در

هر سال هفت درصد از آن میکاهد و به تشعشع نامریی آن هفت در هزار

میافزاید و قدرت استحکام و مقاومت این فلز چقدر است و نیز از افشای

این مطلب دریغ میورزیم و اگر لولۀ این توپ را از فاصلۀ هفت متر روی

ساختمان سه آشکوبه خانۀ خشتی به رَسمِ یادگار ول بکنند ممکن

است طبقۀ اول و دوم ابداً آسیب نبینند، اما زیرزمین و آب انبار در صورتی

که مجزا باشد بکلی خراب شود و اینکه اگر آنرا تبدیل به مفتول بسیار

نازک ذره بینی به قطر هفت هزارم میلیمتر بکنند، به احتمال قریب به

یقین میشود گفت که هفت دور به کمر کُرۀ زمین پیچیده میشود. و یا

اینکه اگر فلزش را ذوب بنمایند میشود با آن هفتاد و هفت هزار و هفتصد

و هفتاد و هفت سوت سوتک آمریکایی ساخت.- البته این حقیر نابغۀ

عظیم الشأن گمنامی هستم که بعدها دنیا قدرم را خواهد شناخت و

مجسمه ام را خواهد ریخت و برای فقدانم آب پیاز توی چشمان خواهند

چکانید، " ننه من غریبم " راه میاندازند و روی قبرم گُل لاله عباسی نثار

خواهند کرد. اما برای اینکه مبادا دانشمندان اروپا اینشتین و لانژُوَن* و

مادام کوری و ادیسون از کشفیات این فقیر بی بضاعت سوء استفاده

نمایند و آنرا بنام نامی خودشان قالب بزنند، تا زمانی که پاتنت patent

اختراعات و اکتشافات خودم را به صحۀ ملوکانه و مقامات صلاحیت دار

نرسانده ام آمار دقیقی را که فراهم کرده ام علی العجاله مغشوش

میکنم، تا لااقل پس از مرگم این افتخار تاریخی دربست برای میهن

عزیزم باقی بماند...

صادق هدایت